وبلاگ داستان 8 هری پاتر
فصل شانزده/
نگاه جك بسيار رعب انگيز و وحشتناك شده بود ولي جيمز در موقعيتي نبود كه از قيافه گرفتن يا تهديد كسي بترسد جك با صدايي لرزان و عصباني گفت:فكر كردي داري چه غلطي مي كني؟مي خواي خودت رو بكشي؟فكر كردي با كشتن خودت اونها زنده مي شن يا راضين تو اين كار رو بكني؟
جيمز كمي اخم كرد و دهانش را باز كرد تا چيزي بگويد اما همان موقع پدربزرگش وارد اطاق شد، او امده بود كه به جيمز دلداري بدهد اما با ديدن جك و جيمز كه با خشم به يكديگر نگاه مي كردند منصرف شد و پرسيد:اينجا چه خبره؟
جيمز با ديدن پدربزرگش نگران شده بود و اميدوار بود جك چيزي نگويد اما او بلافاصله گفت:جيمز داشت خودش رو مي كشت اگر يكم ديرتر رسيده بودم يه بلايي سر خودش مياورد...خيلي دوست دارم بدونم چرا اينكار رو مي كرد شايد به شما بگه...
پدربزرگش با شگفتي به او خيره شد ،در را پشت سرش بست و در كنار انها نشست سپس با جديت گفت:خوب جيمز منتظريم كه توضيح بدي چرا مي خواستي اينكار احمقانرو بكني...
شايد جيمز مي توانست به جك چيزي نگويد اما در مقابل پدربزرگش كاملا درمانده بود با شرم سرش را پايين انداخت و گفت:مرگ امروز پدر و مادرم تقصير ريگولاسه اگر دوستانم هم بميرن يا اتفاق بدي براشون بيافته باز هم ريگولاس مقصره...اما من خودم رو هم مقصر مي دونم...مردم در حال حاضر اميد وارند كه ريگولاس نابود بشه چون هنوز شانسي برايه نابودي اون هست ولي اگر دست اون به من برسه و من رو بكشه و قدرتهام رو تصاحب كنه اونوقت جاودانه مطلق مي شه و ديگه هيچ شانسي برايه نابوديش نيست ولي اگر من بميرم ديگه گريفندور وارثي نداره كه ريگولاس با كستن اون جاودانه مطلق بشه...
اخمهايه جك كمي باز شد و پدربزرگش با همان جديت گفت:يعني تو مي خواستي با كشتن خودت كاري كني كه ريگولاس هرگز به جاودانگيه مطلق نرسه...واقعا كه بي فكري...
جيمز با تعجب به او نگاه كرد و پدربزرگش گفت:خوب فكر كن جيمز بنيان گذاران وارثان خودشونرو چطوري انتخاب كردند؟اگر يادت مونده برام بگو...
جيمز به فكر فرو رفت او به صحبتهايه تابلويه البوس دامبلدور و حرفهايي كه ريگولاس در سرسرايه بزرگ زده بود فكر مي كرد او گفت: خوب اونها نوادگانشون رو به عنوان وارث انتخاب كردند البته فقط هافلپاف،روينكلا و اسلايترين...برايه گريفندور پيوند خوني مهم نبود اون به تشابه شخصيت وارثش به خودش اهميت مي داد...
_كاملا درسته جيمز و اون كار عاقلانه اي كرد اول اينكه هافلپاف،روينكلا و اسلايترين نمي تونستند مطمئن باشند كه نوادشون همون راهي رو بره كه اونها مي خوان و مهمتر از اون ممكن بود در برهه اي از زمان خاندان اون افراد از بين بره و ديگه هيچ كس از نسل اونها نمونه و قدرت بنيان گذاران هم همراه اونها از بين بره و اين اتفاق افتاد ديگه هيچ كس از نسل اون سه تا نمونده هر چند كه ريگولاس قدرتهايه اونها رو يك جا داره اما اين اتفاقها برايه وارث گريفندور نمي افته چون ملاك اون تشابه شخصيت اون فرد با خودش بوده پس مطمئنن وارث راه اون رو ادامه مي ده علاوه بر اون هميشه كساني هستند كه از نظر شخصيت ومنش مثل گريفندور باشند پس اون مي تونسته مطمئن باشه كه در هر موقعي از تاريخ بالاخره كسي مياد كه به عنوان وارث اون معرفي بشه شايد فاصله زندگيه دو وارث صدها سال باشه اما بالاخره يكي مثل اون دوباره مياد پس خيالت راحت باشه جيمز حتي با مرگ تو هم اون مي تونه به جاودانگيه مطلق برسه اون الان هم جاودانست اگر بفهمه تو مردي ممكنه برايه مدتي خودش رو كنار بكشه اما اون منتظر وارث بعدي مي مونه و بالاخره كاري رو كه مي خواد بكنه مي كنه، چه بهتر الان كه خودش رو نشون داده و بهش دسترسي داريم كارش رو تموم كنيم...
جيمز به صحبتهايه پدربزرگش فكر مي كرد حرفهايه او كاملا منطقي به نظر مي رسيد بنابراين به جك نگاهي كرد و مي خواست از او عذر خواهي كند اما او با لبخند جيمز را متوقف كرد پدربزرگش گفت:جيمز چيزهايه ديگه اي هم هست كه بهتره بهت بگم فكر كنم بهتره همين الان اون خاطررو ببيني پس به اطاقم بيا تا با قدح انديشه من به خاطره اي بريم كه در اون پدر و مادرت مردن...
جيمز مثل برق گرفته ها از جا پريد جك نمي دانست كه او چرا مي خواهد ان خاطره را به جيمز نشان دهد او در ان زمان به قدري محزون بود كه متوجه اخرين وصيت ماريا نشده بود پدربزرگ جيمز به جك نگاهي كرد و گفت:اگر دلت مي خواد تو هم بيا...
با انكه جك به هيچ وجه دوست نداشت ان خاطرات زنده شود اما به دنبال انها رفت پدربزرگش قدح را رويه ميزش گذاشت و خاطره اي را از سرش بيرون كشيد ،قبل از انكه صورت جيمز با مايعه درون قدح تماس پيدا كند گفت: جيمز برايه چيزي كه قراره ببيني بايد قوي باشي ... صحنه هايه دلخراشيه و خود من هم ديگه دوست ندارم اونهارو ببينم ولي به مادرت قول دادم كه چيزهايي رو به تو بگم و فكر كنم اگر خودت اونهارو از زبون اون بشنوي بيشتر به حرفش گوش كني...
جيمز نفس عميقي كشيد و خود را برايه بدترين چيزها اماده كرد و صورتش را به مايع درون قدح زد وقتي از زمين بلند شد تا چند لحظه با وحشت به اينفريها نگاه مي كرد پدربزرگش و جك نيز در كنار او ضاهر شدند و او را به سمتي بردند كه در انجا خودشان بر سر دو نفر كه غرق در خون بودند نشسته و سخت گريه مي كردند با انكه جيمز چهره كساني را كه در خون خود غوطه مي خوردند را نمي ديد اما به خوبي مي دانست كه چه كساني هستند و اشك از چشمانش جاري شد پدربزرگش او را به خود چسباند و گفت:خودت رو كنترل كن و قوي باش مي خوام اونجا همه چيز رو بشنوي...
او جيمز را بالايه سر انها برد جيمز به چهره بي حركت پدرش نگاه مي كرد بر رويه لبانش خنده كمرنگي بود كه اصلا با وضعيتي كه داشت جور در نمي امد جيمز مسير نگاه او را دنبال كرد و مادرش را ديد جيمز در ابتدا گمان كرد او نيز مرده است اما بلافاصله با هيجان جيغ زد زيرا متوجه شد كه مادرش به اهستگي نفس مي كشد لحظه اي به اين موضوع فكر كرد كه ممكن است او هنوز زنده باشد اما پدربزرگش كه شانه او را سخت فشار مي داد به هيچ وجه هيجان زده نبود،او جيمز را به سمت مادرش برد و گفت:خوب توجه كن جيمز...
بعد از لحظاتي جيمز مادرش را ديد كه با زحمت فراوان نيرويش را جمع مي كند سپس لبانش را تكان داد ،او پدربزرگ درون خاطره را صدا كرده بود كه به اندازه پدربزرگي كه در كنارش بود شكسته و پير بود جيمز با دقت حرفهايه انها را گوش داد و وقتي جون دادن مادرش را ديد زير گريه زد اما پيش از انكه جك و پدربزرگش بخواهند به او دلداري بدهند به ياد حرفهايه مادرش افتاد او بايد همانطور كه مادرش خواسته بود عمل مي كرد بنابراين بغض خود را فرو داد اشكهايش را پاك كرد و با به ياد اوردن شوخيهايي كه پدر و مادرش با او مي كردند لبخند زد قطره اشكي از گوشه چشمان جك لغزيد اما نگذاشت جيمز او را در ان وضعيت ببيند هر سه انها از قدح خارج شدند ،جيمز تمام طول راه تا اطاقش را به حرفهايه مادرش فكر مي كرد تصميم گرفت طوري برخورد كند كه پدر و مادرش به او افتخار كنند وقتي وارد اطاق شد و دوستانش را ديد انها كاملا نگران به نظر مي رسيدند و با احتياط جيمز را نگاه مي كردند جيمز لبخندي زد و گفت:مياين يكم كارت انفجاري بازي كنيم؟
اين حرف جيمز انها را شگفت زده كرد اما برايه اينكه جيمز به حال و هوايه يكي دو ساعت قبل برنگردد قبول كردند با توجه به اتفاقهايي كه ان روز افتاده بود كلاس انها ان روز برگزار نشد سر ميز شام پدربزرگش گفت:پس فردا مراسم تدفين سيريوس و مارياست بهتره خودتون رو اماده كنيد...
او رويش را به طرف جيمز چرخاند و گفت:جيمز نمي تونيم اونهارو تو هاگزهد دفن كنيم چون معلوم نيست سر اجسادشون چه بلايي بياد ،ما از وقتي ريگولاس ظهور كرده داريم يك منطقه امن درست مي كنيم اونجا با طلسم رازداري جادو شده يه منطقه بزرگ كه اعضاء محفل با خيال راحت بتونن توش تفريح كنند، بخصوص شما بچه ها، اينطوري دوباره مي تونيد بيرون بريد ولي بايد تو محوطه تعيين شده گردش كنيد... نبايد بگذاريم كه ريگولاس مارو عذاب بده، ما مي خواهيم قسمتي از اون منطقرو برايه دفن اجسادمون درست كنيم...
جيمز به او نگاه مي كرد ديگران از اينكه او با صبر و حوصله به حرفهايه پدربزرگش در رابطه با دفن پدر و مادرش گوش مي كرد شگفت زده شدند جيمز گفت:فكر كنم پدر و مادرم از اين كار بدشون نياد تازه من هم مي تونم هر وقت دلم خواست برم به ارامگاهشون اما به نظر نمي رسه اون منطقه به اينجا نزديك باشه برايه رفتن به اونجا بايد چيكار كنيم با رمز تاز ميريم ...
همه كنجكاوانه به رئيس فرقه نگاه كردند و او گفت:به چند دليل از رمزتاز استفاده نكرديم اول اينكه جادويه اون بعد از يك زمان معين ازبين ميره و بايد دوباره درستش كرد و دوم اينكه علارقم جادويه رازداري كه نمي گذاره هيچ غريبه اي به اونجا اپارات كنه يا با رمزتاز واردش بشه ما باز هم جادويه ضد اپارات و جادويي راكه مانع ورود رمزتاز ميشرو هم اونجا اجراء كرديم از طرفي شومينه هارو هم وارد شبكه پرواز نكرديم چون معلوم نيست به چند نفر تو وزارتخونه مي شه اعتماد كرد...
_پس چطوري ميريم اونجا...
_ما يك راه جادويي بين اينجا و منطقه امن درست مي كنيم ايدش دو سه ساعت پيش به ذهنم رسيد يه بار مرگ خوارها همينطوري وارد هاگوارتز شدن زمان ولدمورت...
ربكا كارسف كه انروز انجا بود با علاقه پرسيد:پرفسور اون چطوري كار مي كنه؟
_خوب ما مي تونيم يك كماد اينجا داشته باشيم و يكي عين همين رو اونجا و با جادو راهي بين اين دوتا درست كنيم ...اينطوري كار مي كنه كه وقتي وارد اين يكي شديم و در رو بستيم يك دكمرو مي زنيم بعد در رو باز مي كنيم و از اون يكي بيرون ميايم،البته اوني كه تو هاگوارتز بود طوره ديگه اي افراد را جا به جا ميكرد با اپارات به اون يكي كماد، ولي ما برايه راحتيه بچه ها يك كوچولو تغييرش داديم...
همه از اين موضوع خوششان امده بود پدر و مادر النا از همه خوشحالتر بودن اگر زنداني شدن در خانه برايه بچه ها سخت بود برايه ان دو مرگ اور بود و از اينكه دوباره بتوانند بيرون بروند هيجان زده بودند وقتي بقيه مشغول حرف زدن شدند جيمز با صدايي غمگين پرسيد:پدربزرگ جسد پدر و مادرم اينجاست؟
پدربزرگش لحظه اي به او نگاه كرد سپس گفت:اونها به اينجا منتقل شدند اگر دلت مي خواد مي توني كمي باهاشون تنها باشي...
دابي او را به اطاقي كه انها را گذاشته بودند هدايت كرد اطاق بسيار سرد بود ،انها را با سر و وضعي مرتب در تابوتهايي زيبا خوابانده بودند جيمز خيلي سعي كرد گريه نكند اما ناخوداگاه خود را رويه تابوت انها پرت كرد و گريست بعد از يك ساعت به زور دابي از اطاق خارج شد او مي ترسيد جيمز سرما بخورد او فورا معجوني فل فلي را به خورد جيمز داد كه باعث شد تمام وجودش اتش بگيرد جيمز از او تشكر كرد و به اطاقش برگشت فردايه ان روز نيز كلاسهايه انها برگزار نشد اكنون انها مي دانستند چرا بايد حتي در روزهايه تعطيل نيز درس بخوانند هميشه موقعيتي پيش مي امد كه اساتيد انها نتوانند به انها برسند بيشتر اعضاء محفل برايه درست كردن ان مكان و راه جادويي بين ان مشغول به كار بودند ساعت نه و ده دقيقه شب بود كه كار انها تمام شد بچه ها دوست داشتند كه انجا را ببينند ولي پدربزرگش گفت كه بايد تا فردا صبح صبر كنند...
***
صبح روز بعد محفل شلوغتر از هر زمان ديگري بود كه جيمز به خاطر داشت او حداقل يك بار همه را در خانه ديده بود، ولي هيچ وقت همه انها با هم در انجا جمع نشده بودند اكثر انها با ديدن جيمز جلو مي امدند و به جيمز تصليت مي گفتند نزديك به يك ساعت گذشته بود كه وزير جادوگري نيز به همراه چند نفر امد جيمز از اينكه انها را در انجا ديد تعجب كرد زيرا انها عضو محفل نبودند بلافاصله بعد از انها كينزلي شكبولت استاد دفاع در برابر جادويه سياه و الفرد وين استاد درس تغيير شكل نيز به انها ملحق شدند پدربزرگش با صدايه بلند گفت:از همه عزيزاني كه قدم رنجه كردند و امروز به اين مجلس اومدند سپاس گزارم...لطفا برايه شروع مراسم به دنبالم بياين...
او انها را به طبقه بالايي خانه برد در انجا چند اطاق را با هم ادغام كرده بودند و دو انبار كوچك كه ده نفر به زور در انها جا مي شدند را درست كرده بودند رويه يكي شماره يك و رويه ديگري شماره دو به چشم مي خورد پدربزرگش گفت:شماره يك برايه رفتن به منطقه امنه و شماره دو برايه برگشتن از اونجاست وقتي چراغ قرمزه يعني كسي در حال عبور از راه جادويي و در باز نمي شه وقتي چراغ سبز شد گروه بعدي مي تونن وارد بشن برايه رفتن بايد دكمه اي رو كه اون تو قرار داده شده را فشار بديد در ضمن بايد بدونيد كه منطقه امن نزديك گودرك هالو بنا شده خواهش مي كنم بفرماييد...
جيمز به همراه دوستانش ايستاده بود هر سري چند نفر وارد اطاقك مي شدند و وقتي چراغ سبز ميشد انها رفته بودند بالاخره نوبت جيمز و دوستانش شد جك و پدر و مادر النا هم همراه انها بودند وقتي در را بستند انجا كمي تاريك شد ولي نور قرمزي كه از رويه دكمه رويه ديوار تابش مي كرد پيدا كردنش را اسان كرده بود جك دستش را دراز كرد و دكمه را فشار داد بلافاصله تاريكيه مطلق انها را در بر گرفت جيمز كمي سرش را گرداند اما انجا به قدري تاريك بود كه تا چند سانتي متري خود را هم به زور مي ديد نا گهان زير پايش خالي شد و او با سرعتي زياد شروع به سقوط كردن كرد صدايه جيغه دوستانش را به خوبي مي شنيد او نيز كاملا شك زده شده بود اما خود را كنترل كرد ناگهان در كمتر از يك ثانيه سرعت انها كم شد و پايشان با كف زمين برخورد كرد و دوباره همه جا روشن شد با توجه به تاريكيه مطلقي كه لحظاتي قبل انها را در برگرفته بود انجا با تمام كم نوريش برايشان مثل روز روشن بود وقتي جك در را باز كرد نور خورشيد چشمانشان را زد و اشك از انها جاري شد جك كاملا عادي به نظر مي رسيد ولي بقيه با حالتي گيج و سر در گم از اطاقك خارج شدند اما انها ديگر در محفل نبودند بلكه در دشتي بزرگ ايستاده بودند ،اطاقكي كه از ان خارج شده بودند درست مانند اطاقكي بود كه در خانه وارد ان شدند در كنار ان اطاقك ديگري بود كه بالايه ان شماره دو به چشم مي خورد در كنار اطاقكها بر رويه تابلويي نوشته بود«لطفا از ديوارهايه قرمز انطرفتر نرويد مرز منطقه امن ديوارهايه قرمز است»جان با هيجان به سمتي نگاه مي كرد جيمز مسير ديدش را دنبال كرد و زمين كوئيديچي را ديد كه در صد متريه انجا بنا شده بود جايگاه تماشاگران ان به نظر نمي رسيد بيشتر از صد نفر گنجايش داشته باشد جايگاه تماشاگران را بر رويه سكويه بلندي هم ارز دروازه ها ساخته بودند جيمز يقيين داشت كه اگر جان برايه مراسم تدفين پدر و مادر يكي از بهترين دوستانش نيامده بود الان از خوشحالي جست و خيز مي كرد جيمز لبخندي زد و ارام چند باربه پشت او ضربه زد و گفت:عاليه...مگه نه؟
جان با ديدن او كمي سرخ شد و من من كنان چيزي گفت جيمز به او توجهي نكرد و به سمت جمعيتي رفت كه خيلي دورتر از انها دور هم جمع شده بودند هرميون گفت:اينجا بايد خيلي بزرگ باشه چون هر طرف سر مي چرخوني از ديوارهايه قرمز خبري نيست... درست نمي گم؟
پدربزرگ جيمز كه تازه وارد انجا شده بود و پشت سر انها مي امد گفت:درسته دوشيزه ويزلي اينجا خيلي بزرگه فكر كنم روستايه هاگزهد با تمام زمينهايه اطرافش توش جا بشه...
بچه ها با شگفتي به او نگاه كردند و او ادامه داد:جادو كردن اينجا با طلسم رازداري تقريبا غير ممكن بود ولي خوب همونطور كه گفتم تقريبا...مي دونيد بيش از ده جادوگر خبره به طور همزمان كمك كردند تا من بتونم اينجارو با طلسم رازداري جادو كنم و راز دارش بشم وقتي كارمون تموم شد ديگه انرژي تو بدنمون نمونده بود اين جادو به طور معمول انرژيه زيادي مي گيره چه برسه به اينكه بخواي همچين جايي رو جادو كني ولي ارزشش رو داشت من به هيچ جادويه ديگه اي نمي تونستم اطمينان كنم حداقل الان كساني كه من نخوام نمي تونن وارد اينجا بشن...
هرميون با كم رويي پرسيد:اما چرا همچين جايي رو اماده كرديد؟
_بعضي ازدلايلم رو سر ميز شام گفتم مثل تفريح شما و دفن اجسادمون در يك جايه امن، يكي ديگه از دلايلش اينه كه حالا مي تونيم اعضاء محفل و خانوادشون رو اينجا ساكن كنيم البته بعضي از اونها مثل شما تو خود فرقه مي مونيد اونهايي هم كه تو جادو كردن اينجا كمك كردن ترجيح مي دن فقط برايه تفريح به اينجا بيان و تو خونه خودشون زندگي كنن البته اونها رو با طلسم رازداري جادو كردن و خودشون رازدارشن، قراره شانزده خانواده اينجا زندگي كنن كه براشون خونه درست كرديم ...
انها به محلي كه جمعيت جمع شده بودند رسيدند فضايي نه چندان بزرگ را برايه دفن اجساد در نظر گرفته بودند و دور تا دورش را گل كاشته بودند جيمز با ديدن دو تابوت كه در كنار دو چاله بزرگ قرار داشت كاملا ساكت شد افراد يكي يكي بر رويه صندلي هايي كه در كنار قبرها چيده شده بود نشستند جيمز به همراه پدربزرگش،جك،دوستانش و وزير سحر و جادو در رديف اول حضور پيدا كردند و مراسم اغاز شد در اغاز مراسم پدربزرگش و وزير هر كدام كمي صحبت كردند سپس هر كس برايه رفتگان دعايي خواند جيمز توجه زيادي به مراسم نداشت تمام تلاشش اين بود كه به درخواست مادرش عمل كرده و گريه نكند ولي وقتي داشتند تابوتهايه انها را درون گودال مي گذاشتند نتوانست جلويه خود را بگيرد و مشغول اشك ريختن شد سپس با اشاره پدربزرگش بلند شد و مشتي خاك بر رويه تابوتهايه انها ريخت بقيه نيز چنين كردند، جك نگذاشت جيمز و دوستانش بيشتر از ان در ان مكان بمانند و انها را با خود برد تا ان منطقه را به انها نشان دهد وقتي خانه هايي را كه برايه اعضاء ساخته بودند يا پارك بازي را به انها نشان ميداد و توضيح ميداد كه فاصله دو سويه محوطه چقدر زياد است و پايه پياده پيمودن ان چهل و پنج دقيقه طول مي كشد جيمز در اين فكر بود كه اگر الان پدر و مادرش نيز همراه انها بودند ،انها نيز مي توانستند از زيبايي و ارامش انجا استفاده كنند و با هم خوش باشند...
فصل پانزده/
اعضاء محفل در سكوتي مرگبار به رئيس خود نگاه مي كردند او ادامه داد:اين جادو برايه اجساد انسان كارايي داره اخه چطور ممكنه بشه باهاش بقيه اجساد رو هم به حركت در اورد ؟
جك متفكرانه گفت:ممكنه دامنه جادو رو وسيعتر كرده باشه به طوريكه بتونه بقيه اجساد رو هم به حركت دربياره...
پرفسور كارسف استاد وردهايه جادويي طبق عادت هميشگي اش با پشت انگشت شصتش ابرويه كلفتش را خاروند و گفت:به نظر من اون چندتا جادو رو تركيب كرده و با اين كار تونسته اجساد اونها رو هم تحت كنترل خودش بگيره در هر حال به نظر من اونها هم با مرگ اربابشون از كار مي افتن...
هري خود را تكاني داد و حواسش را متمركز كرد و گفت:در هر صورت الان وقته بحث كردن درباره اين موضوع نيست فورا همه اعضاء محفلرو به محل دعوت كنيد هر كي رو كه توان جنگيدن داره...
او رويش را به بچه ها كرد و ادامه داد:شما به همراه خانواده ديمون تو خونه مي مونيد به هيچ وجه از خونه خارج نشيد اينجا در برابر اينفري از هر نوعش ايمنه ...فكر نكنم امروز از درس خوندن خبري باشه...
بلافاصله ذهنش را بر رويه لندن ماگلي متمركز كرد و غيب شد وقتي سياهي جايه خود را به نور ناشي از تابش خورشيد داد منظره اي را ديد كه حتي در بدترين كابوسهايش هم نديده بود تمام خيابانهايه شهر پر از موجودات ريز و درشت رعب انگيزي بود كه به هر موجود زنده اي حمله مي كردند انها به هيچ وجه مثل اينفريهايه سابق كند نبودند بلكه با سرعت زيادي حركت مي كردند و ويراني به بار مي اوردند تعداد غولها و غولهايه غار نشيني كه با جراحاتي وحشتناك بر رويه بدنشان حركت مي كردند به قدري زياد بود كه به نظرش رسيد ريگولاس تمام انها را كشته و برايه خود اينفري ساخته است موجودات كوچكتر مثل شيري كه به او حمله كرد كاملا سالم به نظر مي رسيد هر چند كه بسيار استخواني بود و چشمانش را لايه نازكي از پوست گرفته بود و كدر كرده بود ريگولاس برايه كشتن انها از جادويه مرگ استفاده كرده بود اما موجودات بزرگتر را با اسيبهايه بدني كشته بود قبل از انكه دندانهايه اينفري به او برسد به چوبش تكاني سريع داد و او را بست تازه متوجه شد كه تمام اعضاء محفل پشت او ضاهر شده اند و به او نگاه مي كنند فيله بزرگي نعره كشان به انها نزديك مي شد اجهايش به شكل وحشتناكي از جا در امده بودند و مطمئنن علت مرگ او نيز اين بوده است جك و سيريوس به طور همزمان چوبشان را به سمت او تكان دادند اتش عظيمي از نوك چوبهايشان خارج شد و راه اينفري را بست او لحظه اي بي حركت پشت اتش ايستاد اما بلافاصله چشمانش برقي زد با حالتي بي پروا از اتش رد شد و چيزي نمانده بود كه جك وسيريوس را له كند انها نيز كه بي نهايت شگفت زده بودند به سرعت غيب شدند و در جايه امني خود را ضاهر كردند هري كه به پسرش و دوست او نگاه مي كرد به سرعت چوبش را به سمت زير يكي پاهايه جلويي فيل گرفت توده عظيمي از خاك زير ان خالي شد پايه فيل به درون گودال رفت و او كمي سكندري خورد و تلاش كرد خود را سروپا نگه دارد اما در نهايت با صدايه تالاپ بلندي كه كل خيابان را به لرزه دراورد نقش زمين شد هري فرصت را از دست نداد و خيلي سريع ديوار خانه اي را كه فيل بغل ان افتاده بود را رويه سرش خراب كرد...
با اندوه سرش را به طرف افرادش چرخاند و گفت:ما نمي تونيم اينها رو بكشيم اتش هم اينها رو نمي ترسونه تنها كاري كه از دست ما بر مياد اينه اينه كه سرعتشون رو كم كنيم تا ماگلهايه بيشتري بتونن فرار كنن دوتا دوتا پخش بشيد و از همديگه حمايت كنيد...
سيريوس خيلي سريع به همسرش پيوست او نمي خواست در ان وضعيت او را تنها بگذارد جك و ديويد نيز يك گروه را تشكيل دادند و مشغول شدند رونالد ويزلي پدربزرگ هرميون به هري پيوست و گفت:مثل قديمها رفيق...
هري كه با سرعت زياد چوبش را به سمت اينفريها تكان مي داد گفت:بدتر از قديمها ،ولدمورت تو اوجه قدرتش هم همچين سپاهي نداشت و همچين حمله اي به ماگلها نكرد...
_منظوره من وقتهايي بود كه همدوش هم مي جنگيديم وگرنه منم يادم هست كه قبلا لازم نبود از ماگلها مراقبت كنيم...
او چوبش را به سمت تيركي گرفت وبه هوا بلند كرد سپس با قدرت زياد به صورت غول غارنشيني كوبيد كه وحشيانه به سمت انها مي امد غول غارنشين چيزي حدود شش متر انورتر نقش زمين شد لحظه اي بي حركت ماند سپس از جايش بلند شد و مجددا به طرف انها امد رون لبخند تلخي زد و گفت:مي دوني هري ترجيح مي دم تو يك غار پر از اكرومانتيولا باشم تا اينجا...
_نگران نباش ريگولاس به دوستايه تو هم رحم نكرده...
و به چهره وحشت زده دوستش نيش خند زد يك عنكبوت غول پيكر به سمت موجوداتي كه به سمت انها روان بودند اضافه شده بود هري متوجه وحشت دوستش شده بود مطمئنن ان عنكبوت با ان لايه نازك پوست بر رويه چشمانش او را به ياد يك اكرومانتيولايه خاص مي انداخت هري به سرعت وارد عمل شد و بهترين كار ممكن را كرد او عنكبوت را به پشت رويه زمين انداخت و او ديگر حتي نمي توانست ذره اي تكان بخورد بعد از يك ربع حلقه محاصره انها به شدت تنگ شده بود و انها تنها يك راه داشتند به سرعت اپارات كردند و در نقطه اي ديگر از شهر ضاهر شدند انجا نيز وضعيتي مشابه با محل قبلي را داشت هري با نااميدي سرش را چرخاند اهي كشيد و چوبش را بلند كرد او ديگر اين واقعيت را قبول كرده بود كه از دست انها كاري بر نمي ايد گوزني نقره اي با سرعت زياد از چوبش خارج شد و به حركت در امد او از تك تك اعضاء خواسته بود كه انجا را ترك كنند صدايه درد الود اشنايي او را به وحشت انداخت بلافاصله بعد از ان صدايه جيغي زنانه امد و صدايي مردانه كه متعلق به جك بود و فرياد زد«نه»لحظه اي بي حركت ايستاد سپس شروع كرد به دويدن به سمت صدا صحنه اي كه در مقابلش بود باعث شد خون در رگهايش يخ بزند دستي شانه اش را گرفت و فشار داد او دوستش رونالد ويزلي بود كه او را دنبال كرده بود بيست متر انورتر جسد بي جان پسرش سيريوس افتاده بود در حالي كه جمجمه اش كاملا متلاشي شده بود در كنار او عروسش بود كه تمام بدنش غرق در خون بود او به شدت مجروح شده بود و هري پاتر به خوبي مي دانست كه خورشيد زندگيه او نيز بزودي غروب خواهد كرد در كنار انها جك چوبش را با خشم به سمت غولي تكان مي داد كه از تيره اهني به عنوان چوبدستي استفاده مي كرد او جراحات وحشتناكي را رويه بدن غول بوجود اورده بود اما اينفري كه دردي را حس نمي كرد دوباره بلند مي شد و به حركت ادامه مي داد جك بار ديگر با خشم به چوبش تكاني وحشيانه داد تير اهن را از دست غول دراورد و با ان او را به ديوار ميخ كوب كرد سپس چند جادو را به گردن جانور كوفت و سرش را از بدن جدا كرد اينفري ديگر تكان نمي خورد بدون شك او از بين رفته بود اما هري به قدري محزون بود كه متوجه اين نكته نشد با قدمهايي لرزان خود را به پسر و عروسش رساند و با هر يك از دستهايش يكي از دستهايه انها را گرفت با انكه او با درد رنج اشنا بود اما باز هم نتوانست خود را كنترل كند چشمانش پر از اشك شد و ناخواسته بر گونه هايش جاري گشت صدايه هق هقي به گوشش مي رسيد اما صدا دورتر از ان بود كه او را به خود اورد او ديگر هيچ چيز را به درستي نمي شنيد حتي متوجه جك نشد كه دست ديگر سيريوس را گرفته بود و گريه مي كرد رون ويزلي تنها كسي بود كه در ان جمع سه نفره گريه نمي كرد و تنها كسي بود كه به صورتهايه پر از خون ماريا و سيريوس نگاه مي كرد چشمان او نيز پر از غم بود اما او از همان ابتدا خود را برايه اين اتفاقها اماده كرده بود مي دانست با ظهور اين لرد سياه جديد بايد هر روز منتظر اين اتفاقها باشند و با چيزي كه ان روز ديده بود اميدوار بود حداقل تا وقتي كه نوه اش به سن قانوني مي رسد زنده بماند صدايه زنانه ارام و لرزاني گفت:پدر
با انكه اين صدا بسيار ارامتر از صدايه هق هق جك بود اما هري انرا به خوبي شنيد او گمان نمي كرد ماريا تا ان لحظه زنده باشد بنابراين دست پسرش را رها كرد و به عروسش خيره شد او با همان صدايه شكننده گفت:مراقب جيمز باشيد و بهش ياد بديد كه شجاع و قوي باشه بگيد كه ما دوست نداريم اون برامون اشك بريزه و تاسف بخوره...
صدايه او خس خسي كرد سپس مقدار زيادي خون بالا اورد و فشار دستش را بر رويه دست هري زياد كرد بدن او كمي كش امد اما اين كشش خيلي زود تمام شد و او برايه هميشه ان دنيا را ترك كرد هري با انگشتان لرزان چشمان او را بست هميشه بدترين اتفاقها بايد برايه او مي افتاد و هميشه سنگينترين وظايف بر گردن او بود اما هري مي دانست كه دادن اين خبر به جيمز از تمام كارهايي كه قبلا بايد مي كرده سخت تر است ...
***
جيمز با نگراني در اشپزخانه قدم مي زد بيشتر اعضاء محفل بازگشته بودند درست بود كه بيشتر انها به شدت زخمي بودند اما حداقل مي دانستند كه درمان خواهند شد اما هنوز از بازگشت خانواده اش و جك كه او را نيز به اندازه خانواده اش دوست داشت خبري نبود اعضاء محفل مي گفتند كه جك و ديويد همرزم بوده اند اما او به هيچ كس چيزي نگفت و برايه استراحت به يكي از اطاقهايه خانه رفت جيمز نمي دانست كه به نظرش رسيده يا واقعا ديويد از نگاه كردن به چشمانش خود داري مي كند هرميون نيز به اندازه جيمز ناراحت بود پدربزرگ او نيز هنوز بازنگشته بود مادربزرگش مشغول دلداري دادن به او بود كارولين به سمت او امد و دستش را رويه شانه جيمز گذاشت و او را به طرف يكي از صندلي ها برد و اهسته گفت:بشين جيمز مي دونم كه نگراني ولي با قدم رو رفتن به جايي نمي رسي منم مثل تو نگران اونها هستم ما در اين مدت كوتاه خيلي با هم صميمي شديم و من هم دوست دارم اونها خيلي سريع برگردند...
كم كم با حرفهايه او جيمز داشت ارام مي شد كه چند صدايه اپارات از سالن ورودي خانه به گوش رسيد جيمز و هرميون به همراه كارولين،پرفسور اسپيلبرگ و مادربزرگ هرميون به انجا رفتند پيشاپيش انها پدربزرگ جيمز بود كه كاملا محزون به نظر بود بعد از او پدربزرگ هرميون بود كه نوه اش را در اغوش كشيده بود و او را نوازش مي كرد پشت سر انها جك بود او به دليلي سرش را بلند نمي كرد اما خبري از پدر و مادر او نبود كارولين باز هم شانه او را گرفت و اينبار كمي انرا فشار داد پدربزرگش گلويش را صاف كرد و با صدايي اري از احساس گفت:جيمز مي شه لطفا با من به اطاقم بياي ...
جيمز به شدت لرزيد و افكار وحشتناكي به ذهنش راه يافت و جيمز با تمام وجود اميدوار بود اين فكر كه پدر و مادرش سخت اسيب ديده اند درست باشد زيرا در مقابل بقيه افكارش از همه بهتر بود نگاه خيره همه را بر رويه خود احساس مي كرد با قدمهايي ارام به دنبال پدربزرگش به اطاق او رفت او پشت ميزش نشست و كمي گلويش را صاف كرد و با صدايي ارام و متين گفت:مي دوني جيمز هميشه اتفاقهايي در زندگيه ادم مي افته كه جلو گيري از اونها از قدرت ادم خارجه اين اتفاقها ممكنه خيلي خيلي درد ناك باشند من اين رو مي گم چون بارها اون رو تجربه كردم اما تنها كاري كه ادم مي تونه بكنه اينه كه با اون اتفاق كنار بياد مي دوني تو خيلي شجاع تر از مني هر چي باشه تو وارث گريفندوري ولي من نه مطمئنم كه تو با اين مسئله بهتر از من كنار خواهي اومد و...
جيمز حرف او را قطع كرد و با صدايي لرزان گفت:پدربزرگ بگيد چه اتفاقي افتاده...بلايي سر پدر و مادرم اومده؟
پدربزرگش كمي سرش را پايين اورد و با صدايي غمناك گفت:ميدونم كه سخته جيمز ولي بايد بگم كه متاسفانه اونها ديگه در كنار ما نيستن...
او كمي مكث كرد جيمز سر جايش خشك شده بود اميدوار بود كه اين يك شوخي باشد اما پدربزرگش جدي تر از هميشه بود و جيمز غم را از همان ابتدا در چشمان او ديده بود او هر چقدر هم كه سعي مي كرد نمي توانست غم خود را مخفي كند او ادامه داد و گفت:مي دوني من اشتباه كردم كه گفتم اونها در كنار ما نيستن اونها پيش ما هستند هميشه اونها در قلبهايه ما هستن و ما هميشه مي تونيم وجودشون رو احساس كنيم پس اونها واقعا از پيش ما نرفتن وتو بايد...
جيمز ديگر به حرفهايه او توجه نداشت تازه داشت معنايه حرفهايه پدربزرگش را به درستي مي فهميد قطرات اشك از چشمانش جاري شده و راه خود را بر رويه سينه اش پيدا كرده بودند بدون هيچ حرفي از جايش بلند شد و از اطاق خارج گشت پدربزرگش با افسوس اهي كشيد و گفت:من نمي تونم هيچ وقت اين كار رو ياد بگيرم البوس...
نقاشيه متحركي از مردي مهربان با عينك حلالي شكل بر رويه چشمانش به او نگاه مي كرد او با صدايي كه به اندازه چهره اش مهربان بود گفت:هري تو هر چي بايد مي گفتي،گفتي...اما اين اتفاق به سادگي برايه او قابل درك نيست... من مي تونم بگم كه هنوز برايه تو هم قابل درك نيست...
هري رويش را به تابلو چرخاند او لبخند تلخي بر رويه لبانش بود و ادامه داد:هري تو بايد قوي باشي تو قبلا هم با درد رنج جنگيدي و پيروز شدي مرگ عزيزان زيادي رو تجربه كردي و باهاشون كنار اومدي الان هم مي دونم كه برات سخته ولي بايد به خاطر جيمز هم كه شده قوي باشي...
هري به چهره استاد پيرش نگاه مي كرد مرگ او يكي از دردهايي بود كه سالها طول كشيد هري با ان كنار بيايد حتي بعد از كشتن ولدمورت،هري فرصت نكرده بود پيغام ماريا را به جيمز بدهد ولي بايد در اولين فرصت اين كار را مي كرد جيمز به اطاقش برگشته بود و زار زار گريه مي كرد بعد از حدود يك ربع دوستانش امدند و در كنار او نشستند هرميون او را بغل كرد و مشغول دلداري دادن به او شد اما هيچ كدام از حرفهايه او در حال جيمز تاثيري نگذاشت هرميون با نا اميدي كمي از او فاصله گرفت ،النا كه به او خيره شده بود با محبت او را بغل كرد و گفت:خواهش مي كنم اروم باش جيمز...مي دونم سخته ولي تو بايد قوي باشي اونها اينطوري مي خواستند من مطمئنم...
اغوش او و صدايه لرزانش كمي جيمز را ارامتر كرد دوست داشت ساعتها در كنار دوستانش گريه كند كارولين نيز بعد از دقايقي به انها اضافه شد او با چشمان نمناك چند بار اهسته به پشت جيمز زد و گفت:مي دونم سخته...من هم همسنهايه تو بودم كه پدر و مادرم رو از دست دادم اونها بر اثر بي احتياطيه يك ماگل مردن اون پدر و مادرم رو با اون وسيله هايه احمقانه حمل و نقلشون زير گرفته بود خيلي سخت بود خيلي...بعد از اون من با اسپيلبرگها زندگي كردم منظورم پدر و مادر هلنه برايه همينه كه ما دو تا مثل خواهر مي مونيم ما با هم بزرگ شديم تو دوستهايه خوبي داري كه بايد قدرشون رو بدوني پدر و مادر تو دوست ندارن كه تو بيش از اين خودت رو ناراحت كني اين رو از من قبول كن...
جيمز به كارولين نگاه كرد سپس با تكان سر با او موافقت كرد ،اشكهايش را پاك كرد و با صدايي لرزان گفت:لطفا من رو كمي تنها بگذاريد ،مي خوام كمي تنها باشم...
كارولين موافقت كردو بچه هارو از اطاق خارج نمود جيمز اه عميقي كشيد و چشمانش دوباره لبريز از اشك شد به ياد مجازاتهايي افتاد كه از جانب پدرو مادرش مي شد گويي ان اتفاقها متعلق به سالها پيش بود روزهايي كه او به خاطر شيطنتهايي كه مرتكب مي شد بايد در اطاق حبس مي ماند الان ارزو داشت كه باز هم بتواند اخمهايه پدرو مادرش را ببيند حداقل الان كه انها مرده بودند بايد به خواستشان احترام مي گذاشت درست بود كه مدتها بود دست از پا خطا نكرده بود ولي تصميم گرفت كه از ان به بعد هم كاري نكند به ياد حرفهايه كارولين افتاد او راست مي گفت جيمز دوستان خوبي داشت كه بايد قدرشان را مي دانست اما ايا تا زماني كه ريگولاس نابود مي شد انها زنده مي ماندند مطمئنن شانس انها برايه زندگي كردن بسيار كم بود با توجه به اينكه انها دوستان جيمز نيز بودند مرگ پدر و مادرش بر گردن او بود و اگر اتفاقي برايه دوستانش مي افتاد هم همينطور اگر ريگولاس دستش به او مي رسيد و قدرتهايه گريفندوريه او را تصاحب مي كرد باز هم زندگي هايه زيادي را مي گرفت و اين هم تقصير او بود زيرا در ان صورت او ديگر هرگز شكست نمي خورد او نبايد ان قدر خود خواه مي بود كه برايه بيشتر زندگي كردن افراد زيادي را قرباني مي كرد و شانس نابوديه ريگولاس را از انها مي گرفت او فقط يك راه داشت بدون هيچ فكري چاقويه جيبي اش را دراورد، روش دردناكي برايه مردن بود اما او بدنبال بهترين و سريعترين را بود و به قدري نگران اينده دوستانش بود كه به چگونه مردن اهميتي نمي داد چاقو را به سمت رگ دستش برد و مي خواست ان را قطع كند اما دست مردانه اي چاقو را از دستش در اورد او جك بود كه با چشماني لبريز از خشم به او نگاه مي كرد...
با سلام از اقا امير گل ، هاني دختر خورشيديه عزيز ، ارسان عزيز ، شاهين جان و دوست خيلي خوبم مرلين متشكرم كه نظر دادن هفته قبل چون كار داشتم داستان را يك روز زودتر گذاشتم اين هفته هم چون فردا سيزده به دره داستان را يك روز زودتر مي گذارم ولي از هفته بعد طبق قرارمان هر يك شنبه داستان را مي گذارم در ضمن مرلين عزيز از وبه محفل ققنوس زحمت پي دي اف فصل قبل را كشيدن كه همين امروز برايتان مي گذارم...
فصل چهارده/
جيمز، جان و هرميون به جك، پدر جيمز،پرفسور هلن اسپيلبرگ استاد زيبا رويه معجونها و ساحره بامزه مو بنفش كه در اولين جلسه محفل ديده بودند نگاه مي كردند كه خود را برايه اوردن النا و خانواده اش اماده مي نمودند انها برايه اوردن سريع و ايمن انها رمزتاز درست كرده بودند وقتي كاملا اماده شدند با اشاره جك اپارات كردند در مقابل انها خانه ماگلي زيبا و دوست داشتني قرار داشت با قدمهايي بلند و محكم خود را به در خانه رساندند جك دستش را بلند كرد تا در بزند اما صداهايي كه از درون خانه مي امد او را منصرف كرد صدايي كه برايه جك بي نهايت اشنا بود فرياد زد:احمقا زود باشيد ديگه كره من نشون مي ده كه هر سه تاشون خونه هستند بايد هر چه زودتر بگيريمشون و ببريمشون پيش ارباب ...
صدايه مردانه ديگري گفت:هيدارس تمام خونرو گشتيم هيشكي تو اين خونه نيست مطمئني وسيلت قاطي نكرد...
_خفه شو احمق بيشور...حتما يه جا خودشون رو قايم كردن ... شايدم نامرئين...
ساحره اي كه صدايي احمقانه داشت گفت:هيدارس اونها ماگلن،ماگلها كه نمي تونن خودشون رو نامرئي كنند،دختره هم تازه سال اولشه...
جك نگاهي به همراهانش كرد و انها نيز با چهرههايي مصمم سري تكان دادند و چوبهايشان را دراوردند جك چوبش را به سمت در گرفت بلافاصله در از پاشنه كنده شد و به سمت ديگر سالن رفت در راه به يكي از مهاجمان خورد و او را نقش زمين كرد به غير از ساحره اي كه بيهوش رويه زمين افتاده بود شش سياه پوش ديگر نيز در سالن حضورداشتند قبل از انكه به خود بيايند رگباري از جادوها به سمتشان رفت وسه تا از انها را از پا دراورد افراد باقي مانده به سرعت موضع گرفتند اسپيلبرگ و ساحره مو بنفش كه كارولين نام داشت با جادوگري خشن كه كاملا تاس بود و بر رويه سرش عكس اژدهايي را خالكوبي كرده بود مشغول نبرد شدند دندانهايه پيشين جادوگر از طلا بود و در گوش سمت راستش گوشواره حلقويه بزرگي را اويزان كرده بود پدر جيمز با ساحره اي قد بلند مبارزه مي كرد هر دويه انها كارشان عالي بود و چوبشان لحظه اي از حركت نمي ايستاد جك مقابل هيدارس ايستاده بود ،هيدارس از خوشحالي نفس نفس مي زد و در چهره جك لبخندي غمگين نشسته بود جك با صدايي ارام گفت:باز هم در مقابل هم قرار گرفتيم...تو برام مشكلاته زيادي درست كردي هيدارس اميدوارم وقتي در ازكابان عذاب مي كشي فقط به ياد من باشي و اينكه من تو رو اونجا انداختم ...
هيدارس لبخند زشتي زد سپس با صدايي شاد گفت:هميشه از ازار دادن تو لذت بردم ديويس حالا از كشتنت لذت خواهم برد...
او چوبش را به سمت جك گرفت و با صدايه بلندي گفت«اوادا كداورا»جادويه مرگي از چوبش خارج شد وبه سمت جك رفت جك نيز با ارامش كمي چرخيد و اجازه داد جادو از كنارش عبور كرده و به ديوار پشتش اصابت كند و به طور هم زمان بدون انكه دهانش را باز كند جادويي قدرتمند را روانه هيدارس كرد،هيدارس كه با مشاهده قدرت جادو دست پاچه شده بود به سرعت ديواره دفاعي ساخت و جادو را منحرف كرد ولي او به قدري كند بود كه متوجه جادويه بعديه جك نشد،جادويه دوم جك درست به سينه اش اصابت كرد و او كه با طنابهايه نامرئي بسته شده بود نقش زمين شد جك چوب او را از دستش در اورد و به ميدان نبرد نگاه كرد صدايه درگيري سه نقاب پوش ديگر را از اطاقهايه ديگر خانه به انجا كشانده بود اسپيلبرگ هنوز مشغول مبارزه با همان جادوگر طاس بود و كارولين باجادوگري قد كوتاه و فرز مبارزه مي كرد،سيريوس به طور همزمان يك ساحره و يك جادوگر را به خود مشغول كرده بود او ساحره اي را كه در ابتدا با او مبارزه مي كرد را از پا در اورده بود جك چوبش را به طرف جادوگري كه با سيريوس مبارزه مي كرد تكان داد و او را بيهوش كرد ساحره حواسش به جك پرت شده بود كه سيريوس او را خلع صلاح كرد و بست جك به سمت اسپيلبرگ رفت و پدر جيمز به كمك كارولين شتافت در كمتر از يك دقيقه تمامي مرگخوارها كه با جادويه ضد اپارات بسته شده بودند در گوشه اي از خانه رويه هم قرار گرفتند النا كه در سمت ديگر خانه بود شنل نامرئي را از رويه خود و پدرو مادرش برداشت و به سمت انها امد انها در تمام مدت در گوشه اي از اطاق بدون سر و صدا مشغول نظاره كردن مبارزه بودند پدر النا جلو امد و گفت:من پيتر هستم،اين هم همسرم جولياست از كمكتون واقعا ممنونم...
جك با او دست داد و گفت:قابلي نداشت...خوب اماده ايد كه بريم يا بايد وسيله هاتون رو جمع كنيد؟
النا خيلي سريع گفت:من وسيله هام رو جمع كردم و امادم...
اما پدر و مادرش به سمت اطاقهايشان رفتند و بعد از حدود پنج دقيقه امدند جك طرز استفاده از رمزتاز را برايه انها گفت و ادامه داد:اين شما رو مستقيم اونجا ضاهر ميكنه ما بايد اين مرگخوارها رو ببريم تحويل بديم كارولين بهتره تو همراه اونها باشي...
كارولين با تكان سر موافقت كرد و انها را به سمت رمزتاز هدايت كرد النا كه قبلا هنگام فرار از هاگوارتز رمزتاز را تجربه كرده بود با هيجان انگشتش را به فنجاني زد كه رويه ميز قرار داشت با شماره سه قلابهايه نامرئي به دور نافشان بسته شد و انها در اميزه اي از رنگهايه مختلف يه پرواز در امدند پدر و مادرش سعي مي كردند فريادشان را در گلو خفه كنند و وقتي رمز تاز به طور ناگهاني از حركت ايستاد نقش زمين شدند النا با كمك دابي از زمين بلند او از ديدن جن خانگي كاملا شگفت زده شده بود و قبل از انكه بفهمد چه شده در اغوش دوستانش قرار گرفت هرميون حتي به او فرصت نفس تازه كردن نداد و پرسيد:خوب بگو ببينم تو اين چند روز چيكار مي كردي؟
و پيش از انكه او بتواند حرفي بزند جيمز بپرسيد:مشكلي كه پيش نيومد؟بقيه كجان؟
_بذاريد دوشيزه ديمون كمي نفس بكشه...
پدربزرگ جيمز اين حرف را زد و با لبخندي النا و پدر و مادرش را به اشپزخانه دعوت كرد در انجا كمي برايه انها در باره محفل صحبت كرد پدر و مادر النا از اينكه معلوم نبود چه مدت در ان خانه كسل كننده زنداني هستند خوشحال نبودند اما جديتي در صدايه پيرمرد روبرويشان قرار داشت كه باعث مي شد انها حرفهايه او را قبول كنند و تصميم بگيرند كه با شرايط كنوني خود كنار بيايند پدربزرگ جيمز ساكنين خانه را صدا كرد و انها را با هم اشنا نمود وقتي پدر النا و پدر جان با هم مشغول صحبت شدند و مادرش به زنها پيوست رويش را به النا كرد و به او در رابطه با تحصيلش در خانه توضيحاتي داد سپس از انها خواست كه در فرصتهايه بي كاري به النا در درسهايه عقب افتاده اش كمك كنند بچه ها با نااميدي به سمت اطاق پسرها رفتند و مشغول در خواندن شدند تنها وقت استراحت انها وقت ناهار بود و بعد از ان نيز كلاس داشتند بعد از كلاس يكي دو ساعتي را به درس خواندن سپري كردن وبعد تنها برايه شام پايين رفتند بعد از شام بالاخره بي كار شدند و وقتي برايه صحبت پيدا كردند با انكه هر چهار نفرشان از فرط خستگي در حال غش كردن بودند اما مشغول صحبت شدند و از خواب گذشتند النا از اتفاقهايه ان روز صبح تعريف كرد و گفت:من تازه از خواب بيدار شده بودم، مي دونيد هيچ وقت شنل نامرئي همراهم نبود اما صبح كه بيدار شدم و چشمم به اون افتاد نمي دونم چي شد كه به سرم زد برش دارم بعد رفتم اشپزخانه كه چند تا صدايه ترق اومد خيلي زود شنل رو رو سر خودم و پدر و مادرم انداختم مجبور بوديم خودمون رو جمع كنيم كه معلوم نشيم با هزار زحمت خودمون رو به سالن رسونديم مي خواستيم به سمت در بريم كه يكيشون در رو بست ديگه اونجا گير افتاده بوديم و نمي دونستيم چيكار كنيم نزديك ده دقيقه اونجا كز كرده بوديم و اميدوار بوديم كه برن همون موقع در منفجر شد و محفلي ها ريختن تو خونه و همشون رو بستند...
بچه ها كه با علاقه به داستان هيجان انگيز او گوش مي كردن با شنيدن پايان ان لبخندي زدند جيمز با علاقه پرسيد:مرگخوارها چند نفر بودند؟
_دقيقا ده نفر...
هرميون جيغي از هيجان زد و گفت:ده به چهار...اونها كارشون عالي بوده...
جيمز لبخندي زد و با صدايي پر غرور گفت:خوب ديگه فكركنم بهتره بخوابيم تا خوب درس نخونيم و اماده نشيم نوبت ما نمي شه كه از خونه بيرون بريم مگه نه بچه ها...
انها نيز با تكان سر تاييد كردند دخترها شب به خير گفتند و به اطاقهايه خود رفتند جيمز به سقف خيره شده بود و فكر مي كرد اتفاقهايه ان روز باعث شده بود انها تصميم بگيرند كه در يادگيري درسهايشان جدي تر باشند تك تك انها ارزويه روزي را داشتند كه بتوانند از خانه بيرون بروند و با رويدادهايه هيجان انگيزي دست و پنجه نرم كنند...
***
جيمز صبح روز بعد با خستگي بيش از حد از خواب بيدار شد با بي حالي به سمت تخت جان رفت و به اعتراضهايه او توجه نكرد و او را از خواب بيدار كرد تا شروع درسهايشان مي توانستند كمي تفريح كنند اما از انجا كه هنوز هم النا كمي از انها عقب تر بود بايد به او هم كمك مي كردند دخترها در اطاقشان نبودند و اين بدين معني بود كه انها زودتر از پسرها بيدار شده اند وقتي به اشپزخانه رسيدند متوجه شدند كه همه در انجا جمعند و به نظر خوشحال و راضي مي رسند مردها در گوشه اي با هم صحبت ميكردند و زنها نيز در جايه ديگري مشغول صحبت بودند تنها دابي به انها توجه نشان داد و فورا برايشان صبحانه اورد وقتي صبحانه شان راتمام كردند به دخترها پيوستند جان پرسيد:اينجا چه خبره ؟چرا بقيه اينقدر خوشحالن؟
النا روزنامه پيام روز را جلو كشيد و گفت:خبر دستگيري مرگخوارها توسط اعضاء فرقه تو روزنامه چاپ شده و وزير هم حمايت كامل خودش رو از ما اعلام كرده از صبح تا حالا كلي نامه اومده...كسايي كه مي خوان عضو محفل بشوند اين موضوع خيلي خوبه البته پرفسور پاترمي گه بايد حواسمون باشه چون معلوم نيست به چند تا از اين ادمها مي شه اعتماد كرد در حال حاضر بيشتر اعضاء فرقه دارند درمورد اين داوطلبين تحقيق مي كنن تا صلاحيتشون رو تاييد كنند مهمتر از اون وزير ديوانه سازها رو بيرون كرده و يك سري موجود جديد اورده اسمشون ايزماره ...
جيمز و جان با هم گفتند:چي چي؟
به جايه النا هرميون پاسخ داد و گفت: ايزمار...من رفتم تو كتابخونه محفل گشتم و يك چيزهايي پيدا كردم اين موجودات فقط به چشم كسايي ميان كه خودشون مي خوان عكسشون تو اين كتاب هست...
جيمز بر رويه يكي از صفحه هايه كتابي كه در دست هرميون بود عكس موجودي را ديد كه تقريبا مانند انسان بود و مانند انسان رويه دو پايش مي ايستاد موهايش به رنگ ابي بود و مانند شعله اتش به سمت بالا حركت مي كرد گويي از زيرپاهايش بادي شديد به سمت بالا مي وزيد دماغ و دهانش مانند انسان بود اما چشمانش بسياردرشت و به رنگ زرد بود ابرويه نازكي داشت و پوستش تركيبي از رنگ سبز لجني و نقره اي بود اندازه دستانش مانند انسان بود و با بدنش متناسب بود ولي شكلش به گونه اي بود كه گويي بر رويه استخوانهايه درشت دستش تنها لايه اي نازك از پوست قرار دارد شلوار و جليغه كهنه اي به تن ايزمار درون كتاب بود...
جان با تعجب گفت:حالا اينها مي تونند جلويه مرگخوارها رو بگيرند؟
النا توضيح داد:تو اين كتاب نوشته كه هيچ جادويه سياهي رويه اونها اثر نداره و فقط جادوهايه دفاعي و معمولي جلوشون كاربرد دارند از اونجا كه اونها هميشه دشمن پليدي و بدي بودن در مقابل جادويه سياه به مرور زمان تجهيز شدن از طرف ديگه ديوانه سازها به جايي كه اونها حضور دارند نزديك نمي شوند و اونها مي تونند با نگاهشون و تمركز هرچيزي رو اتش بزنند بنابراين جلويه اينفريها هم مي تونند ايستادگي كنند ...
جيمز با تعجب پرسيد:پس چرا وزارتخونه قبلا با اونها همكاري نمي كرد؟
هرميون كمي اخم كرد و گفت:ميدوني فكر كنم يكي از دلايلش رو بدونم اونها تو جاهايه مرطوب و باراني نمي تونند مدت زيادي زندگي كنند الان هم وزارتخونه تو كل جزيره اي كه ازكابان توش هست اتشهايه جاويد رو پديد اورده و كاري كرده كه بارون در اونجا بصورت شهابسنگ فرود بياد كه برايه اونها مشكلي بوجود نياره...
_خوب اين كارهارو قبلا هم مي تونستن انجام بدن...نه؟
جيمز اين راگفت و برايه گرفتن جوابش فورا به پدربزرگش نگاه كرد او مشغول صحبت با پدربزرگ هرميون بود و دور از ادب بود كه جيمز مزاحمشان شود با نااميدي كمي سرش را گرداند و چشمش به جك افتاد كه در سكوت به بحث دوستش سيريوس ،پدر جان و پدر النا گوش مي كرد گويي او متوجه نگاه كسي بر رويه خود شده بود چون سرش را بلند كرد و كمي به اطراف چرخاند و نگاهش بر رويه جيمز ثابت شد لبخندي زد و به انها نزديك شد و در كنارشان نشست و پرسيد:خوب بچه ها مشكلي كه نداريد...
جيمز گفت:جك ما داشتيم در مورد اين نگهبانهايه جديد ازكابان صحبت مي كرديم ... به نظر شما اونها برايه حفاظت از ديوارهايه ازكابان توانايي و شايستگيه لازم رو دارند؟
جك با لبخندي شيرين گفت:بدون شك اونها بهترين نگهبانهايي هستند كه ازكابان مي تونه داشته باشه...
_پس چرا قبلا با اونها همكاري نمي كرديم؟
_مشكل خود اونها بودند... مي دونيد اونها موجودات بسيار مغروري هستند و به هيچ وجه حاضر نيستند به موجودات ديگه خدمت كنند از اين نظر حتي از سناتورها هم سر سخت ترند به همين خاطر خيلي كم ديده مي شوند چون فقط كسايي كه خودشون بخواهند مي تونن اونها رو ببينن البته اونها به شرافت و صداقت سخت اعتقاد دارند و بنابراين هميشه با جادويه سياه مبارزه مي كنند حتي دفعه قبل هم اونها با ولدمورت مبارزه مي كردند اما اين تلاش اونها به چشم نمي يومد چون اونها انفرادي عمل مي كردند و با محفل و وزارتخونه و به طور كلي جادوگرها كاري نداشتند در ضمن اونها از خود نمايي هم بدشون مياد،اين مسئله كه وزير چطور تونسته اونها رو راضي كنه واقعا عجيبه خود ما حتي فكرش رو هم نمي كرديم كه اونها محافظت از ازكابان رو قبول كنند اين كار وزير واقعا ارزشمند بوده...
جيمز سري تكان داد گفت:روز اول كه پدربزرگ با وزير ملاقات كرد گفت كه تدبير و شجاعت اون به جامعه جادوگري كمك خواهد كرد...
_شايد به جامعه جادوگري كمك كنه اما به خودش اصلا...
بچه ها با تعجب به او نگاه كردند و جك ادامه داد:ويتو جوانترين وزيريه كه تا حالا انتخاب شده اون قبل از اينكه وزير بشه كارگاه بوده و اون هنوز هم مثل يك كارگاه عمل مي كنه اون جوانتر و پاك تر از اونه كه شيفته قدرت بشه اون در حال حاضر بهترين گزينه برايه اين پسته اون شجاعه، و در كارش جدي اما به همون اندازه كله شقه مثل تمام كارگاههايه ديگه اون تمام فكر و ذكرش كمك به جامعشه و به همون اندازه كه برايه حفظ جامعه كار انجام داده برايه حفظ جونه خودش كاري نكرده و اين موضوع پرفسور پاتر و خود من رو نگران مي كنه اون جوانتر از اونه كه درك كنه وجودش چقدر برايه جامعه جادويي لازمه اون در تمام كارهاش با پرفسور پاتر مشورت مي كنه اما هر وقت كه پرفسور در مورد محافظت از خودش با اون صحبت مي كنه گوشش بدهكار نيست ميدونيد يكي از كارهايه محفل محافظت مخفيانه از اونه محفل اصلا دوست نداره كسايي مثل وزيرهايي كه در زمان ولدمورت رويه كار بودن جايه اون رو بگيرن...
او چشمكي زد و از انها دور شد بچه ها با صدايه بلندي از او تشكر كردند جيمز به حرفهايي كه زده شده بود فكر مي كرد با انكه ريگولاس تاكنون دو بار اقدام كرده بود اما وزير بسيار جدي كارهايه لازم رو انجام داده بود جيمز از صميم قلب اميدوار بود كه او سالم بماند و اميدوار بود تا مدت مديدي ريگولاس كاري نكند اما اين فكر به طور كامل از سرش نگذشته بود كه صدايه اپاراتي امد و جادوگري هراسان ضاهر شد او استاد درس رياضيات جادويي هاگوارتز و يكي از كساني بود كه قرار بود استاد بچه ها باشد و به انها تدريس كند همه سرها به طرف او چرخيد او با دست پاچگي گفت:حمله شده ... ريش مرلين كمكمون كنه اينا ديگه چين؟وحشتناكن، به ماگلها حمله كردن مثله اينكه مي خوان قدرت نمايي كنند...
پدربزرگش به سرعت ايستاد و گفت:تو از چي حرف مي زني ديويد ... منظورت رو از اونها واضح تر بيان كن...
همه با چشماني گرد و نگران به ديويد نگاه مي كردند كه سينه اش تند تند بالا و پايين مي شد او نفس خود را جمع كرد و گفت:اونها مثل اينفريها مي مونن ،جسدن ... ولي نه جسد ادمي زاد اونها...اونها اجساد حيوانات بزرگ ودرندن توشون اجساد حيوانات ما قبل تاريخي هم چند تايي بود تعداد زيادي جسد غول غار نشين و غول هم بود بزرگ بودن...خيلي بزرگ...
همه به هري پاتر نگاه كردن كه ابروان سفيدش را در هم كشيد و با اخم گفت:اما چنين چيزي امكان نداره...
چشمان او به پسرش و دوستان او بود كه ارام به طرف اطاقهايشان مي رفتند اولين روز اموزش انها بي نهايت سنگين و خسته كننده بود اما دوستيه انها و اينكه در كنار هم بودند تحمل انرا اسانتر مي كرد به گذشته فكر مي كرد زماني كه او و جك هم دوستاني جدا نشدني بودند نمي توانست خود را گول بزند از اينكه ممكن بود دوباره با جك دوست شود خوشحال بود اما مي ترسيد كه جك دوستيه او را قبول نكند و او نيز به جك حق مي داد او با اشتباه خود برايش دردسر زيادي درست كرده بود چشمانش رويه هم رفت و همانجا خوابيد وقتي چشمانش را باز كرد متوجه شد كه هوا روشن شده مت ويزلي خميازه كشان به طرف اشپزخانه مي رفت او نيز بلند شد و ارام به دنبال او رفت ان روز، روز موعود بود بالاخره جك بازميگشت و احتمالا با هم به دنبال ماموريتشان مي رفتند خودش به هيچ وجه نمي توانست تصور كند كه بايد كار را از كجا شروع كنند و اميدوار بود كه پدرش ايده اي داشته باشد و انها را راهنمايي كند مدت زيادي تا ظهر نمانده بود كه زنگ خانه به صدا درامد به سرعت بلند شد و به طرف در رفت مي دانست فقط كساني مي توانند خانه را ببينند كه پدرش محل خانه را به انها گفته باشد ولي با اين حال طبق عادت چوبش را به صورت اماده باش نگه داشت و در را باز كرد پشت در دو چهره اشنا حضور داشتند يكي از انها پدرش بود و ديگري دوست قديميش جك ديويس هر دويه انها به هم زل زده بودند و هيچ حرفي برايه گفتن نداشتند پدرش سكوت را شكست و گفت:اين هم جك بالاخره خودش رو رسوند هر دوتون دنبالم بياين بايد براتون ماموريتتون رو شرح بدم ...
او انها را به اطاق خودش برد و با دست به صندليهايي كه در مقابل ميزش بود اشاره كرد انها نيز بلافاصله نشستند او گلويش را صاف كرد و گفت:سيريوس تو در جريان جزئيات اتفاقهايه افتاده شده قرار داري جك هم تا حدودي شرايط رو درك كرده همانطور كه مي دونيد اولين قدم و مهمترين قدم در راه نابوديه ريگولاس فناپذير كردن اون هستش و اين ماموريت بي نهايت مهم و به همان اندازه سخت و خطرناكه من هر دويه شما رو خوب مي شناسم و به هر دوتون اطمينان دارم و دوست دارم شما در اولين قدم اختلافهايه گذشتتون رو كنار بگذاريد و بازهم مثل دو برادر با هم رفتار كنيد در يك كار گروهي مهمترين چيز اتحاده ...من منتظرم...
او با احتياط نگاهش را از پدرش برداشت به جك نگاه كرد كش مكش بزرگي در درونش جريان داشت اگر الان اقدامي نمي كرد ممكن بود ديگر فرصتي بدست نياورد از طرف ديگر مي ترسيد دستش را دراز كند و جك انرا پس بزند و غرور او مانع از اين كار مي شد اما اگر جك اين كار را مي كرد تنها غرور او مي شكست اما اگر اين فرصت را از دست مي داد ممكن بود ديگر هرگز چنين شانسي بدست نياورد بدون هيچ فكر ديگري دستش را به سمت او دراز كرد انتظار داشت او در دست دادن دو دل باشد اما جك بدون هيچ درنگي دستش را فشرد انها به هم نگاه كردند و با شادي لبخند زدند برايه لحظه اي به دوراني رفته بودند كه برايه اولين بار در هاگوارتز قسم خوردند تا ابد با هم دوست باشند پدرش انها را به خود اورد او كه لبخند مي زد گفت :خوشحالم كه سر عقل اومديد خوب بهتره به مسائل مهمتر برسيم ...لرد ريگولاس،من از حرفهايي كه اون در هاگوارتز زد به نتايجي رسيدم مي دونيد اون كاملا مطمئن بود كه پيروز مي شه و حرفهايي زد كه به ضررش تمام خواهد شد برايه اون همه چيز از جايي شروع شد كه مي خواست به سرورش ولدمورت خدمت كنه محلي باستاني كه در اون به دنبال سپر روينكلا بود اون وقتي داشت در مورد اينكه چطور فهميده مي تونه قدرت رو بدزده حرف مي زد گفت كه به طلسمهايه باستاني علاقه زيادي داره و گفت كه برايه اينكه بتونه ولدمورت رو از صحنه محو كنه به سفرهايه زيادي رفته اون در ادامه صحبتهاش گفت كه در همين سفرها از افسانه اي قديمي اگاه شده در رابطه با بنيان گذاران... من فكر مي كنم اون در هر محل قديمي كه فكر مي كرده مي تونه توش چيزه با ارزشي ياد بگيره سرك كشيده علاقه اون به جادوهايه سياه و باستاني و چيزه با ارزشي كه در اولن سفرش به اينطور مكانها ياد گرفته بود مطمئنن اون رو اغوا مي كرده كه چيزهايه بيشتري در مورد اين مكانها بدونه از طرف ديگه من كتابهايه زيادي حتي در رابطه با جادويه سياه خوندم اما روش اون برايه جاودانگي رو هيچ جا نديدم اينكه بدن يك نفر به سرعت ساخته بشه واقعا عجيبه تنها چيزي كه ما مي تونيم از راه عقل بفهميم اينه كه مطمئنن برايه فناپذير كردن اون راهي وجود داره و پيدا كردن اين راه با توجه به اطلاعاتي كه گرفتيد بر عهده شما دو نفره اقايون ...
او صحبتهايش را تمام كرد و با جديت به انها نگاه كرد جك شانه اش را بالا انداخت و گفت :ما به اين مسئله مي رسيم و حلش مي كنيم... مگه نه سيريوس؟
سيريوس نيز كه لبخند مي زد گفت:مثل اب خوردن مي مونه رفيق...
***
جيمز و دوستانش مشغول انجام دادن تكليف روز گذشته بودند چشم انها به جك و پدر جيمز افتاد كه خنده كنان از پله ها پايين مي امدند جيمز از اين كه مي ديد انها با هم كنار امده اند خوشحال بود جك وقتي انها را ديد با صدايي مهربان گفت:چطوريد بچه ها ؟چيزهايي رو كه تو هاگوارتز بهتون ياد دادم رو تمرين مي كنيد؟
جيمز با تاسف سري تكان داد گفت:حتي وقت سر خاروندن هم نداريم ...حتي يك شنبه هم كلاس داريم از النا هم كه خبري نداريم و نمي تونيم براش نامه بنويسيم چون نمي دونيم سر جغدهامون چه بلايي اومده...
پدرش لبخندي زد و گفت:نگران نباش ريگولاس با جغدها كاري نداره دير يا زود خودشون ميان پهلوتون و مي تونيد با دوستتون نامه نگاري كنيد...
جك كه قيافه هايه پكر انها را نگاه مي كرد گفت:اون حالش خوبه و پيش ماگلها جاش امنه من هم نگران اون هستم اما شما بايد به خودتون مسلط باشيد ...
جان نتوانست جلويه خود را بگيرد و گفت: پرفسور پاتر معتقده كه ريگولاس دير يا زود به ماگل زاده ها حمله مي كنه و اونهايي رو كه بهش نپيوندن مي كشه النا كه محاله به اون خدمت كنه تازه نيومن مي دونه اون دوست جيمزه ...
جك با تفكر گفت:حق با شماست بعيد نيست كه ريگولاس سعي كنه از اون به عنوان دام استفاده كنه...فكر كنم بتونم براتون يه جغد تهيه كنم فعلا برايه اون شنل نامرئي رو بفرستيد تا ما با پرفسور مشورت كنيم فكر كنم اين خونه برايه اون و خانوادش هم جا داشته باشه ...
***
النا مثل هميشه خود را از پنجره اطاقش اويزان كرده بود و به بيرون نگاه مي كرد پدرش گفته بود كه او را به مدرسه ماگلي خواهد برد و او از اين موضوع ناراحت بود نمي توانست حالا كه دنيايي جديد و راز الود را شناخته از ان دل بكند بخصوص اينكه در ان دنيا دوستاني داشت كه نگرانشون بود پدرش گفته بود كه لازم نيست او نگران باشد و جنگ جادوگرها مربوط به خودشان است و به انها اسيبي نخواهد رسيد او نمي دانست كه نگرانيه النا از بابت خودش نيست و تصميم نداشت بگويد كه يكي از دوستانش در اين جنگ هدف اصلي به شمار مي رود اميدواربود كه دير يا زود جغدي از انها دريافت كند و در جريان امور قرار بگيرد مادرش او را صدا كرد و از او خواست كه برايه خوردن ناهار پايين برود وقتي به اشپزخانه رفت متوجه شد كه پدرش نيز در انجا حضور دارد يادش امد كه پدرش برايه پيدا كردن مدرسه اي برايه او ان روز را مرخصي گرفته است پدرش با خوشحالي گفت:النا بالاخره تونستم برات يه مدرسه خوب پيدا كنم كه ظرفيتش تكميل نشده باشه ...خوشحال نيستي؟
النا در ابتدا مي خواست بگويد كه خوشحال شده اما تغيير عقيده داد و گفت:معلومه كه خوشحال نشدم من كه گفتم مدرسه ماگلي نمي رم اينطوري اين احساس به من دست مي ده كه ديگه نمي تونم به جايي برگردم كه بهش تعلق دارم ...
پدرش با تعجب به او نگاه كرد و مي خواست چيزي بگويد اما مادرش با حركت لبش به او گفت كه النا را به حال خودش بگذارد ناهار بدون هيچ حرفه ديگري صرف شد النا مي خواست از جايش بلند شود كه درخشيدن شعله اي مانع او شد او و پدر و مادرش از ترس جيغ زدند و به عقب پريدند در جايي كه لحظا تي قبل اتش زبانه مي كشيد بسته اي به همراه نامه قرار داشت النا با خوشحالي فرياد زد:اينها از طرف دوستامه...
سپس به سرعت نامه را باز كرد و شروع به خواندن ان با صدايه بلند كرد:
با سلام به دوست خوبم النا
النايه عزيز اگر با اين شيوه فرستادن نامه ترساندمت عذر مي خواهم البته اين تنها راه و البته سريعترين و مطمئن ترين راه ممكن بود همانطور كه مي داني جامعه جادوگري در موقعيت خطرناكي قرار گرفته بسياري گمان مي كنند كه اين جنگ در دنيايه جادوگري خواهد ماند و ماگلها در امانند اما پدربزرگ من به هيچ وجه به اين موضوع اعتقاد ندارد او مي گويد كه دير يا زود جنگ به دنيايه ماگلها كشيده خواهد شد و اولين هدف ريگولاس هم از اين كار تشكيله سپاهي از ماگل زاده ها يي است كه هنوز به طور كامل وارد دنيايه جادوگري نشده اند او در هاگوارتز است و پيدا كردن انها برايه او اسان است و همانطور كه مي داني بد بختانه من هدف اصليه او محصوب مي شوم و او بيشتر از هر چيزي به دنبال من است تا با كسب قدرتهايه من جاودانه شود محلي كه من در حال حاضردر ان هستم برايه او غير قابل نفوذ است و او نمي تواند از جادويه پدربزرگم بگذرد بنابراين به دنبال راهي خواهد بود تا با ان من را يه دام بياندازد و تو بهترين گزينه هستي اين را گفتم تا مراقب خود باشي البته تا زماني كه اعضاء محفل ققنوس برايه اوردن تو و خانوادت به اينجا اقدام كنند انها دير يا زود به دنبال شما خواهند امد و ما دوباره در كنار هم خواهيم بود زيرا در حال حاضر من ،جان و هرميون در كنار هم هستيم و با كمك هم اين نامه را مي نويسيم انها بي نهايت به تو سلام مي رسانند من به همراه اين نامه شنل نامرئيم را هم برايت مي فرستم اميدوارم مجبور به استفاده از ان نشي ولي اگر احساس كرديد كه خطري در راه است فورا از ان استفاده كنيد طرز كارش را بلدي فكر نمي كنم امدن اعضاء محفل بيشتر از يك يا دو روز طول بكشد...
دوست داران تو جيمز،جان وهرميون
النا نامه را تا كرد و به پدرو مادر بهت زده اش نگاه كرد پدرش با لكنت گفت:تا چه حد مي شه رو حرفهايه دوستت و پدربزرگش حساب كرد؟
النا با جديت گفت:پدربزرگ دوستم هري پاتره اون مهمترين و بهترين جادوگر دنياست و فكر نمي كنم در تمام دنيا جادوگري باشه كه چيزي اون بگه و اون جادوگر حرفش رو باور نكنه ...خوب چي كار مي كنيم...
مادرش به سرعت گفت :از اينجا مي ريم، مي ريم مسافرت برايه يك مدت طولاني...
_فكر نمي كنيد رفتن به جايي كه دوستم گفته بهتره اون گفته كه اونجا نفوذ ناپذيره و كاملا امنه در ضمن ما در اونجا در كنار هري پاتر هستيم و مي فهميم كه چه خبره...
مادرش با نگراني گفت:اما اگر جايي بريم كه اصلا كسي نتونه پيدامون كنه كه بهتره اينطوري هيچ كس نمي دونه كجاييم...
پدرش به خود اومد و با صدايه بلندي گفت:صبركنيد ،صبر كنيد شما سر چي بحث مي كنيد؟ما قرار نيست از اينجا جايي بريم و اين دوستت هم خيالاتي شده جنگ جادوگرها به ما مربوط نيست و قرار نيست كه مربوط هم بشه...
اما مادرش با ترس گفت:اما پيتر اگر حرف اون پسر درست باشه چي ؟من حاضر نيستم جون خودم و دخترم رو به خطر بندازم...
_اما جوليا اخه يه بچه به چه درد اون يارو ريگولاس مي خوره ؟
_من نمي دونم و برام هم مهم نيست فقط ديگه نمي تونم در اين خونه بمونم...
قيافه مادرش كاملا جدي بود پدرش با نارضايتي گفت:باشه ولي به نظر من بهتره با اون ...چه ميدونم محفلي ها بريم به نظرم اگر قراره پنهان بشيم اونجا بهتره...
النا با خوشحالي منتظر موافقت مادرش ماند و وقتي او قبول كرد با خوشحالي فريادي كشيد از اينكه دوباره مي توانست به دنيايه جادوگري باز گردد خوشحال بود به سرعت به بسته رويه ميز چنگ زد و به اطاقش رفت تا وسايلش را ببندد...
پدرش و جك در مقابل هم ايستادند و با حالتي تمسخراميز به يكديگر تعظيم كردند لبخند از رويه لبان هيچ كدام نمي رفت با شماره سه انها شروع به فرستادن جادو به سمت هم كردند اما از انجا كه از وردهايه ساده و ضعيف استفاده مي كردند هر دو به راحتي انها را برمي گرداندن جك كمي سرعت طلسم فرستادنهايش را زياد كرد و پدرش اكنون تنها جادوها را برمي گرداند او برايه اينكه از ان وضع خلاص شود جستي زد و در حال چرخش جادويي را روانه جك كرد كه او به سادگي با تكان چوبش ان را منحرف كرد جادويه كمانه كرده به يكي از اساتيد ريزنقش كه جيمز او را در هاگوارتز نديده بود اصابت كرد و او با دست و پايه بسته نقش زمين شد سالن غرق در خنده شده بود اكنون پدرش جادو مي كرد وجك انها را دفع مي نمود بلافاصله او رويه پاشنه پا چرخي زد و از مقابل جادويه پدرش جاخالي داد و به سرعت جادويي را روانه پدرش كرد و او نيز كه غافلگير شده بود از مچ پا در هوا اويزان شد سالن دوباره غرق در خنده شد اما خنده انها اينبار شديدتر بود جيمز نيز كه از ان طلسم خوشش امده بود شديدا مي خنديد جك لبخند كوچكي بر رويه لبانش داشت اما ردايه پدرش كه پايين افتاده بود جلويه صورتش را گرفته بود وقتي كينزلي جك را برنده اعلام كرد و او پدرش را پايين اورد تازه صورت او مشخص شد بر رويه صورت او ديگر لبخندي نبود بلكه بسيار خشك، جدي و تا حدودي خشمگين به نظر مي رسيد جك كه متوجه اين موضوع شده بود لبخند بر رويه لبانش خشك شد پدرش ردايش را با خشونت تكان داد واز پله ها پايين رفت جك نيز به سرعت به دنبال او رفت جيمز نگاهي كوتاه به پدربزرگش كرد و هر دو به طرف انها رفتند پدرش نزد دوست دخترش رفته بود اما اصلا به او توجهي نداشت مادر جيمز سعي مي كرد او را به حرف اورد اما او با نگاهي خيره به زمين زل زده بود جك به او نزديك شد و گفت:سيريوس مي خوام باهات حرف بزنم...
پدرش با عصبانيتي كه جيمز از او نديده بود پاسخ داد:ولم كن...چي ميخواي بگي؟مي خواي بگي كه متاسفي كه باعث شدي كل مدرسه بهم بخندن ...
_سيريوس متاسفم من نمي خواستم اين اتفاق بيافته فقط دوست نداشتم به تو اسيبي برسه... همين...
_مي تونستي از جادويه بيهوشي استفاده كني يا جادويه قفل بدن اما...
او با خشونت هوا را از بيني اش خارج كرد و جك با لحني ملتمسانه گفت:من رو ببخش ديگه،باوركن هيچ قصدي نداشتم ...سيريوس...
او دستش را رويه شانه پدرش گذاشت و با چاپلوسي به او نگاه كرد پدرش با حرص سرش را چرخاند و به او نگاه كرد مي خواست چيزي بگويد اما تغيير عقيده داد چشمانش را بست و چند نفس عميق كشيد سپس با صدايي سرد گفت:اشكالي نداره رفيق...
سپس به زور لبخندي زد و جك نيز با خوشحالي چند ضربه به كمراو نواخت و وقتي هيدارس سارا را جادو كرد و او در هوا مثل فرفره شروع به چرخيدن كرد هر دو زدن زير خنده بلافاصله جيمز احساس كرد كه به عقب كشيده مي شود و با حالتي وارونه از قدح خارج شد و با پشتكي پاهايش رويه زمين قرار گرفت چيزي نمانده بود كه زمين بخورد اما تعادلش را حفظ كرد پدربزرگش نيز بيرون قدح بود جيمز گفت:اونها كه اشتي كردند پس چرا اين رو نشون داديد ...
_چون اين زمينه ساز مشكل جديه اونها شد...صبر كن تا همش رو ببيني،خوب برايه خاطره بعدي اماده اي...
جيمز با تكان سر جواب مثبت داد او خاطره را از قدح دراورد و خاطره بعدي را وارد ان كرد و با دست به جيمز اشاره كرد جيمز اينبار خود را برايه سقوط اماده كرد و وقتي در يكي از راهروهايه هاگوارتز افتاد نترسيد پدربزرگش كه به نرمي در كنار او فرود امده بود او را به سمتي كشيد و به پدرش و جك اشاره كرد كه به دنبال پدربزرگي كه جوانتر به نظر مي رسيد در راهروها در حركت بودند هر دويه انها بي نهايت خشمگين بودند و به يكديگر نگاه نمي كردند انها نيز به دنبال انها به راه افتادند پدربزرگش در مقابل شكلكي كه پله كان دفتر مدير پشت ان بود ايستاد و گفت(پانمدي)بلافاصله شكلك كنار رفت و پله كان مشخص شد انها بالا رفتند و وارد دفتر مدير شدند پدربزرگ درون خاطره بدون هيچ حرفي پشت ميزش رفت انگشتانش را در هم گره كرد و زير چانه اش گذاشت و گفت:خوب شروع كنيد ببينم اين چه كارهايي كه در راهرو كرديد شما كه با هم دوستهايه صميمي هستيد شما ديگه چرا به هم پريديد مي خوام برام توضيح منطقي داشته باشيد وگرنه جفتتون رو جوري مجازات مي كنم كه در هاگوارتز سابقه نداشته ...
پدرش پيش دستي كرد و گفت:اون من رو جادو كرد با يك جادويه لعنتي كه نمي دونم از كجا ياد گرفته و تا حالا در موردش به من چيزي نگفته بود ...
_بسه...خودم اينهارو مي دونم مي خوام اتفاقهايي رو كه افتاده به طور كامل بشنوم و دليل اين كار رو بدونم...
جك با صدايي بي نهايت غمگين گفت:سيريوس به همه گفت كه من چه مشكلي دارم اون اين موضوع رو به اون نيومن احمق گفت و اون الان همه جا جار مي زنه مي دونيد كه مردم درمورد كساني كه توسط عجوزه نفرين شدن چه عقيده اي دارند الان ديگه همه فكر مي كنن من يك ادم نحس،بد قدم و پليدم...
پدربزرگش با تعجب به پسر خطا كارش نگاه كرد و او صادقانه و با ناراحتي گفت:من نمي خواستم كسي بفهمه ما داشتيم با هم حرف مي زديم كه نمي دونم سر و كله اون نيومن احمق يك دفعه از كجا پيدا شد...
_معلومه كه مي دونستي تو مي خواستي عوض دو هفته پيش رو در بياري ...اما من كه گفتم منظور بدي نداشتم من نمي خواستم به تو اسيبي برسه اما تو...تو به من خيانت كردي بي خود هم نگو كه منظوري نداشتي صد دفعه گفتم در اين مورد با هم تو راهرو حرف نمي زنيم نگفتم؟در ضمن اون نقشه لعنتي كه دستت بود پس نگو كه نمي دونستي نيومن داره مياد...
پدرش نيز از كوره در رفت گفت:تو حق نداري به من بگي خيانت كار من هميشه رازت رو تو دلم نگه داشتم مثل يك دوست واقعي الان هم نمي خواستم اين اتفاق بيافته تو حق نداشتي من رو جادو كني...
انها با خشم به هم نگاه كردند اما پيش از انكه دهانشان را باز كنند پدربزرگش گفت:هر دو تون ساكت باشيد ...جك من به تو حق مي دم اما در هر صورت جادو كردن در راهروها ممنوعه چه برسه به اين جادو كه احتمالا ابداع خودته...
جك بلافاصله سرش را پايين انداخت و پدربزرگش ادامه داد:بنابراين من مجبورم كه پنجاه امتياز از گروهت كم كنم در ضمن دو روز هم مجازات مي شي بايد به هاگريد در تهيه غذا و دادن غذا به حيوونهايه دست اموزش كمك كني...
رنگ از رخسار جك پريد و پدربزرگش ادامه داد:و تو سيريوس اصلا ازت انتظار نداشتم مي دونم كه از قصد اين كاررو نكردي ولي بايد حواست رو بيشتر جمع مي كردي... اول بايد نقشه غارتگر رو به من برگردوني پنجاه امتياز هم از تو كم مي كنم و تو هم دو روز مجازات مي شي اما مجازات تو سخت تره چون بايد ارگوس فيليچ رو تحمل كني و به اون در تميز كردن اطاقش كمك كني ...
با اين حرف جك لبخندي رضايت مندانه زد و پدربزرگش ادامه داد:حالا ديگه برگرديد و خوب فكرهاتون رو بكنيد اميدوارم كه سر عقل بياين و اشتي كنيد...
انها دوباره از قدح خارج شدند جيمز با صدايي ارام گفت:پس اينجوري شد كه اونها قهر كردند؟
_اره ...البته اگر بيشتر تو مدرسه مي موندن احتمالا اشتي مي كردن ولي اون موقع تنها يك هفته به اخر مدرسه مونده بود بعدش هم كه جك تو هر كاري رفت هيدارس براش دردسر درست كرد و يك جورايي اون چوب بي احتياطيه پدرت رو خورد و خوب ديگه دوستيه مجدد اونه بعيد به نظر مي رسيد ...
انها سكوت كردند و هر يك در افكار خود غوطه ور شدند بعد از دقايقي پدربزرگش سكوت را شكست و گفت:اما من فكر مي كنم كه الان زمان خوبي برايه اشتي دادن اونها باشه هر دويه اونها بزرگتر و عاقلتر شدن و جك هم ديگه با اون مسئله كنار اومده و با اين اتفاقهايي كه افتاده بهترين موقعيت برايه اشتي دادن اونهاست ...
او دستي به شكمش كشيد و پرسيد:تو گرسنت نيست جيمز؟
جيمز به خودش امد و تازه به ياد اورد كه ناهار نيز نخورده است ان روز واقعا روز طولاني بود با اتفاقهايه بي شمار با لبخند گفت:خيلي...احتمالا تا حالا روده كوچيكه روده بزرگرو خورده...
_پس پيش به سويه شام كه ديگه هوا تاريك شده...
او با دست هوايه تارك بيرون را نشان داد و جيمز كه از اين موضوع تعجب كرده بود به دنبال او به اشپزخانه رفت همه در انجا دورهم جمع شده بودند جيمز به دوستانش پيوست تا همه چيز را برايشان تعريف كند وقتي همه چيز را گفت به دابي و يك جن خانگيه جوان نگاه كرد كه به سرعت مشغول تهيه غذا بودند بعد از يك ربع دابي جلو امد و گفت:غذا حاضره خواهش ميكنم بياين سر ميز ...
او غذا را به سرعت رويه ميز چيد و جيمز كه بي نهايت گرسنه بود به سرعت مشغول شد ...بقيه نيز دست كمي از او نداشتند بعد از انكه شام تمام شد همه سر ميز ماندند و مشغول صحبت شدند پدر او و پدر جان با هم گرم صحبت بودند و مادرش با مادربزرگ هرميون و مادر جان در حال بحث كردن بودند و ضاهرا بحث داغي نيز بود پدربزرگش چيزي را به پدربزرگ هرميون نشان مي داد و او به دقت به حرفهايه او گوش مي كرد و هر از چند گاهي سري تكان مي داد چشمان جيمز سنگين شده بود و با حواس پرتي به انها نگاه مي كرد جان و هرميون بغل دست او ارام پچ پچ مي كردند اما جيمز از حرفهايه انها چيزي نمي فهميد وقتي پدربزرگش از همه خواست كه به اطاقهايشان بروند و بخوابند جيمز خوشحال شد به سرعت به هرميون و بقيه شب بخير گفت و به همراه جان به اطاقش رفت هنوز چشمانش را كامل رويه هم نگذاشته بود كه خوابش برد...
***
صبح روز بعد با انرژي از جايش بلند شد و به اشپزخانه رفت و صبحانه اي كامل خورد كم كم بقيه نيز امدند پدربزرگش ورقه اي را به سمت او و دوستانش اورد گفت:خوب بچه ها اين برنامه درسيتونه شما سر زمانهايي كه نوشته شده تعليم مي بينيد مگر اينكه استادتون كاري مهمتر از اموزش شما داشته باشه ...
او چرخيد و رفت جيمز به برنامه نگاه كرد و با وحشت گفت:خدا به دادمون برسه اين جارو گوش كنيد...
جيمز شروع به خواندن كرد:دو شنبه دفاع در برابر جادويه سياه از ساعت دو تا شش ،سه شنبه معجون سازي از ساعت دو تا شش،چهارشنبه گياه شناسي از ساعت دو تا چهارو نيم،پنج شنبه وردهايه جادويي از ساعت دو تا شش،جمعه رياضيات جادويي از ساعت دو تا هفت،شنبه تغيير شكل از ساعت دو تا شش و يك شنبه طلسمهايه باستاني از ساعت دو تا هفت...
جان با وحشت گفت:حتي يك شنبه هم كلاس داريم خدا به فريادمون برسه تازه رياضيات جاديي و وردهايه باستاني ديگه چيه ...
هرميون كه كمتر از انها ناراحت بود گفت:مثل اينكه از تو مدرسه كارمون سخت تره البته پرفسور پاتر گفت كه تا پانزده شانزده سالگي كارمون تمومه معلومه كه بايد فشرده درس بخونيم ...
انها نگاهي به هم كردند و با تاسف اهي كشيدند و به سمت اطاقهايشان رفتند تا خود را برايه شروع كلاسها يشان حاضر كنند...