وبلاگ داستان 8 هری پاتر
چيزي كه مدير مدرسه در صورت او ميديد خوشايند نبود با صدايي كه انرا ارام نگه داشته بود پرسيد:ويتو چه اتفاقي افتاده؟
او سه بار صدايش را صاف كرد اما نتوانست چيزي بگويد دفعه چهارم با تلاش فراوان گفت:يه علامت بالايه دياگونه وحشتناكه ياد اوره علامت شومه گفتم بهتره شما در جريان باشيد...
بلافاصله مديرازجايش بلند شد تا به دياگون برود اما تصور تنها ماندن هاگوارتز نگران كننده بود از طرف ديگرجك هم نبود اگر او حضور داشت با خيال راحت مي توانست از مدرسه خارج شود چهره اش را در هم كشيده بود و فكر مي كرد بالاخره تصميمش را گرفت و به طرف شومينه رفت مشتي پودراز كنار ان برداشت و به درون اتش ريخت وقتي وارد ان شد فرياد زد«دياگون»گردش ديوانه وار اغاز شد با انكه او زياد از اين روش استفاده كرده بود اما هنوزازاين كارمتنفربود كم كم سرعتش كم شد و او در مهمانخانه پاتيل درزدارضاهرشد به محض ورود او دوربينها به كار افتادند همانطور كه حدس مي زد تعداد زيادي خبرنگار به سمتش امدند او بدون توجه از بينشان رد شد و راه ورود به خيابان را بازكرد و سرش را به طرف اسمان چرخاند در اسمان شكل عظيمي نقش بسته بود شكل دستي بود كه به سمت زمين قرارداشت دست بسيار كشيده و رعب انگيز بود و پيامي ساده را مي رساند و ان اين بود كه همه شما در چنگال من قرار داريد از نوك انگشتان دست خون مي چكيد و شكل چهار حيوان بر كف ان نقاشي شده بود شكلي از علامتهايه چهار گروه هاگوارتز ديگر شكي در گفته هايه سناتورنبود چيزي كه ناراحتش كرد اين بود كه مطمئنا چند ساعتي را بايد در كنار خبر نگارها مي گذراند اميدوار بود كه ربكا كاري را كه گفته بود هر چه سريعترانجام دهد ...
***
صدايه بلندي همه دانش اموزان را از جا پراند صدا از دانش اموزان و اساتيد مي خواست كه هرچه سريعتر خود را به سالن اصلي برسانند جيمز جان و آلن با وحشت به هم نگاه كردند يعني چه اتفاقي افتاده بود به سرعت از جايشان بلند شدند و به سمت پله ها رفتند النا وهرميون نيز با چشماني پفالود رويه پله هايه منتهي به خوابگاه دخترها ايستاده بودند ساير گريفندوريها هم انجا بودند همه به سمت سالن اصلي حركت كردند بيشتر دانش اموزان و تمام اساتيد در انجا حضور داشتند اما ضاهرا هيچكس نمي دانست كه برايه چي احضار شده اند وقتي كه ديگر كسي از دراصلي وارد نشد درها شروع به بسته شدن كردند و جادوگراني كه شنل هايه سياه بر تن كرده و نقاب به چهره زده بودند از زير شنلهايه نامرئي بيرون امدند صدايي از بالايه ميز اساتيد گفت:واقعا سپاس گذارم كه برايه خوشامد گويي به من اومديد...
در وسط ميز جايي كه هميشه مدير مدرسه مي ايستاد اسپروات ايستاده بود و لبخندي چندش اور بر چهره داشت در صدايش هيچ لرزشي به نشانه پيري نبود و به بسيار سر حال و قبراق به نظر مي رسيد اسپيلبرگ با لكنت گفت:پرفسور اينجا چه خبره؟
اما او در جواب با سرعتي استثنائي چوبش را كشيد و او را جادو كرد شكبولت مي خواست چوبش را در اورد اما پيش از ان با صدايه تالاپي نقش زمين شده بود اساتيد سعي كردند با او مبارزه كنند اما او به هيچ يك از انها فرصت نمي داد و همه را با سرعت جادو مي كرد جادوگران نقاب پوش قه قهه مي زدند بچه ها به سمت درها سرازير شدند اما جادوگراني كه جلويه درها ايستاده بودند مانع خارج شدن بچه ها شدند جيمز با خشم جادويي را روانه يكي از انها كرد او به ديوار كوبيده شد و نقاب از صورتش كنار رفت او گوردون بود جيمز با كمي تامل به اين نتيجه رسيد كه باقيه جادوگران نقاب پوش نيز دوستان او هستند بعد از چند دقيقه كش مكش بچه ها ارام شدند اسپروات ارام ايستاده بود و مي خنديد با رو به اساتيد گفت:بهتون يه فرصت مي دم اگر مي خواين زنده بمونيد بايد به لرد تاريكيها بپيونديد من قوي ترين جادوگر دنيا هستم و بزودي با كشتن پاتر به جاودانگيه مطلق مي رسم اون وقت ديگه هرگز كسي حريف من نخواهد شد جوابتون رو بگيد من وقت زيادي ندارم سالها منتظر اين لحظه بودم... خوب چي كار مي كنيد؟
اسپيلبرگ تمام توانش را جمع كرد گفت:برو به جهنم عوضي ...
_وقتي كارم با پاتر تمام شد جزايه اين حرفت رو مي بيني...
او به سمت جيمز برگشت بلافاصله بيشتر دانش اموزان از او فاصله گرفتند اما جان النا و هرميون در كنار او ماندند انها حاضر بودند برايه دوستشان جانشان را بدهند اين موضوع باعث شد جيمز پيچش خوشايندي را در دلش احساس كند اما با تكان جزئيه چوب او انها به كنار پرت شدند و جيمز نيز در مقابل پايه او افتاد او با لبخند چندش اوري گفت:پيدا كردنت خيلي سخت بود وقتي هم كه پيدات كردم همش تحت مراقبت اون مردك احمق جك و پدر بزرگت بودي نبايد به هيچ طريقي ريسك مي كردم اگر اونها مي فهميدندكه من فقط تو رو نياز دارم ديگه رسيدن بهت خيلي سخت مي شد در صورتي كه فقط اگر من تو رو بكشم و قدرتهات رو تصاحب كنم ديگه شكست ناپذيرم...
او چوبش را به سمت جيمز گرفت و شروع كرد به ورد خواني كم كم هاله هايي از نور در نوك چوب او جمع مي شد و جيمز بي هيچ دفاعي در مقابل او افتاده بود اما جادويي به سمت او امد و او مجبور شد كارش را متوقف كند و جادو را برگرداند در گوشه اي از سالن پدربزرگ جيمز ايستاده بود در حاليكه فاكس رويه شانه اش بود بلافاصله فاكس به سمت جيمز امد و او را از زمين بلند كرد اسپروات مي خواست او را متوقف كند اما جادويه ديگري از سمت پدربزرگش مانع او شد پدربزرگش با صدايه خشكي كه جيمز پيش از ان از او نشنيده بود گفت:اسپروات بهتر بود باز هم صبر مي كردي فكر كردي من مدرسه راكاملا بي دفاع رها كردم و رفتم فاكس تمام مدت در اينجا نگه باني مي داد و خيلي زود من رو خبر كرد...
اسپروات با پوزخندي گفت:حالا مثلا وجود تو مي تونه مانع كار من بشه من همين الان هم جاودانه هستم ولي تو نه تو نمي توني بچه هارو از قلعه خارج كني از طرف ديگه نمي توني اونهارو ول كني و بري در نتيجه اينجا مي موني و تا اخر با من مبارزه مي كني برايه من اخر معني نداره ولي تو ميميري...
او جادويي را به سمت او فرستاد اما فاكس او را غيب كرد و در جايه ديگري ضاهر نمود پدربزرگش به سرعت جادويي را به سمت او فرستاد اما او نيز به راحتي جادو را محرف كرد انها چندين جادو را به سمت هم فرستادند اما سرعت و قدرت هيچ يك از انها از ديگري كمتر نبود بالاخره جادو كردن را متوقف كردن پدربزرگش با خشونت گفت:اسپروات يادم نمياد كه تو اينقدر قوي بوده باشي چطور اين قدرت را بدست اوردي و كشتن نوه من چه كمكي به تو مي كنه؟
_اسپروات سالهاست كه مرده خيلي وقته ...بزاربرات از اول تعريف كنم من زماني يكي از مرگخوارهايه ولدمورت بودم اون من رو به مكاني باستاني فرستاد تا براش سپري رو ببرم كه متعلق به روينكلا بود بعدها فهميدم كه اون رو برايه ساختن جاودانه ساز مي خواسته اما چيزي كه اون زمان توجه من رو جلب كرد وجود جادوهايي رويه ديوارها بود جادوهايي باستاني كه هيچ كس از اونها خبري نداشت من عاشق اونها بودم وقتي سپر را به اربابم دادم برگشتم به اونجا بيشتر اون جادوها برايه تغيير دادن چايي به شربت و تبديل قهوه به اب بود ولي در بين انها جادويي استثنائي وجود داشت مي شد با اجرايه اون جادو رويه يك نفر تمام قدرتهايه اون شخص رو تصاحب كرد اگر فقط مي تونستم اون رو رو اربابم اجراء كنم اون وقت قوي مي شدم ولي اين كار احمقانه بود لرد سياه قدرتي داشت كه مو رو رويه تن ادم سيخ مي كرد بنابر اين اون رو فراموش كردم با استفاده از اون قدرت چند ماگل رو بيرون كشيدم تا توش استاد بشم تا اينكه اربابم از من خواست تا به جايه ديگري برم و از بودن چيزي مطمئن بشم اون همه راههايه عبور رو بهم گفت لابد مي خواسته بعدش ذهنم رو اصلاح كنه به هر حال من به اونجا رفتم در وسط درياچه قدحي پر از معجون بود كنجكاو بودم كه بدونم درون اون چيه راه هايه زيادي رو امتحان كردم در نهايت جن خانگيم رو احضار كردم و مجبورش كردم از اون معجون بخوره وقتي اون رو خورد چشمم به يك گلاويز افتاد رويه اون ارم اسلايترين بود اون رو برداشتم و برگشتم جن خونگي رو هر طور بود درمان كردم و بهش گفتم كه هيچ وقت به كسي چيزي نگه اون دهانش قفل بود مي شد بهش اطمينان كرد بعد از كمي آزمايش فهميدم چيه اون جاودانه ساز بود ولدمورت برايه خودش جاودانه ساز ساخته بود اون وقت يه زنگ تو سرم به صدا در اومد جاودانه ساز حاويه قسمتي از روح اربابم بود كافي بود اون رو از بين ببرم تا صاحب قدرتهايه اون بشم بدون هيچ فكري اين كار رو كردم و هجوم قدرتهايه ناشناخترو احساس كردم البته من فقط پتانسيل قوي شدن رو بدست اورده بودم لرد سياه سالها تحقيق كرده بود و چيزهايي در مورد جادو مي دونست كه حتي به فكر من نمي رسيد بنابراين بايد قبل از اقدام به كشتن اون حسابي تحقيق مي كردم و در ضمن راهي برايه جاودانگي پيدا مي كردم من اسيب پذير بودم مي دونستم كه اگر ولدمورت از مرگ من مطمئن نشه نمي تونم در ارامش به كارهام ادامه بدم بنابراين به غار برگشتم و يه نامه برايه اون گذاشتم تا فكر كنه يه خيانت كار و يك مشنگ شيفته احمقم بعد كه مرگخوارها دنبالم بودن يكي از اونها رو جادو كردم اون به همه گفت كه من رو كشته اونها جسد من رو ديدن و علامت شوم رو رويه تمام بدنم حك كردن وقتي رفتن يه حيوان رو با جادوهايه پيچيده شبيه خودم كردم فكر كنم تو نامه من رو كه خطاب به لرد سياه بود خونده باشي...
پدربزرگش با صدايي كه مي لرزيد گفت:تو ر.ا.ب هستي...
او با غرور گفت:درسته... من لرد ريگولاس هستم...
او شروع به تغيير كردن كرد بدنش كشيده و قد بلند مي شد او با جادويي شنلي سياه و بلند را ضاهر كرده بود موهايه سرش ريخت پوستش به رنگ شنهايه بيايان بود و مانند زمينهايه خشك كوير پوستش سراسر ترك خورده بود لب نداشت و تركهايه صورتش دهانش را در خود گم كرده بود گوشهايش به دو طرف سرش چسبيد و كم كم از بين رفت و تنها دو سوراخ در سرش باقي ماند رنگ چشمانش نيز كم كم از بين رفت ديگر هيچ چيز در چشمان او نبود جزء سفيدي رعب انگيز جيمز مي توانست قسم بخورد كه تنها كسي كه در سالن در او هيچ احساسي بر انگيخته نشده است پدربزرگش است تمام بچه ها علنا مي لرزيدند جيمز پيش از ان چنين ترسي را تجربه نكرده بود او به ندرت وحشت زده مي شد ولي در ان لحظه چيزي فراتر از ترس او را فلج كرده بود چهره اي شيطاني كه در مقابل انها ايستاده بود مي توانست نفس هر كسي را در گلو خفه كند پدربزرگش با همان لحن جدي و خشك گفت:فكر مي كردم سيريوس تو اون دنيا كلي بهت افتخار مي كنه مهم نيست اون هميشه مي گفت كه تو موجود بي ارزشي هستي به هر حال نگفتي كه چرا دنبال جيمز هستي ...
ببخشيد اگر از بيست و يكم گذشت و از زهره جان هم خيلي خيلي عذر مي خوام من داستان را اماده كردم ولي چون با چيزي كه مي خوام بنويسم هماهنگ نبود از اول نوشتم الان مشخص كردم كه تو هر فصل مي خواهم چي بنويسم و مي دانم داستانم چند فصل دارد زياد نمي خواهم كشش بدهم و داستان در بيست و پنج فصل تمام مي شود از امروز با سرعت بيشتري شروع به كار مي كنم از همه به خصوص زهره خانم كه به ايشان پيغام داده بودم اماده است عذر مي خواهم موفق باشيد.
جيمز پاتر و ظهور دومين نشان سياه
اموزشهايه او بسيار محدود شده بود و ديگر جك هم نگران بود كه ايا جيمز موفق مي شود يا نه اما از انجا كه جيمز تمام اتفاقات را برايه او شرح داده بود او نيز مانند پدربزرگش معتقد بود بهتر است فعلا جيمز و بقيه دانش اموزان با احتياط رفتار كنند و در زمانهايه غير مقرر از برج خارج نشوند جيمز نمي دانست كه جك مامور حمايت از او است ولي ديدارهايه پي در پي او در راهروها او را مشكوك كرده بود جك سه روز مانده به پايان اولين ماه اقامت انها در هاگوارتز هنگام تمرين جيمز با صدايي ناراحت گفت:بچه ها من از امروز به مدت سه روز بايد نزد عفريته ها برم مي دونيد كه مجبويد در اين مدت خودتون به تمرين ادامه بديد ...
او رويش را به جيمز كرد ادامه داد:من خيلي نگرانم مي دونم كه متوجه شديد كه تعقيبتون مي كنم پس لطفا مراقب خودتون باشيد حواس پرفسور پاتر جمعه ولي خوب اون يك نفره و نمي تونه مراقب همه بچه ها باشه ...
جيمز و دوستانش باتكان سر موافقت كردند و جك انها را تا كلاس تغيير شكل همراهي كرد بعد از كلاس چشم جيمز به گوردون افتاد كه از بيمارستان مرخص شده بود مطمئنا علي رقم هشدار پرفسور اسپروات دوستانش به او همه چيز را گفته بودند زيرا نگاهي شيطاني بر صورت او نقش بسته بود ان نگاه تنها يك چيز را فرياد مي زد و ان انتقام خواهي بود جيمز نه به او توجه كرد نه به نگاه زشتش او در مبارزه با او نهايت تلاشش را مي كرد كلاس هايه ان روز بدون اتفاق خاصي سپري شد و تنها اتفاق جالب ان روز ورود يك سناتور پير به مدرسه بود هر چند كه هيچكدام از بچه ها نمي دانستند ان سناتور برايه چه به انجا امده است وقتي شب شد همه تصور مي كردند اورفته است اما سناتور پير همچنان در كلاسي خالي كه سالها قبل در ان درس مي داد منتظر يكي از دوستان سالهايه دورش بود بالاخره در كلاس باز شد و او بعد از چندين ساعت ماندن در كلاسي خالي با خوشحالي گفت:اه هري بالاخره اومدي ...
پيرمرد نگاهش را به او دوخت و گفت:معذرت مي خوام فايرنز عزيزكه اين همه معطلت كردم داشتم اقدامات امنيتي رو افزايش مي دادم ...
_پس خودت فهميدي ...تو انسان باهوشي هستي حدس مي زدم كه فهميده باشي...
_اما تو برايه چيزي اومدي كه به منطق ربطي نداره بگو ببينم طاله بينه پير ستاره ها چي بهت گفتن كه بعد از اين همه سال ياد من افتادي...
سناتور كه فايرنز نام داشت لبخندي زد و گفت:باورم نمي شه كه تو هنوز به پيش گويي اعتقاد نداري بايد تا الان به خرد ستاره ها پي برده باشي ...
_ستاره ها هيچ چيز نمي گن اين موجودات روشن بين هستن كه مي تونن چيزهايي رو ببينن كه هيچ كس نمي بينه و اين مي تونه در خيلي چيزها غير از ستاره ها ديده بشه من به تو اطمينان دارم...
سناتور تعظيمي كوتاه كرد گفت:حق با توست و از نظر لطفت ممنونم من و خيلي ديگر از سناتورها ديروز چيزي رو تو اسمان ديديم كه باعث وحشتمون شد ما در ستاره ها مرگ جادوگرهايه زيادي رو ديديم مرگ ماگلها و خيلي از موجودات حق طلب ديگر رو ديديم مرگ سناتورها و جنگي عظيم بين نيروهايه پاك و جادوگري سياه كه دنيا نمونش رو نديده بدتر و مخوف تر از ولدمورت بدترين جادوگر تاريخ اما اون هدفي شوم داره اون هم مانند ولدمورت دنبال جاودانگيه مطلقه راهش رو هم پيدا كرده اما هنوز به اون نرسيده واي به روزي كه اون به هدفش برسه و موفق بشه اون روز پايان دنيا خواهد بود چون عطش اون برايه كسب قدرت سيري ناپذيره ...
مرد پير متفكرانه به حرفهايه او گوش مي كرد در نهايت گفت:ايا كسي قادر به شكست دادن او خواهد بود ...
_اون تا وقتي به هدفش نرسه مي تونه متوقف بشه اما معلوم نيست كه كي مي تونه اون رو شكست بده و اينكه ايا اون شكست مي خوره يا نه ...
پير مرد پفي كرد گفت:مثل هميشه خوب اگر حرفهايه تو درست باشه من بايد ازهمين الان خودم رو اماده كنم تو چي كار مي كني به بقيه سناتورها مي پيوندي و مخفي ميشي ؟
سناتور پير نگاهي جدي به پير مرد كرد گفت:همانطور كه گفتم اين جنگ شامل همه مي شه از ديروز تا حالا سناتورها دارن تمرين مي كنند و خودشون رو برايه جنگ اماده مي كنند اگر جايه تو بودم شروع به جمع اوريه سپاه و تعليم انها مي كردم جنگ نزديكتر از اونه كه فكرش رو بكني ...
پيرمرد كه ديگر نمي خنديد و صدايش جدي شده بود پرسيد:چقدر نزديك فايرنز؟
سناتوردرحاليكه دورمي شد تنها گفت:نزديك خيلي نزديك...
صدايه سم اسب در راهروها پيچيده بود كه نشان دهنده دور شدن او بود پيرمرد هنوز انجا ايستاده بود سناتورها هم اشتباه مي كردند ولي اشتباهات انها به قدري كم بود كه جدي نگرفتن حرفشان احمقانه به نظرمي رسيد او نيزمتوجه چيزهايي شده بود ولي نه به بدي چيزي كه از سناتور شنيده بود بدون هيچ فكر ديگري ازكلاس خارج شد شنلش در پشت سرش به پرواز در امده بود مستقيم به دفتر كارش رفت و فورا ورقي را جلو كشيد و مشغول نوشتن شد:
پسرعزيزم سيريوس
به محض رسيدن اين نامه به دستت به درخواستهايي كه در ان از تو كردم عمل كن فورا به همراه همسرت به ميدان گريمولد برو و انجا را با كمك او سرو سامان بده و از هر كس كه قابل اطمينان است برايه عضويت در محفل ققنوس دعوت كن علت اين درخواستها را بعدا در اولين فرصت برايت توضيح مي دهم تو نيز همين را به كساني بگو كه دعوت مي كني به انها بگو گوش به زنگ باشند خودم از رون و هرميون دعوت مي كنم و از انها مي خواهم برايه كمك به تو بيايند...
دوست داره تو پدرت هري جيمز پاتر
او فورا فاكس را بيدار كرد و از او خواست كه پيغام را برساند و برگردد سپس ورقي ديگر برداشت و مشغول نوشتن شد:
رون و هرميون عزيز
چيزي كه از ان مي ترسيديم درحال اتفاق افتادن است سيريوس برايه روبراه كردن محفل رفته است شما هم به انجا رفته و به او كمك كنيد از هر كس هم كه مي توانيد كمك بگيريد بعدا توضيح مي دهم به من اطمينان كنيد...
هري جيمز پاتر
به محض تمام شدن نامه دوم فاكس ضاهر گشت هري بدون هيچ حرفي نامه را به او داد و او نيز اتش گرفت و رفت مستقيم به سمت ميزش رفت و دستش را رويه گويي گذاشت كه برايه صدا كردن فوري اساتيد به دفترش بود با گذشت لحظاتي كوتاه تماميه اساتيد خود را به دفتر مدير رساندند هلن اسپيلبرگ كه چشمانش را مي ماليد پرسيد:چه خبر شده جناب مدير؟
مدير مدرسه صدايش را صاف كرد گفت:هنوز خبري نشده هلن عزيز من شما رو صدا كردم تا با هم جلويه اتفاقي رو كه قراره بيفته بگيريم...
همه با تعجب به هم نگاه كردند و اسپروات كه معلوم بود به زور خود را سرو پا نگه داشته گفت:هري تو چت شده ما رو اين وقت شب بيدار كردي تا درمورد چيزي صحبت كنيم كه ظاهرا هنوز اتفاق نيفتاده...
مدير كه با تعجب به او نگاه مي كرد گفت:يعني دست رويه دست بزاريم و بعد از اون احساس پشيموني كنيم؟
او كه كمي خواب از سرش پريده بود با لحني محكم تر گفت:معلومه كه نه من فقط كمي خسته بودم نمي دونستم چي مي گم ...
ديگر همه به اهميت موضوع پي برده بودند با اشاره مدير مدرسه صندلي هايي را جلو كشيدند و با كنجكاوي به مدير خيره شدند هري ميدانست كه گفتن همه چيز عاقلانه نيست بنا براين هر چه را كه لازم بود به انها گفت اساتيد جوانتر از جمله اسپيلبرگ ترسيده بودند و مسنترها كه شامل اسپروات و شكبولت بودند هيجان زده به نظر مي رسيدند انها كم كم از اطاق اساتيد خارج شدند در حاليكه هر يك دستورالعملهايي خاص را برايه حفظ امنيت داشتند هري از خارج شدن ساحره اي كه استاد درس وردهايه جادويي بود جلو گيري كرد گفت:ربكا صبر كن باهات كار دارم...
وقتي همه رفتند با جديت گفت:امشب برايه تو ماموريتي دارم فورا شروع به گشت زني در راهروها كن و جادويي رو كه با هم ساختيم رو رويه تمام زره ها انجام بده زره هايي رو كه در انبار بزرگ هستند رو هم جادو كن مي خوام مدرسه تو وضعيت فوقعولاده باشه ...
ساحره با خوشحالي موافقت كرد و به طرف در رفت قبل از خارج شدنش هري به او دستورداد كه كسي از ان قضيه بويي نبرد تصوير دامبلدور از رويه ديوار گفت:كارت عاليه هري خوشحالم كه شخص شايسه اي مدير شده...
_ممنونم البوس ولي مي ترسم مدرسه از دست بره مي تونم به موقع بچه ها رو از مدرسه خارج كنم ولي قلعه چي مي شه؟
_نگران هاگوارتز نباش اون دوران تاريك زيادي رو پشت سر گذاشته مطمئنم كه اين بدتر ازاونها نيست ...
هري پفي كرد و سرش را به علامت تاييد تكان داد هر چند كه دراين حرف شك داشت تا يك ساعت ديگر بچه ها از خواب بلند مي شدند و او تنها همين زمان را برايه استراحت داشت اما قبل از انكه به جايش برود چهره مضطرب وزير سحر و جادو در اتش پديدار شد...
جيمز يك هفته تمام در وقتهايه بي كاري نزد جك مي رفت تا توسط او اموزش ببيند و در اين يك هفته به گفته جك و بر خلاف تصور خودش پيشرفت قابل قبولي داشت او بارها به جيمز گفته بود كه او تنها يك سال اولي است و نبايد زياد از خود توقع داشته باشد و او با همان تواناييها هم مي تواند گوردون را شكست دهد وقتي جيمز مانند روزهايه قبل با چهره اي در هم سعي در اجرايه بي نقص جادويه خلع صلاح به صورت بي كلام داشت النا با حالتي كلافه پرسيد:جك پدر گوردون جادوگر خوبيه نه؟
جك با كمي تعلل گفت:اره اون جادوگر خوبيه و بدون شك گوردون استعداد اون رو به ارث برده ...
جان با حالتي احترام اميز گفت:اما تو هميشه اون رو شكست مي دادي...
جك لبخندي زد و جيمز كه نا اميد به نظر مي رسيد گفت:اگر جك پدر اون رو شكست مي داده دليل نمي شه كه من هم بتونم اون رو شكست بدم ...
جك لحظه اي با تفكر به جيمز نگاه كرد گفت:من نمي خوام از خودم تعريف كنم ولي از اونجا كه شما مي تونيد جلويه زبانتون رو بگيريد حقيقتي رو بهتون مي گم اونم اينه كه من هيچ وقت از تمام قابليتهام در جلويه ديگران استفاده نكردم چون دليلي برايه اين كار نمي ديدم هميشه به حدي از قدرتهام استفاده كردم كه كسي نتونه دستم رو بخونه تنها كسي كه به درستي ميدونه من چه قدرتهايي دارم پدر بزرگ جيمزه علتش هم اينه كه اون خودش جادوگر بزرگيه به هر حال اينرو گفتم كه جيمز فكر نكنه گوردون و پدرش شكست ناپذيرند اونها جادوگراني معمولين در حالي كه تو جيمز... نوه هري پاتري هيچوقت خودت رو دست كم نگير حالا هم برگرد سر تمرينت ...
جيمز كه نمي توانست جلويه خود را بگيرد با صدايي ارام پرسيد جك مي تونم بپرسم مشكل تو چيه كه نمي توني بصورت دائم مدرسه باشي من اول فكر كردم گرگينه اي ولي گرينه ها با معجون مي تونن مشكلشون رو حل كنند...
-خوب نمي دونم چطور توضيح بدم تا حالا در مورد نفرين عجوزه ها شنيديد ...
وقتي انها در سكوت با تكان سر جواب منفي دادند او گفت:من وقتي بچه بودم در پاتيل درزدار به يك عجوزه برخورد كردم اون كلاهش از سرش افتاد و من بهش خنديدم الان مي فهمم كه چه كار اشتباهي كردم نه اينكه به خاطر دردسرش بگم بخاطر زشتيه اين كار مي گم به هرحال اون فقط شصت سالش بود و يك عجوزه جوان به حساب مي اومد و اون خيلي ناراحت شد و من رو نفرين كرد نفرين كرد كه اگر در ماه سه روز رو پيش اون نرم و با عجوزه ها زندگي نكنم بميرم نفرين يك عجوزه باطل نمي شه مگر اينكه اون عجوزه بميره به هر حال حقمه و من راضي به مرگ اون نيستم تو هم بهتره بجايه وقت طلف كردن كارت رو بكني...
جيمز كه نكته خاصي در اين اتفاق نميديد گفت:ولي اين چه ربطي به اين داره كه ديگران به تو كار نمي دن ؟
-خوب مسئله اينه كه مردم عقيده دارند كسي كه يك عجوزه اون رو نفرين كنه يه ادم شوم بد قدم و البته جنايتكاره ازاون خرافات قديمي و احمقانه به هر حال جامعه جادويي مشكلات زيادي داره و ما هم تو اون زندگي مي كنيم...
بچه ها در سكوت به حرفهايه او فكر مي كردند او گفت:بگذريم برگرديد سر كارتون ...
در راه بازگشت جيمز و دوستانش در سكوت به حرفهايه جك فكر مي كردند هرميون با ناراحتي گفت:بعضي ها واقعا چقدر احمقند نه...
انها با تكان سر موافقت كردند بلافاصله اينه جيمز گرم شد و او با علاقه ان را از شنلش در اورد پدر بزرگش در حالي كه لبخند مي زد گفت:جيمز مي خواستم ورودت رو به مسابقات دوئل تبريك بگم اما سرم شلوغ بود به خاطر همين موند برايه الان اميدوارم موفق باشي مهم نيست كه برنده بشي يا نه همين كه شجاعت شركت در مسابقات رو داشتي كافيه در ضمن منتظر ورودت به تيم كوئيديچ هم هستم ...
جيمز با لبخند گفت:ممنون منم خيلي دوست دارم تو تيم كوئيديچ عضو بشم ...
-برايه مسابقات دوئل برنامه اي داري ؟
- جك داره تعليمم مي ده اميدوارم از پس گوردون بربيام ...
-بعنوان مدير مدرسه نمي تونم بگم كه دوستدارم اون رو ريز ريز كني ولي اميدوارم خواسته جك رو بر اورده كني هر چي باشه اون از گوردون و پدرش متنفره اون برايه جك دردسرهايه زيادي درست كرده ...
جيمز با كنجكاوي پرسيد:در مورد مشكلي كه جك داره؟
-پس تو مي دوني... اره اون همه جا مشكل جك رو جار زد همش بخاطر اينكه هميشه از اون تو مدرسه شكست مي خورد...اين موضوع رو فراموش كن تا بعد ...
جيمز بعد از صحبت با پدر بزرگش احساس مي كرد كه نيرويي مضاعف گرفته است با انرژيي زياد به اطاقش رفت و صبح خيلي زود از خواب بيدار شد با اميدواري به نقشه غارتگر نگاه كرد تا ببيند كه هرميون و النا بيدار شده اند يا نه ولي متوجه شد كه انها هنوز خوابند كمي نقشه را بررسي كرد و چند نقطه در راهرويي خلوت توجه او را جلب كرد گوردون و دوستانش باز هم در راهرويي خلوت بودند و اينار هيچ اثري از اسپروات نبود اكنون وقت انتقام بود به سرعت شنلش را برداشت و دستكشهايه پوست اژدهايش را برايه احتياط به دست كرد همانطور كه به طرف راهرويي مي رفت كه گوردون و دوستانش در ان بودند مي رفت پودرهايه مختلف را كه از مغازه ويزلي ها خريده بود با هم مخلوط مي كرد هر كدام از انها اثري خاص داشت و جيمز اميدوار بود مخلوط انها تاثير بهتري بگذارد وقتي به راهرويه مورد نظر رسيد با احتياط به پشت گوردون رفت و خيلي ارام پودر را به او پاشيد تاثير ان از ان چيزي كه فكر مي كرد بدتر بود تمام بدن او پر از كهيرهايه گنده شد و از انها چرك بيرون مي زد از طرف ديگر دهان او كاملا بسه شده بود و او نمي توانست جيغ و داد كند جيمز خوشحال بود كه دستكش ايمني پوشيده بود تصور اينكه مچ او را بگيرند او را ترساند مطمئنا به دردسر بزرگي مي افتاد همين كه چرخيد تا از محل حادثه فرار كند بدنش قفل شد و با صدايه مهيبي به زمين خورد شنل از رويش كنار رفت دوستان گوردون مي خواستند به او اسيب بزنند كه صدايه اسپروات را از پشت شنيد كه با قاطعيت گفت:مدير مدرسه در مورد اون تصميم مي گيره در ضمن نمي خوام خبر اين اتفاق در قلعه بپيچه اگر سر ميز صبحانه بشنوم كه كسي در اين رابطه صحبت مي كنه من مي دونم و شما بلافاصله بدن جيمز ازاد شد و او با ترس و لرز از جايش بلند شد در راه دفتر مدير بر خلاف تصور جيمز اسپروات كاملا ساكت بود او جيمز را در مقابل نقش نمايي نگه داشت و با صدايه پر خشش گفت«گلوله اتشين»بلافاصله شكلك رويه ديوار به كنار پريد و راهي مار پيچ نمايان شد جيمز و اسپروات از پله ها بالا رفتند و جلويه در بزرگي با نقش شيردال ايستادند اسپروات چند ضربه به در زد و در به ارامي باز شد وقتي اسپروات همه چيز را برايه پدر بزرگش تعريف كرد او با ناراحتي گفت:حالا چرا اون رو پيش شكبولت نبردي اون رئيس دير گريفندوره و اون بايد تصميم بگيره ...
اسپروات كه لبخند عجيبي رويه صورتش بود گفت:احساس كردم ممكنه تو بخواي به نوت تخفيف بدي...
از انجايي كه پدر بزرگش به ورقهايه رويه ميزش نگاه مي كرد متوجه حالت عجيبه رويه صورت اسپروات نشد هر چند جيمز مطمئن نبود كه ان زايده خيالش است يا نه پدر بزرگش با جديت گفت:اين حرف از شما بعيده به هر حال از توجهتون ممنون ...
پيش از انكه اسپروات او را از در خارج كند يكي از تابلوهايه رويه ديوار گفت:صبر كن جيمز اسپروات تو برو من مي خوام با جيمز و هري تنها باشم...
باز هم تنها جيمز بود كه متوجه خشم ناگهاني اسپروات شد هر چند كه شايد تصورش بود زيرا او بلافاصله لبخند زد و رفت پدر بزرگش به مرد پيري با چشمان ابي و عينك نيم دايره اي نگاه كردگفت:البوس تو كه نمي خواي جيمز رو ببخشم...
مرد لبخندي زد و با صدايه بم و ارامش دهنده اي گفت:نه هري فقط من متوجه نكته اي جالب شدم... جيمز مي شه به اون شمشير نزديك بشي ...
جيمز مسير دست او را دنبال كرد و چشمش به شمشيري جواهر نشان افتاد به محض نزديك شدنش به ان نور ضعيفي از ان ساطع شد پدر بزرگش با تعجب پرسيد:معني اين چيه البوس؟
-معنيش اينه كه جيمز وارث گريفندوره...
جيمز با هيجان پرسيد:پس چرا پدر بزرگ نيست...
- چطور توضيح بدم...كمتر كسي مي دونه كه مؤسسهايه هاگوارتز خودشون رو جادو كردن تا قدرتهاشون به نوادگانشون برسه هافلپاف نوعي حس قوي داشت كه تو دوئل خيلي به درد مي خورد روينكلا قدرت تغير شكل اختياري داشت و اسلايترين هم قدرتهايه خاص خودش رو داشت كه اونها به ولدمورت رسيد گريفندور هم اين شمشير رو برايه وارثش گذاشت اگر دقت كنيد گفتم وارث بر خلاف سه نفر ديگه برايه اون پيوند خوني مهم نبود بلكه تشابه شخصيت و اخلاق اون شخص با خودش ملاك بود و ضاهرا جيمز اون شخصه...
جيمز با كنجكاوي پرسيد: اين شمشير جه قدرتي داره...
- مسئله ديگه همينه اون با اينكه قدرتهايه خيلي زيادي داشت فقط اين شمشير رو برايه وارثش گذاشت كه هيچ قدرت خاصي نداره وفقط در صاحبش نوعي شجاعت مضاعف توليد مي كنه سه نفر ديگه مي گفتن اون احمقه ولي من مطمئنم كه اون از اين كارش هدفي داشته اون جادوگر خردمندي بود ...
پدر بزرگش از جايش بلند شد گفت:خودم تا خوابگاهت مي رسونمت با اتفاقاتي كه اول سال افتاد من كمي نگرانم اين دفعه از مجازات خبري نيست ...
تابلويه رويه ديوار هم گفت:من هم موافقم هري امسال اتفاقات عجيبي افتاده...
در راه بازگشت جيمز با علاقه پرسيد: پدر بزرگ مگه اول سال چي شده بود...
-هيچي فقط همه تابلوها قاطي كرده بودند برايه همين جك دير كرد داشت به من كمك مي كرد...
-مگه كس ديگه اي نبود ؟
-چرا بود ولي جك از همه اونها بهتره و اون واقعا كمك بزرگي بود درسته كه جوونه ولي جادوگر قدرتمند و بزرگيه حتي از من هم بهتر...
جيمز با شگفتي پرسيد:راست مي گيد ؟
-اره هر چي باشه نوه نوه البوس دامبلدوره...
اين بار جيمز فرياد زد:همون تابلويي كه اونجا بود...
پدر بزرگش لبخندي زد گفت:اره اون پدره پدربزرگ مادره جكه اما به هر حال فقط اون نبود كلاه گروه بندي هم قاطي كرده بود شعرش يادش نميومد و مدام وز وز مي كرد نه من نه كسه ديگه نفهميد مشكلش چيه ...
-اره يادمه همه سر ميز اساتيد در گوشي حرف مي زدند ...
وقتي به بانويه چاق رسيدند پدر بزرگش كه نگران به نظر مي رسيد گفت:جيمز ديگه برايه تمرين پيش جك از برج خارج نشو و در كنار دوستانت بمون نمي خوام سخت بگيرم اما يه چيز تو سرم مي گه كه اتفاقات شومي در راه هستش ...
جيمز به چهره نگران پدر بزرگش نگاه كرد اولين بار بود كه او را اينگونه مي ديد با تكان سر موافقت كرد و به طرف اطاقش رفت مطمئنا اكنون دوستانش بيدار شده بودند...
نظر بديد و انتقاد بكنيد تا داستان بهتر بشه ممنون
دومین تعطیلی اخر هفته هم به سرعت فرا رسید جیمز به مجازات بیرحمانه روز قبل با اسپروات فکر می کرد ان زن دیوانه بود او جیمز را مجبور کرده بود که کل گیاهان وحشیش را هرس کند و تمام بدن او زخمی شده بود از طرف دیگر او امروز به همراه دوستانش برایه گردش به کنار دریاچه می رفت و اگر او از این افکار بیرون نمیامد مطمئناساعات خوشی درانتظار او نبود جان تکانی خورد و چشمانش را باز کرد با خمیازه ای پرسید: ساعت چنده ؟
جیمز به ساعتش نگاه کرد گفت:پنج دقیقه به ده...
ناگهان از جاجست گفت:دیر شد الان یک ساعت و نیمه که النا و هرمیون منتظرمونن ...
جان نیز به سرعت بلند شد و به همراه جیمز به طرف سالن عمومی رفت هر دویه انها ناراحت به نظر می رسیدند وقتی جیمز و جان را دیدند پشت چشمی نازک کردند و به ساعتشان اشاره کردند جیمز با صدایی ارام گفت:معذرت می خوام بچه ها خیلی علاف شدید ... خوب فکر کنم بهتره بریم ...
وقتی از حفره گذشتند النا و هرمیون هم اخمهایشان را باز کردند ان روز واقعا هوا دل انگیز بود و دخترها به جکهایه جان و جیمز می خندیدند کم کم داشت به انها خوش می گذشت که نزدیک شدن چند اسلایترینی باعث شد کمی نگران شوند در اینکه دردسری در راه بود شکی نداشتند زیرا انکه از بقیه اسلایترینی ها جلوتر بود گوردون نیومن بود و بقیه هم دوستان احمقش بودند النا و هرمیون کمی خود را جمع کردند و هرمیون زیر لب به جیمز گفت:لطفا خودت رو کنترل کن و دردسر درست نکن من نمی خوام درمانگاه برم ما به اندازه انها جادو بلد نیستیم ...
جیمز برای اینکه او را از نگرانی در اورد با تکان سر موافقت کرد هر چند که او به هیچ وجه به ادمی مثل او باج نمی داد و بدون شک دعوت به مبارزه اش را قبول می کرد گوردون جلویه انها ایستاد و با پوزخندی که جیمز در روز اول هم از او دیده بود گفت:به به حال دوستان قدیمی چطوره دلتنگیتون برایه خونه تموم شده ...
او منتظر جواب نماند و ادامه داد:می خوام افتخار بزرگی نصیبتون کنم و شما رو به مسابقات دوئل دعوت کنم می دونید شما اول سال نشون دادید که دل و جیگر این کارهارو دارید هر چند اونجا دیگه کسی نیست که کمکتون کنه اخر خنده بازار می شه نه شما اولین سال اولیهایی می شید که در این مسابقات شرکت کرده ... جوابتون چیه؟
قبل از انکه انها چیزی بگویند صدایی از پشت سر گوردون گفت:جیمز در این مسابقات شرکت می کنه و مطمئن باش تو رو مثل اب خوردن شکست می ده ...
این صدا از ان جک بود که درست پشت سر گوردون ایستاده بود گوردون مانند روز اول نگاهی خشمگین به جک کرد ولی خیلی زود لبخندی زد گفت:مطمئنا استادشم جک دیویس شکست ناپذیره...
-کاملا درسته گوردون بهتره بری با پدرت نامه نگاری کنی و با سبک مبارزه من اشنا بشی هر چند که من در این چندین سال خیلی عوض شدم و پدرت شکست دادن من رو دیگه در خواب هم نمی تونه ببینه ...
گوردون دوباره خشمگین شد گفت:می بینمت بچه خودم می برمت درمانگاه...یه تخت برایه خودت رزرو کن...
جیمز با نگاهی زشت او را بدرقه کرد وقتی انها کاملا دور شدند النا با ناراحتی گفت:این چه کاری بود که کردید ممکنه جیمز اسیبی ببینه...
قبل از انکه جک چیزی بگوید جیمز گفت:اون کاری رو کرد که خودم می خواستم بکنم فکر کردی من جلویه اون احمق کم می اوردم و دعوتش رو رد می کردم...
جک لبخندی زد گفت:تا وقتی که وقت مبارزه جیمز و گوردون برسه اون به اندازه کافی اماده شده نگران نباش قول می دم که اون رو حسابی ادب کنه...
جیمز با علاقه پرسید:چه وقتهایی اموزش می بینم قربان...
-مطمئن باش که موقع کلاسات نیست باید از وقتهایه ازادت استفاده کنی و با شنل دردسر سازت پیش من به کلبه حقیرانم بیای تا اموزش ببینی دوستانت هم می تونن بیان و از کلاسهامون استفاده کنند و در تنهایی خودشون به تمرین بپردازند ...
اين حرف باعث شد كمي اخمهايه النا و هرميون از هم باز شود جك ادامه داد:در ضمن ديگه به من قربان نگيد من رو جك صدا كنيد حالا هم زود بلند بشيد و دنبالم بيايد ...
جيمز با تعجب پرسید:از همین الان اموزشمون شروع می شه؟
-اگر می خوای قهرمان بی رقیب مدرسه را شکست بدی اره در غیر این صورت مي توني فردا برايه ثبت نام نري ...
-هرگز... حق با شماست من امادم...
انها به دنبال جك به طرف كلبه ای در كنار جنگل ممنوع حركت كردند كلبه بزرگي به نظر ميرسيد
و بر خلاف تصور انها درونش به زيبايي تزئين شده بود تعداد زيادي لوازم نقره اي بسيار مرتب درون كلبه چيده شده بود جيمز پرسيد:اينجا كه نمي خوايم تمرين كنيم ...
جك با لبخند گفت:فكر كنم اطاق بغلي مناسب باشه راه بيفتيد...
او انها را به طرف تنها اطاق خانه راهنمايي كرد ديدن اطاق انها را شگفت زده كرده بود جايي كه جك اطاق ناميده بود سالن بزرگي بود كه مطمئنا فقط برايه دوئل طراحي شده بود جك او را به بالايه سكو راهنمايي كرد گفت:خوب از هر جادويي كه بلدي استفاده كن تا من رو شكست بدي...
جيمز هر چه را كه به فكرش مي رسيد فرياد مي زد اما جك كه حتي به او نگاه نمي كرد و داشت بيرون را بررسي مي كرد با تكانهايه جزئي چوبش انها را منحرف مي كرد ناگهان بدون انكه در حالتش تغييري بوجود ايد جيمز را جادو كرد جيمز نفهميده بود كه او چه وقت جادو را فرستاده تنها مي دانست كه با دست و پايه بسته كاملا خشك شده و نمي تواند حتي يك اينچ تكان بخورد جك اهي كشيد گفت :خوب تعليم تو خيلي طول مي كشه اگر مي خواي گوردون رو شكست بدي بايد تلاش زيادي كني يكي از دلايلي كه گوردون همرو شكست مي ده اينه كه با وجود اموزش حرفه ايه جادوهايه بي كلام در هاگوارتز همه دانش اموزان وقتي گوردون تحت فشار مي گذارتشون كنترلشون رو از دست مي دن و شروع مي كنند به فرياد زدن و همين علت اصليه شكست اغلب اونهاست از اين به بعد ما تا وقتي در جادوهايه بي كلام ماهر نشدي دوئل نمي كنيم حالا خوب به حرفهام گوش كن...
جك در مورد جادوهايه بي كلام توضيحات لازم را داد و جيمز تا شب كه او انها را به قلعه برگرداند پيشرفت چشمگيري كرده بود جك گفته بود ممكن است اموزش او قبل از شروع مسابقات تمام شود فردايه ان روز وقتي وارد دفتر شكبولت شد او مشغول صحبت با چند دانش اموز سال ششمي بود او به انها گفت:تا حالا به غير از شما دو تا سال پنجمي هم شركت كردند يه سال چهارمي هم هست و وچهارتا سال پنجمي با شما مي شن ده تا گريفندوري اميدوارم بازم بيان خيلي وقته كه اسلايترين داره اول مي شه بايد امثال بهشون يه درس خوب بديم...
جيمز صدايش را صاف كرد و گفت:معذرت مي خوام پرفسور برايه ثبت نام امدم...
او با چشمان كدرش به جيمز نگاه كرد گفت:پاتر بهتره كار احمقانه نكني تا حالا هيچ سال اوليي در اين مسابقات شركت نكرده...
-منظورتون اينه كه ورود من ممنوعه...
-بهيچ وجه ولي من نمي خوام يكي از دانش اموزان ديرم كارش به درمانگاه برسه ...برايه خودت مي گم...
جيمز كه به او برخورده بود با جديت گفت:پس بايد من رو ثبت نام كنيد چون خودم مي خوام لازم نيست نگران من باشيد...
او پفي كرد گفت:هر طور كه ميلته من واسه خودت گفتم اگر اينقدر دوست داري باشه مي توني شركت كني...
او قلمش را برداشت و اسم او را به ليست اضافه كرد وقتي جيمز وارد سالن عمومي شد نگاهش به طرف ميز اسلايترين چرخيد و مستقيم به گوردون نگاه كرد او نيز در مقابل به جيمز لبخندي زد و زيرلب گفت
تو شكست مي خوري بچه جيمز به او اهميت نداد حتي اگر شكست مي خورد حاضر نبود از مبارزه شانه خالي كند
بابت تاخيري كه در نوشتن فصل جديد پيش آمد عذر مي خوام داستان را حتما فردا تا ساعت هفت بعد از ظهر قسمت بعديش را مي گزارم موفق باشيد و پاينده.
جيمز و جان صبح زود با كمك نقشه غارتگر خود را زودتر از باقيه سال اولي ها به سرسرا رساندند صبحانه در حال تمام شدن بود كه كم كم سر كله بقيه سال اولي ها نيز پيدا شد همين كه النا كنارجيمز نشست صبحانه از رويه ميز ناپديد شد او با نااميدي اهي كشيد گفت:شما دو تا نميتونستيد ما رو صدا كنيد...
جيمز پوزخندي زد و جواب داد:جان مي خواست اين كار رو بكنه ولي نشد...
جان قيافه زشتي پيدا كرده بود هرميون به او نگاه كرد پرسيد:چرا نتونست ما رو صدا كنه؟
جيمز كه ياد اتفاق صبح افتاده بود قه قه اي زد گفت:پسرا اجازه ورود به خوابگاه دخترارو ندارند...
النا فقط گفت«منطقيه»اما نه او نه هرميون نپرسيدن كه چه اتفاقي افتاده همانطور كه ارشد گروه روز قبل در راهروها گفته بود انها منتظر بودند تا برنامه درسيشان را بگيرند پرفسور شكبولت با كمري خميده خود را به ميز گريفندور نزديك كرد و مشغول پخش برنامه هايه درسي بين دانش اموزان شد اولين جلسه درسي ان روز گياه شناسي بود وبعد از ان دو جلسه پشت سرهم تغير شكل بعد از ظهر كارشان سبكتربود و فقط دو جلسه معجون سازي به همراه اسلايتريني ها داشتند جيمز در راهرويه اصلي با احتياط نقشه غارتگر را در اورد و مشغول بررسي شد هرميون به محض ديدن ان با هيجان گفت:اين رو از كجا اوردي من در موردش از پدربزرگ و مادر بزرگم زياد شنيدم اين مال هري پاتره مدير مدرسه و دوست صميميه اونها بوده پس حدسم درست بود و تو با اون نسبتي داري ...
جيمز با لبخند گفت:اون پدر بزرگمه ولي فكر كنم هرچي بچه ها دير تر بفهمند بهتره اين طوري راحتتر مي تونيم خرابكاري كنيم...
-ولي بهتره تو گلخانه اين كاررو نكني اخه شنيدم استاد اون خيلي پيره احتمالا به زودي دومين استاد شبه مانند هاگوارتز مي شه اون استاد پدر بزرگامون هم بوده...
النا با كنجكاوي گفت:من چيزهايي در مورد پدربزرگ تو شنيدم مي گن وقتي فقط هجده سالش بوده بزرگترين جادوگرسياه قرن رو شكست داده مي توني برام تعريف كني تو بايد خيلي چيزها بدوني ...
-خوب اون داستان خيلي هيجان انگيزه ولي هنوز خيليها از جزئيات اون چيزي نمي دونند پدر بزرگ راز جاودانگي اون رو به هيچ كس نگفته تااون جادو با ولدمورت بميره اون تلاش زيادي كرد تا منابع مربوط به اون هم از بين بره ولي خودش هميشه مي گه در نهايت ضلم راهي برايه اهدافش پيدا مي كنه فقط همين قدر مي دونم كه در يه پيش گويي گفته مي شه كه پدر بزرگ قدرت كشتن اون رو داره و ولدمورت سالها تلاش مي كنه اون رو بكشه اما در نهايت همون پيش گويي باعث مرگ اون مي شه ولي من چيز بيشتري نمي دونم ...
جيمز به نقشه نگاهي كرد و به سمت راست اشاره كرد گفت«از اون ور»پرفسور گياهشناسي انها پيرزني بود كه به نظر جيمز از فرط پيري در حال بستن تار عنكبوت بود اما اين موضوع به هيچ وجه باعث نمي شد كه كنترل كلاس از دستش خارج شود در پايان كلاس وقتي سعي مي كردند از رويه نقشه محل كلاس تغيير شكل را پيدا كنند جيمز كه از جانب او به مجازات محكوم شده بود با ناراحتي گفت:خوب هرميون قبل از كلاس در مورد خرابكاري و پيري اون چي مي گفتي حالا فكر نمي كني بهتره سر كلاس اون خرابكاري كنيم حداقل اينطوري بي دليل مجازات نمي شيم...
هرميون لبش را گاز گرفت گفت:من كلا با خرابكاري مشكل دارم در ضمن اون هم به خاطر پيريش تو رو با اون هافلپافيه كه داشت حرف مي زد اشتباه گرفت هر چند كه مجازات برايه حرف زدن خيلي سخت گيرانست...
النا با بي توجهي گفت:من از اون خوشم نيومد نمي دونم چرا...
جان حرف اورا تاييد كرد اما هرميون مشخصا از اين حرف خوشش نيامده بود انها مانند زنگ قبل زودتر از باقيه دانش اموزان به كلاس رسيدند جادوگري چاق پشت ميز نشسته بود وقتي انها در زدند و وارد شدند چشمان خمارش را بلند كرد گفت:خوش امديد بيايد تو مي دونيد خيلي كم پيش مياد كه دانش اموزان سال اول در اولين جلسه اين قدر زود كلاس رو پيدا كنند خواهش مي كنم كتابهاتون رو جمع كنيد در هاگوارتز استادي رو پيدا نمي كنيد كه به كتابها برايه تدريس تكيه كنه انها برايه راهنمايي بيشتر دانش اموزان هستند ملاك كاريه ما جادويه عمليه چيزي كه برايه مدير محترم مدرسه خيلي اهميت داره اينه كه بچه ها جادو رو به طور عملي ياد بگيرند...خوب مثل اينكه بقيه هم دارند ميان...
بچه ها يكي يكي وارد كلاس ميشدند وقتي او مطمئن شد كه ديگر كسي نمي ايد شروع به صحبت كرد گفت:من پرفسور وين هستم مدير گروه روينكلا و استاد درس تغيير شكل شما ما درسمون رو از تغيير شكل يك تكه نخ به يك چوب نازك شروع مي كنيم توجه كنيد كه در اينكار تمركز نيازه البته به مرور كه حرفه اي بشيد اين كار براتون راحتتر مي شه و به تمركز كمتري نياز داريد نكته ديگه اينه كه بايد بدونيد چوب هر چي صافتر باشه نمره بهتري مي گيريد وردش« پترپي كانس»هستش من در كلاس مي چرخم و راهنماييتون مي كنم ...
جيمز وهرميون زودتر از باقيه بچه ها اين كار را كردند النا به انها نگاهي كرد و با تلاش بعديش او نيز موفق شد اما مال او از هر دويه انها سختتر و صافتر به نظر مي رسيد پرفسور وين به هر كدام انها بيست امتياز داد تا پايان جلسه دوم علاوه بر انكه همه با كمك پرفسور وين موفق شده بودند نكاتي را نيز يادداشت كرده بودند وين به انها ياد اوري كرد كه برايه جلسه بعد با امادگيه بيشتري به كلاس بروند هنگام بازگشت به سرسرا برايه خوردن ناهار هيچ كدام توان حرف زدن نداشتند فقط در ارامش مشغول خوردن ناهارشان كه پيراشكيه گوشت بود شدند هرميون به مدير مدرسه كه در سرسرا ناهارش را مي خورد اشاره كرد گفت:جيمز برات سخت نيست كه در كنار پدر بزرگت باشي و نتوني با اون حرف بزني ؟
جيمز لحظه اي فكر كرد و بعد درباره اينه اش به انها توضيحاتي داد بعد از خوردن غذا به خوابگاههايشان رفتند و وسايل معجون سازيشان را بر داشتند هنگام رفتن به كلاس معجون سازي چند نقطه رويه نقشه توجه او را جلب كرد گوردون دانش اموز اسلايترين به همراه دوستانش در راهرويي خلوت مشغول بودند اگر ميتوانست شنل نامرئي را از چمدانش بردارد پيش از انكه كسي بفهمد مي توانست كمي سربه سر او بگذارد و انتقام بگيرد اگر هم دير به كلاس معجون سازي مي رسيد باتوجه به سال اولي بودنش توبيخ نمي شد او هنوز مقداري از پودري كه باعث مي شد بدن ادم ديوانه وار بخارد داشت بدون حرفي از دوستانش جدا شد و به سمت خوابگاه دويد و در مقابل فريادهايه انها گفت كه چيزي را جا گذاشته به سرعت شنل و پودرش را برداشت وبه طرف راهرو رفت نقشه را تا كرده و در جيبش گذاشته بود اما با وارد شدن به راهرو نفسش در سينه حبس شد همه سرشان را بلند كردند و به طرف او نگاه كردند چيزي كه باعث ترس او شد حضور داشتن پرفسور اسپروات در راهرو بود اي كاش به نقشه توجه مي كرد ممكن بود او متوجه او شود و او را بيشتر مجازات كند ضاهرا مشغول توبيخ اسلايتريني ها بود زيرا انها كاملا نگران بودند هر چند كه جيمز لحظه اي به نظرش رسيد كه گوردون علاوه بر ترس و نگراني كمي هيجان زده به نظر مي رسد ولي مطمئنا اين فقط تصور او بود با حالتي شكست خورده راه كلاس معجون سازي را پيش گرفت و همراه دو اسلايتريني وارد كلاس شد ساحره اي جوان و بسيار خوش قيافه در كلاس نشسته بود با بسته شدن در گفت :خوب فكر كنم همه اومده باشند...
خيلي سريع از جايش بلند شد و اين باعث شد كه موهاي سياه و لختش شروع به تكان خوردن كنند او ادامه داد:من هلن اسپيلبرگ هستم و مسئوليت اموزش معجون سازيه شما بر عهده منه در باره خودم بايد بگم كه سه ساله استاد اين درس شدم و در اين سه سال كسي در كلاس من از معجون سازي نمره غير قابل قبول نياورده و تقريبا همه موفق بودند روش تدريس من با همه اساتيد قبليه اين درس فرق مي كنه استادهايه قبلي تنها به شما روش ساخت معجوني رو مي دادند و بعد شروع به راهنمايي شما مي كردند تا بتونيد معجون رو به درستي به عمل بياريد اما من در ابتدا درباره خواص و ويژگيهايه مواد تشكيل دهنده يه معجون صحبت ميكنم و بعد درباره چگونگي اتحاد ان مواد با هم صحبت مي كنم وقتي شما با فلسفه وجودي هر ماده اشنا بشيد علت تركيب انها با هم براتون معني پيدا مي كنه و اينكه چرا اون ماده در تركبب با ماده ديگه اين خواص رو پيدا مي كنه بطور كلي معجون سازي عمل كردن به چند دستور عمل خاص نيست اون اتحاد مواد گوناگون در يك نظم بي همتا برايه رسيدن به يك هدف واحده و تا شما اون رو درك نكنيد نمي تونيد يه معجون بي نقص را براحتي درست كنيد وقتي شما دو سه سال در كلاس من اموزش ببينيد اگر مطالبي رو كه من مي گم با دقت گوش كنيد و سعي كنيد كه دركش كنيد تبديل به معجون سازهايه خوبي مي شيد ...
تمام وقت جلسه اول به مرور موادي گذشت كه برايه درست كردن معجون ان روز لازم بود در جلسه دوم او بعد از گفتن روشهايه كتاب از انها ايراداتي مي گرفت و روشهايه خودش را مي گفت كه بسيار موثرتربودند سپس دلايل انرا توضيح مي داد و انها همزمان با درست كردن معجون سر فرصت مناسب نكته برداري مي كردند در پايان كلاس همه معجوني بي عيب و نقص درست كرده بودند او لبخندي زد و از بچه ها خواست كه كه برايه جلسه بعد رويه روش ساخت ان فكر كنند و ببينند كه ايا راه بهتري وجود دارد يا خير يا اينكه مي توانند موادي ديگر را جايگزين مواد كمياب كنند بدون شك ان سختترين درس ان روزشان بود هرميون با هيجان از پرفسور اسپيلبرگ تعريف مي كرد اما ضاهرا فقط النا به حرفهايه او گوش مي كرد زيرا جان وجيمز به قدري خسته بودند كه حتي به راهي كه مي رفتند توجهي نداشتند جيمز اميدوار بود درهايه ديگرش سبكتر باشد.
فصل سوم/
انها از جك جدا شده و بدنبال مرد سيه چرده و بسيار پيري حركت مي كردند پيرمرد انها را پشت دري نگه داشت و گفت:من كينزلي شكبولت هستم معاون و استاد درس دفاع در برابر جادويه سياه هاگوارتز مختصرا درباره شيوه كار هاگوارتز توضيح مي دهم برايه كساني كه اطلاعي ندارند بايد بگم كه هاگوارتز از چهار گروه تشكيل شده گريفندور هافلپاف روينكلا و اسلايترين در هر گروهي كه مي افتيد بايد يك نكته را رعايت كنيد انجام اعمال خلاف قوانين هاگوارتز به هيچ وجه قابل بخشش نيست ما در ابتدا از گرهتون امتياز كسر مي كنيم و اگر شما اشتباه خود رو تكرار كنيد مجازات خواهيد شد كه اين برايه همه دانش اموزان برابر خواهد بود از طرف ديگر پشتكار شما در درس خواندن و اعمال پسنديده شما باعث كسب امتياز برايه گروه و تشويق شما خواهد شد در اخر سال هر گروهي كه امتياز بيشتري كسب كند برنده جام گروهها می شود که افتخار بزرگیه اگر چند لحظه صبر کنید برایه گروهبندی صداتون خواهم کرد ...
با رفتن او النا پرسید:شما دوست دارید تو چه گروهی بیافتید؟
جیمز هرمیون و جان همزمان گفتند« گریفندور» النا که به انها نگاه می کرد با اضطراب گفت:خدا کنه همه همون جا بیافتیم خدا کنه هر جا می افتیم اسلایترین نیافتیم...
با امدن شکبولت انها ساکت شدند و در سکوت به دنبال او رفتند در مقابل چهار میز طویل که بچه ها پشت انها نشسته بودند میز بزرگ دیگری قرار داشت که اساتید پشت ان رو به دانش اموزان نشسته بودند در وسط میز بزرگ هری پاتر با ارامش و متانتی که جیمز همیشه از او به خاطر داشت نشسته بود و متفکرانه به سقف نگاه می کرد جیمز مسیر دید او را دنبال کرد و به اسمان شبانگاهی نگاه کرد ابرهایه زیادی در اسمان بود و ستاره ها کاملا مشخص نبودند پرفسور شکبولت با صدایه بلندی گفت«ادام اماندا» پسری لاغر مردنی با موهایه قهوه ای به طرف صندلی که در مقابل میز اساتید بود رفت و کلاه کهنه را بر سر گذاشت جیمز نمی دانست چرا کلاه شعری نخوانده است او شنیده بود که کلاه در ابتدا شعری خوانده و اینطوری جشن را افتتاح می کند و سال اغاز می شود هرمیون نیز متعجب بود همهمه ای در سالن شروع شده بود که با فریاد شکبوات خاموش شد کلاه پسر را به هافلپاف فرستاد جیمز دیگر زیاد به گروهبندی توجه نکرد همه حواس او به میز اساتید بود به غیر از پدربزرگش و جک همه اساتید ارام با هم صحبت می کردند و این از نظرش عجیب بود شکبولت با صدایه بم و رسایش فریاد زد «النا دیمون»النا با دست و پایه لرزان به طرف کلاه رفت و انرا بر سر گذاشت بعد از چند دقیقه کلاه او را به گریفندور انداخت کم کم تعداد کسانی که منتظر گروهبندی بودند کاهش میافت و هر چه تعداد کمتر می شد جیمز مضطربتر از قبل می شد وقتی شکبولت او را صدا کرد او به قدری دست پاچه بود که در ابتدا نشنید اما وقتی رویه صندلی نشست زودتر از ان چیزی که فکرش را می کرد به ارزویش رسید کلاه هنوز با سرش تماس پیدا نکرده بود که او را به گریفندور فرستاد جیمز خود را کنار النا رها کرد و منتظر گروهبندی جان وهرمیون شد دقایقی بعد انها نیز به ان دو پیوستند شبهی که در کنار انها نشسته بود با ناراحتی گفت:سابقه نداشته اعضاء گروه گریفندور در یک سال اینقدر کم باشه اون همیشه محبوب ترین گروه هاگوارتز بوده...
سپس سرش را با تاسف تکان داد بلافاصله سرش کج شد و از پوستی نازک و شبه مانند اویزان ماند همه اعضاء جدید گروه کمی از جا پریدند او به سرعت انرا درست کرد گفت:عذر می خوام من سر نی کلاس دو میمسی پرینگتون هستم ...
سپس به سرعت دستش را جلویه دماغش گرفت و میز اساتید اشاره کرد مدیر مدرسه ایستاده بود موهایه سفید ودر هم او مانند جیمز بود و تنها فرق ان در رنگش بود ریش سفیدش نیز تا پایین سینه اش می رسید چشمان سبز او از پشت عینک مستطیل شکلش با محبت به بچه ها نگاه می کرد با صدایی ارام و بم گفت:به هاگوارتز خوش امدید از اونجا که می دونم الان خیلیها ترجیح می دهند به جایه گوش کردن به حرفهایه من غذاشون رو نوش جان کنند من حرفهام رو به بعد از شام مولکول می کنم ...
هنوز کاملا سر جایش ننشسته بود که میزها پر از غذا شد به غیر از جیمز و دوستانش تنها دو نفر دیگر در گریفندور افتاده بودند یک دختر و یک پسر دختر با صدایی زیر گفت:من آروین هستم اون هم آلنه ما از چهار سالگی با هم دوست بودیم اخه خانه هامون چسبیده به همه...
جیمز نیز خودش و دیگران را معرفی کرد سپس همه مشغول خوردن غذایه لذیذه هاگوارتز شدند وقتی دسرهایه متنوع هاگوارتز هم مانند غذاها ناپدید شد مدیر از جایش بلند شد گفت:حالا که همه غذاهاشون رو میل کردند باید چند نکته را ذکر کنم اول اینکه هیچ دانش اموزی حق نداره بعد از ساعت تایین شده در راهروها قدم بزنه توضیحات بیشتر را ارشد هر گروه به دانش اموزان سال اول میده دوم اینکه رفتن به جنگل کنار محوطه مدرسه ممنوعه سوم اینکه هرکس می خواد در مسابقات دوئل شرکت کنه باید از دو هفته دیگه به مدیر گروهش مراجعه کنه تنها چیزی که می مونه بگم اینه که کوئیدیچ هم امسال مثل همیشه برگزار می شه کاپیتانا برایه انتخاب بازیکن باید با مدیر گروهشون هماهنگ باشند خواهشمی کنم خیلی اروم به خوابگاهاتون برید...خوابهایه خوش ببینید.
بلافاصله دو دانش اموزه سال پنجمی خود را برایه راهنمایی انها رساندند وقتی از مقابل تابلوهایه متعدد رد می شدند انها را به هم نشان می دادند دانش اموزان ارشد انها را در مقابل تابلویه زنی چاق نگه داشتند و بعد از گفتن کلمه عبور که«ازویه سفید»بود انها را به داخل راهنمایی کردند جیمز وجان از دخترها خداحافظی کردند وبه اطاقشان رفتند جیمز جغدش را از قفس در اورد و به اسمان خیره شد سپس خیلی اهسته به طرف تختش رفت قبل از انکه خود را رویه ان ول کند متوجه بسته ای رویه ان شد در کنار بسته نامه ای با خطی اشنا بود رویه ورق نوشته بود« جیمز عزیز این یک آینه دو طرفست روش کار با ان را احتمالا به خاطر داری کافی است من را صدا کنی ان وقت می توانیم با هم صحبت کنیم میدانی امسال با اتفاقهایه عجیبی شروع شده شاید اتفاقی باشه ولی تجربه ثابت کرده در این موارد معمولا قراره اتفاق مهمی بیافته به هر حال هر وقت کمک خواستی می تونی رو من حساب کنی دوستار همیشگی تو پدربزرگت هری جیمز پاتر»
پدرش او را به خود آورد که گفت:خوب جیمز دیگه راه بیفت من وسایلت رو تو قطار می زارم مسئولین مدرسه خودشون آنها رو به مدرسه می برند و بچه هارو به مدرسه راهنمایی می کنند ...
پدرش چوبش را به طرف وسایل جیمز گرفت و انها را از زمین بلند و به طرف در راهنمایی کرد او در سکوت به دنبال پدرش می رفت مدتها بود انتظار این لحظه را می کشید اما الان دوری از پدر و مادرش کمی برایش سخت بود وقتی سرش را بلند کرد در کمال تعجب متوجه شد که ایستگاه هاگزمید در مقابلش قرار دارد پدرش با تعجب گفت:الان باید اینجا کسی برایه راهنمایی کردن سال اولیها باشه معلوم نیست چرا امسال دیر کردن...به هر حال همراه بقیه سال اولیها منتظر بمون تا کسی بیاد و شمارو از دریاچه عبور بده قطار داره میاد وقتی وسایلت رو گذاشتم می رم امیدوارم موفق باشی ...
جیمز به چهره مهربان پدرش لبخندی زورکی تحویل داد وقتی قطار با سر و صدایه زیادی ایستاد پدرش در جمعیت گم شد چشم جیمز در گردش بود عبور سریع دسته ای مویه بلوند توجهش را جلب کرد دختری در حالی که دستانش را جلویه صورتش گرفته بود گریه می کرد بلافاصله دختر و پسری با موهایه قرمز به دنبال دختر مو بلوند رفتند و مشغول دلداری دادن به او شدند به انها نمی امد که از او بزرگتر باشند با کنجکاوی به طرف انها رفت پرسید:معذرت می خوام مشکلی پیش اومده می تونم کمکی بکنم؟
پسر پرخاش گرانه گفت:مشکلی نیست ...
اما دختر مو قرمز پشت چشمی نازک کرد گفت:از رفتار جان عذر می خوام حقیقت اینه که النا رو بد شانسی رفته در کوپه اسلایترینیها نشسته اونها هم وقتی می فهمند که اون ماگل زادست اذیتش میکنند ...
جیمز با خشم گفت :واقعا که احمقند ...
سپس رویش را به النا کرد گفت:شما خودتون رو برایه اون احمقا ناراحت نکنید همه اینطور نیستند من جیمز هستم امیدوارم همه تو یه گروه بیفتیم...
دختر سرش را بلند کرد و لبخندی زد گفت:منم امیدوارم با هم در یک گروه بیفتیم اصلا دلم نمی خواد پیش اون دیوانه ها باشم...
جیمز که با دیدن چمان ابی رنگ وزیبایه او کمی حل کرده بود با تاخیر با او دست داد دختر مو قرمز هم که از اینکه النا سر حال امده خوشحال بود با جیمز دست داد گفت:من هم هرمیون ویزلی هستم اینم فامیل دور ما جان ویزلیه ...
جیمز با پسر نیز دست داد او ظاهرا از برخوردش ناراحت بود هرمیون ناگهان گفت«خودشونن»جیمز مسیر دید او را دنبال کرد و چشمش به چند تا از دانش اموزان سال پنجمیه اسلایترین افتاد انها را قبلا در هاگزمید دیده بود همیشه مشغول مسخره کردن دیگران بودند یکی از انها که از بقیه درشت هیکل تر بود به پسری که در کنارش بود و موهایی خرمایی رنگ داشت ضربه ای زد وبا سر به انها اشاره کرد پسر دوم چهره ای بی نهایت شرور داشت و در چشمانش هیچ احساسی دیده نمی شد او پوزخندی زد و به طرف انها امد دوستانش در پشت او حرکت می کردند کاملا مشخص بود که او رئیس است هرمیون و النا نفسشون را در سینه حبس کردند جان طوری گارد گرفته بود گویی می خواست وارد رینگ بوکس شود اما جیمز هیچ احساس خواستی نداشت او یادش نمی امد که هرگز در هنگام دعوا خودش را باخته باشد حتی زمانی که با بچه هایی دعوا می کرد که بسیار از او درشت هیکل تر و بزرگتر بودند و هرگز نشده بود که در دعوایی کتک بخورد و بعد از ان از خود ضعف نشان دهد با جدیت جلویه دوستانش ایستاد پسر مو خرمایی با پوزخندی گفت:چرا سال اولی ها اینجا ایستادند ؟نیامدند دنبالتون؟ ترسیدین ؟ می خواین ما با خودمون ببریمتون...ممکنه تا فردا صبح نیان دنبالتون برایه ما هم پیش اومده...
جیمز با جدیت گفت:از لطفتون ممنون ولی داری دروغ میگی این اولین باره که برایه بردن سال اولیها دیر کردن خر خودتی عوضی...
پسر پوزخند دیگری زد گفت:زبونت درازه می خوای درش بیارم کوتاهش کنم ؟
-بجایه حرف زدن اگر راست میگی چوبت رو در بیار ...
پسر اکنون کاملا شگفت زده بود در حالیکه ناباورانه به جیمز نگاه می کرد گفت :خیلی جیگر داری ولی اخه بچه تو چی از دوئل می دونی؟هیچ می دونی من قهرمان دوئل هاگوارتزم؟حتی سال هفتمی ها هم از من شکست می خورند...
-نشونم بده...
پسر قبل از انکه جیمز فرصت فکر کردن داشته باشد چوبش را در اورد ولی چوب از دستش خارج شد و به طرف دریاچه رفت و در دستان جادوگری قد بلند با ردایی مندرس قرار گرفت پشت او قایقهایه زیادی در دریاچه قرار داشت او با صدایی خش دار گفت:گوردون نیومن از تو که قهرمان دوئل هاگوارتزی بعیده که رو یه سال اولی چوبت رو بگیری برایه این کار بیست امتیاز از گروهت کم می شه و اگر حواست نیست باید بگم که درشکه ها دارند میرن عجله کن وگرنه باید پیاده تا هاگوارتز بیای...
گوردون نگاهی خشم الود به جیمز کرد چوبش را از جادوگر قد بلند گرفت و به همراه باقیه دوستانش به طرف درشکه ها رفت جادوگر با صدایه بلندی گفت :سال اولیها بخاطر تاخیرمون عذر می خوام من جک دیویس نگهبان و کلید دار محوطه هاگوارتزم حالا خیلی اروم و با احتیاط سوار قایقها بشید تا به طرف هاگوارتز حرکت کنیم همدیگرو هل ندید ...
او دستش را رویه شانه جیمز گذاشت و او و دوستانش را سوار قایق بزرگتر کرد و خودش هم سوار ان شد بلافاصله همه قایقها شروع به حرکت کردند جیمز خیلی ارام گفت:ممنونم قربان...
او لبخندي زد گفت:قابلي نداشت ولي بهتره منبعد بيشتر حواست رو جمع كني اون هم مثل پدرش مبارزه خوبيه و به همون اندازه بي رحمه ...
هرميون بي معطلي گفت:كاملا درسته واقعا شانس اوردي خوب شد كه اقايه ديويس رسيد...
جان پرسيد:شما پدر اونرو از كجا مي شناسيد قربان؟
او با لحني ارام پاسخ داد:اون هميشه در فينال مسابقات دوئل مقابل من قرار مي گرفت لازم به ذكر نيست كه هميشه هم از من شكست مي خورد...
جان با هيجان گفت:شما قهرمان دوئل بوديد ؟
-اره يه زماني تمام نمراتم عالي شد...
النا با خجالت گفت:مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم ؟
-مي خواي بپرسي كه چرا با اينكه من تمام نمراتم خوب بوده و مدرك عالي دارم الان يه نگهبان سادم...
او با شرمندگي سرش را تكان داد و جواب مثبت داد جك گفت:خوب اين مسئله يكم پيچيدست مي دونيد من يه مشكلي دارم و بايد هر چند وقت يكبار برايه انجام كاري به خارج از كشور برم با اين وضعيت كسي من رو قبول نمي كرد در نهايت پرفسور پاتر به من اين كار رو پيشنهاد كردند من هم قبول كردم البته ايشون قول دادند كه هر وقت كه استاد پير دفاع در برابر جادويه سياه از هاگوارتز رفت من رو برايه اين شغل بزارند ...
جيمز به مشكل او فكر مي كرد كه قايق به ساحل رسيد او وبقيه خيلي ارام از قايق پياده شدند وبه طرف قلعه سر به فلك كشيده اي كه در مقابلشان بود حركت كردند جك دستش را بلند كرد و چند بار به در كوفت..