تبليغاتX
کتاب آینده هری پاتر

کتاب آینده هری پاتر

وبلاگ داستان 8 هری پاتر

فصل اول/قسمت اخر

در راه بازگشت به پاتيل درزدار جيمز در فكر چوبش بود اوليندور بعد از يك ساعت كار رويه ان كمي به چوبش سر وضع بهتري بخشيده بود نميتوانست باور كند كه چوب يكي از بزرگترين جادوگران تاريخ در دستانش قرار دارد كسي كه به اندازه پدربزرگش معروف بود به قدري در فكربود كه نفهميد پدرش از انها جدا شده كمي در پاتيل درزدار منتظر او شدند دقايقي بعد پدرش با جغدي سفيد وارد مهمانخانه شد اوبه جيمز گفت:من و مادرت تصميم گرفته بوديم كه برات كادويه تولد نخريم به خاطره شيطنتي كه كرده بودي ولي اين در خانواده پاترها يك جور رسمه پدرم در تولد يازده سالگيش يه جغد گرفت و در تولد يازده سالگيه من به عنوان هديه به من يك جغد سفيد داد حالا من هم با چند روز تاخير همون كار رو مي كنم در ضمن اجازه داري هدايايي رو كه برات اومده راهم باز كني...

اين حرفها جيمز را از فكر چوبش بيرون اورد با اشتياق وارد شومينه شد و فرياد زد((هاگزميد خانه پاترها ))بعد از انكه از شومينه بيرون پرت شد پدر و مادرش به همراه وسايل او وجغدش ضاهر شدند جيمز جغد را گرفت وبه اطاقش برد او از وقتي جغد را ديده بود اسمش را گذاشته بود خيلي زود به حال برگشت تا باقيه هدايايش را بعد از مدتها انتظار باز كند هديه خاله اش چند كتاب مرتبط با دروس سال اولش بود و هديه پدرو مادر مادرش مدلي از كهكشان كه مي دانست به درد درس نجومش ميخورد او هديه پدر پدرش را برايه اخر گذاشته بود زيرا هميشه هدايايه او غافلگير كننده بود واينبار با توجه به اندازه و شكلش واقعا غافلگير كننده تر به نظر مي رسيد وقتي باقيه هدايايش را باز كرد با علاقه ان را برداشت تا حدودي حدس مي زد كه ان چه باشد و وقتي كه كاغذ ان را پاره كرد فهميد كه حدسش درست بوده زيرا بهترين چوب جارويه ان زمان در دستانش قرار داشت دسته اي به رنگ طلايي با موهايه صيقل خورده قرمز رنگ در ته ان رويه ان با حروف قرمز رنگ نوشته بود ((جارويه ققنوس)) به قدري هيجانزده بود كه بدون توجه به باقيه هدايايش انرا برداشت واز خانه خارج شد پرواز با ان لذت بخشتر از ان چيزي بود كه فكرش را مي كرد مي توانست از ان بالا منظره هاگوارتز را به خوبي ببيند به زودي انجا خانه دوم او ميشد واو مدت زيادي را در ان زندگي مي كرد مكاني كه پدربزرگش در ان حضور داشت از انجا كه ديگر هوا تاريك شده بود به خانه برگشت موقع خوردن شام تنها چيزي كه فكرش را مشغول كرده بود پرواز بر فراز هاگوارتز بود

***

كمتر از يك هفته به بازگشايي هاگوارتز مانده بود جيمز برايه هزارمين بار در طول عمرش در اطاق حبس شده بود شايد روزي بالاخره پدرومادرش مي فهميدند كه اين كار تاثيري ندارد اما جيمز ناراحت نبود او از اين فرصت بدست امده برايه مطاله مطالب درسي اش استفاده مي كرد او نمي خواست در مدرسه اي كه پدربزرگش مدير ان است شاگرد تنبل باشد با درخشيدن شعله اي در وسط اطاق كمي از جا پريد اما فورا بر رفتار خود تسلط پيدا كرد زيرا پرنده اي راكه در وسط اطاق ضاهر شده بود را مي شناخت او فاكس ققنوس پدربزرگش بود او بسته و نامه اي را جلويه جيمز گذاشت جيمز با علاقه سر او را نوازش كرد او نيز اتش گرفت رفت تا ان زمان سابقه نداشت پدربزرگش با فاكس برايه او پيغام بفرستت بنابراين ابتدا نامه را باز كرد

به بهترين نوه دنيا جيمز

جيمز عزيز من بارهاگفته ام كه تو شباهت حيرت انگيزي به پدرمن داري چه از نظر ظاهري چه از نظر اخلاقي بنابراين تصميم گرفتم كه تنها چيزهايي را كه از او برايم مانده را به تو بدهم نقشه غارتگر وشنل نامريي از طرز استفاده انها به تو گفته ام و انها بيشتر از همه بدرد تو مي خورند زيرا اگر مچت را هنگام شيطنت بگيرند من به عنوان مدير تو عمل مي كنم نه پدربزرگت پس از دستم نارحت نشو توصيه ديگرم به تو اين است كه جادوها را به طور عملي تمرين كن تا در كلاسها موفق باشي در مورد وزارتخانه هم نگران نباش انها فقط مي فهمند كه جايي جادو شده ولي نمي فهمند كه چه كسي جادورا انجام داده از فرصتهايه باقي مانده به درستي استفاده كن و دفاع در برار جادويه سياه وتغيير شكل را خوب تمرين كن

دوستار هميشگي تو پدربزرگت هري جيمزپاتر

پي نوشت:جيمز مراقب باش كه پدر و مادرت در مورد هدايايه من و چيزهايي كه گفتم چيزي نفهمند اونها ما رو درك نمي كنند(بازگشتت را خوش امد ميگم شاخدار)

جيمز با لبخند نامه را در چمدانش گذاشت و بسته را باز كرد شنل نامريي حتي انجا نيز بدردش مي خورد پدر و مادرش چيزي در مورد ان نمي دانستند چوبش را در دست گرفت وقت عمل رسيده بود كمي فكر كرد و چيزي به ذهنش رسيد لبخندي زد و چوبش را به طرف در گرفت و با صدايي محكم گفت (الاهومورا)بلا فاصله در تلقي كرد و باز شد پدر و مادرش اصلا به او شك نمي كردند انها چاقويي را كه با ان درها را باز مي كرد را توقيف كرده بودند شنل را رويه خود انداخت و خيلي ارام از پله ها پايين رفت پودري را كه از مغازه شوخي ويزلي ها خريده بود را دراورد ودر نوشيدني مادرش كه سخت با پدرش مشغول بود ريخت سپس به همان اهستگي به اطاقش برگشت خيلي سريع كتاب وردهايه جادويي را ورق زد و ورد مربوط به قفل كردن در را پيدا كرد ودر را قفل كرد بعد از چند دقيقه صداهايي كه امد لبخند را رويه لبش نشاند مادرش در حاليكه اروغ مي زد گفت:معلومه كه كار خودشه تو كه ديگه مي شناسيش چ...

ام اروغ بلندي مانع داد و بي دادش شد پدرش از فرصت استفاده كرد گفت :ببين در قفله در ضمن ما پايين بوديم اگر كاري كرده بود مي فهميديم ...

-ولي اخه حالا من چه طوري برم سر كار ...

او اروغ ديگري زد پدرش گفت:در هر حال جيمز كاري نكرده تا پنج روزه ديگه هم مي ره هاگوارتز اونجا شوخي ندارن و اين عادتهارو از سرش بيرون مي كنند...

مادرش صدايي از سر شك در اورد جيمز با حرف پدرش لبخند زده بود حق با او بود او به زودي به هاگوارتز مي رفت بهترين جايه دنيا برايه شيطنت با كلي دانش اموز كه مي توانستند نقش قربانيهايه او را بازي كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 10 قبل از ظهر  توسط البوس کبیر  | 

فصل اول/قسمت اول

من هم از امروز داستانم را شروع می کنم که اسمش جیمز پاتر و لرد تاریکی هاست می تونید اونرو در ادامه مطلب بخونید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/18ساعت 2 بعد از ظهر  توسط البوس کبیر  |