وبلاگ داستان 8 هری پاتر
پدرش و جك در مقابل هم ايستادند و با حالتي تمسخراميز به يكديگر تعظيم كردند لبخند از رويه لبان هيچ كدام نمي رفت با شماره سه انها شروع به فرستادن جادو به سمت هم كردند اما از انجا كه از وردهايه ساده و ضعيف استفاده مي كردند هر دو به راحتي انها را برمي گرداندن جك كمي سرعت طلسم فرستادنهايش را زياد كرد و پدرش اكنون تنها جادوها را برمي گرداند او برايه اينكه از ان وضع خلاص شود جستي زد و در حال چرخش جادويي را روانه جك كرد كه او به سادگي با تكان چوبش ان را منحرف كرد جادويه كمانه كرده به يكي از اساتيد ريزنقش كه جيمز او را در هاگوارتز نديده بود اصابت كرد و او با دست و پايه بسته نقش زمين شد سالن غرق در خنده شده بود اكنون پدرش جادو مي كرد وجك انها را دفع مي نمود بلافاصله او رويه پاشنه پا چرخي زد و از مقابل جادويه پدرش جاخالي داد و به سرعت جادويي را روانه پدرش كرد و او نيز كه غافلگير شده بود از مچ پا در هوا اويزان شد سالن دوباره غرق در خنده شد اما خنده انها اينبار شديدتر بود جيمز نيز كه از ان طلسم خوشش امده بود شديدا مي خنديد جك لبخند كوچكي بر رويه لبانش داشت اما ردايه پدرش كه پايين افتاده بود جلويه صورتش را گرفته بود وقتي كينزلي جك را برنده اعلام كرد و او پدرش را پايين اورد تازه صورت او مشخص شد بر رويه صورت او ديگر لبخندي نبود بلكه بسيار خشك، جدي و تا حدودي خشمگين به نظر مي رسيد جك كه متوجه اين موضوع شده بود لبخند بر رويه لبانش خشك شد پدرش ردايش را با خشونت تكان داد واز پله ها پايين رفت جك نيز به سرعت به دنبال او رفت جيمز نگاهي كوتاه به پدربزرگش كرد و هر دو به طرف انها رفتند پدرش نزد دوست دخترش رفته بود اما اصلا به او توجهي نداشت مادر جيمز سعي مي كرد او را به حرف اورد اما او با نگاهي خيره به زمين زل زده بود جك به او نزديك شد و گفت:سيريوس مي خوام باهات حرف بزنم...
پدرش با عصبانيتي كه جيمز از او نديده بود پاسخ داد:ولم كن...چي ميخواي بگي؟مي خواي بگي كه متاسفي كه باعث شدي كل مدرسه بهم بخندن ...
_سيريوس متاسفم من نمي خواستم اين اتفاق بيافته فقط دوست نداشتم به تو اسيبي برسه... همين...
_مي تونستي از جادويه بيهوشي استفاده كني يا جادويه قفل بدن اما...
او با خشونت هوا را از بيني اش خارج كرد و جك با لحني ملتمسانه گفت:من رو ببخش ديگه،باوركن هيچ قصدي نداشتم ...سيريوس...
او دستش را رويه شانه پدرش گذاشت و با چاپلوسي به او نگاه كرد پدرش با حرص سرش را چرخاند و به او نگاه كرد مي خواست چيزي بگويد اما تغيير عقيده داد چشمانش را بست و چند نفس عميق كشيد سپس با صدايي سرد گفت:اشكالي نداره رفيق...
سپس به زور لبخندي زد و جك نيز با خوشحالي چند ضربه به كمراو نواخت و وقتي هيدارس سارا را جادو كرد و او در هوا مثل فرفره شروع به چرخيدن كرد هر دو زدن زير خنده بلافاصله جيمز احساس كرد كه به عقب كشيده مي شود و با حالتي وارونه از قدح خارج شد و با پشتكي پاهايش رويه زمين قرار گرفت چيزي نمانده بود كه زمين بخورد اما تعادلش را حفظ كرد پدربزرگش نيز بيرون قدح بود جيمز گفت:اونها كه اشتي كردند پس چرا اين رو نشون داديد ...
_چون اين زمينه ساز مشكل جديه اونها شد...صبر كن تا همش رو ببيني،خوب برايه خاطره بعدي اماده اي...
جيمز با تكان سر جواب مثبت داد او خاطره را از قدح دراورد و خاطره بعدي را وارد ان كرد و با دست به جيمز اشاره كرد جيمز اينبار خود را برايه سقوط اماده كرد و وقتي در يكي از راهروهايه هاگوارتز افتاد نترسيد پدربزرگش كه به نرمي در كنار او فرود امده بود او را به سمتي كشيد و به پدرش و جك اشاره كرد كه به دنبال پدربزرگي كه جوانتر به نظر مي رسيد در راهروها در حركت بودند هر دويه انها بي نهايت خشمگين بودند و به يكديگر نگاه نمي كردند انها نيز به دنبال انها به راه افتادند پدربزرگش در مقابل شكلكي كه پله كان دفتر مدير پشت ان بود ايستاد و گفت(پانمدي)بلافاصله شكلك كنار رفت و پله كان مشخص شد انها بالا رفتند و وارد دفتر مدير شدند پدربزرگ درون خاطره بدون هيچ حرفي پشت ميزش رفت انگشتانش را در هم گره كرد و زير چانه اش گذاشت و گفت:خوب شروع كنيد ببينم اين چه كارهايي كه در راهرو كرديد شما كه با هم دوستهايه صميمي هستيد شما ديگه چرا به هم پريديد مي خوام برام توضيح منطقي داشته باشيد وگرنه جفتتون رو جوري مجازات مي كنم كه در هاگوارتز سابقه نداشته ...
پدرش پيش دستي كرد و گفت:اون من رو جادو كرد با يك جادويه لعنتي كه نمي دونم از كجا ياد گرفته و تا حالا در موردش به من چيزي نگفته بود ...
_بسه...خودم اينهارو مي دونم مي خوام اتفاقهايي رو كه افتاده به طور كامل بشنوم و دليل اين كار رو بدونم...
جك با صدايي بي نهايت غمگين گفت:سيريوس به همه گفت كه من چه مشكلي دارم اون اين موضوع رو به اون نيومن احمق گفت و اون الان همه جا جار مي زنه مي دونيد كه مردم درمورد كساني كه توسط عجوزه نفرين شدن چه عقيده اي دارند الان ديگه همه فكر مي كنن من يك ادم نحس،بد قدم و پليدم...
پدربزرگش با تعجب به پسر خطا كارش نگاه كرد و او صادقانه و با ناراحتي گفت:من نمي خواستم كسي بفهمه ما داشتيم با هم حرف مي زديم كه نمي دونم سر و كله اون نيومن احمق يك دفعه از كجا پيدا شد...
_معلومه كه مي دونستي تو مي خواستي عوض دو هفته پيش رو در بياري ...اما من كه گفتم منظور بدي نداشتم من نمي خواستم به تو اسيبي برسه اما تو...تو به من خيانت كردي بي خود هم نگو كه منظوري نداشتي صد دفعه گفتم در اين مورد با هم تو راهرو حرف نمي زنيم نگفتم؟در ضمن اون نقشه لعنتي كه دستت بود پس نگو كه نمي دونستي نيومن داره مياد...
پدرش نيز از كوره در رفت گفت:تو حق نداري به من بگي خيانت كار من هميشه رازت رو تو دلم نگه داشتم مثل يك دوست واقعي الان هم نمي خواستم اين اتفاق بيافته تو حق نداشتي من رو جادو كني...
انها با خشم به هم نگاه كردند اما پيش از انكه دهانشان را باز كنند پدربزرگش گفت:هر دو تون ساكت باشيد ...جك من به تو حق مي دم اما در هر صورت جادو كردن در راهروها ممنوعه چه برسه به اين جادو كه احتمالا ابداع خودته...
جك بلافاصله سرش را پايين انداخت و پدربزرگش ادامه داد:بنابراين من مجبورم كه پنجاه امتياز از گروهت كم كنم در ضمن دو روز هم مجازات مي شي بايد به هاگريد در تهيه غذا و دادن غذا به حيوونهايه دست اموزش كمك كني...
رنگ از رخسار جك پريد و پدربزرگش ادامه داد:و تو سيريوس اصلا ازت انتظار نداشتم مي دونم كه از قصد اين كاررو نكردي ولي بايد حواست رو بيشتر جمع مي كردي... اول بايد نقشه غارتگر رو به من برگردوني پنجاه امتياز هم از تو كم مي كنم و تو هم دو روز مجازات مي شي اما مجازات تو سخت تره چون بايد ارگوس فيليچ رو تحمل كني و به اون در تميز كردن اطاقش كمك كني ...
با اين حرف جك لبخندي رضايت مندانه زد و پدربزرگش ادامه داد:حالا ديگه برگرديد و خوب فكرهاتون رو بكنيد اميدوارم كه سر عقل بياين و اشتي كنيد...
انها دوباره از قدح خارج شدند جيمز با صدايي ارام گفت:پس اينجوري شد كه اونها قهر كردند؟
_اره ...البته اگر بيشتر تو مدرسه مي موندن احتمالا اشتي مي كردن ولي اون موقع تنها يك هفته به اخر مدرسه مونده بود بعدش هم كه جك تو هر كاري رفت هيدارس براش دردسر درست كرد و يك جورايي اون چوب بي احتياطيه پدرت رو خورد و خوب ديگه دوستيه مجدد اونه بعيد به نظر مي رسيد ...
انها سكوت كردند و هر يك در افكار خود غوطه ور شدند بعد از دقايقي پدربزرگش سكوت را شكست و گفت:اما من فكر مي كنم كه الان زمان خوبي برايه اشتي دادن اونها باشه هر دويه اونها بزرگتر و عاقلتر شدن و جك هم ديگه با اون مسئله كنار اومده و با اين اتفاقهايي كه افتاده بهترين موقعيت برايه اشتي دادن اونهاست ...
او دستي به شكمش كشيد و پرسيد:تو گرسنت نيست جيمز؟
جيمز به خودش امد و تازه به ياد اورد كه ناهار نيز نخورده است ان روز واقعا روز طولاني بود با اتفاقهايه بي شمار با لبخند گفت:خيلي...احتمالا تا حالا روده كوچيكه روده بزرگرو خورده...
_پس پيش به سويه شام كه ديگه هوا تاريك شده...
او با دست هوايه تارك بيرون را نشان داد و جيمز كه از اين موضوع تعجب كرده بود به دنبال او به اشپزخانه رفت همه در انجا دورهم جمع شده بودند جيمز به دوستانش پيوست تا همه چيز را برايشان تعريف كند وقتي همه چيز را گفت به دابي و يك جن خانگيه جوان نگاه كرد كه به سرعت مشغول تهيه غذا بودند بعد از يك ربع دابي جلو امد و گفت:غذا حاضره خواهش ميكنم بياين سر ميز ...
او غذا را به سرعت رويه ميز چيد و جيمز كه بي نهايت گرسنه بود به سرعت مشغول شد ...بقيه نيز دست كمي از او نداشتند بعد از انكه شام تمام شد همه سر ميز ماندند و مشغول صحبت شدند پدر او و پدر جان با هم گرم صحبت بودند و مادرش با مادربزرگ هرميون و مادر جان در حال بحث كردن بودند و ضاهرا بحث داغي نيز بود پدربزرگش چيزي را به پدربزرگ هرميون نشان مي داد و او به دقت به حرفهايه او گوش مي كرد و هر از چند گاهي سري تكان مي داد چشمان جيمز سنگين شده بود و با حواس پرتي به انها نگاه مي كرد جان و هرميون بغل دست او ارام پچ پچ مي كردند اما جيمز از حرفهايه انها چيزي نمي فهميد وقتي پدربزرگش از همه خواست كه به اطاقهايشان بروند و بخوابند جيمز خوشحال شد به سرعت به هرميون و بقيه شب بخير گفت و به همراه جان به اطاقش رفت هنوز چشمانش را كامل رويه هم نگذاشته بود كه خوابش برد...
***
صبح روز بعد با انرژي از جايش بلند شد و به اشپزخانه رفت و صبحانه اي كامل خورد كم كم بقيه نيز امدند پدربزرگش ورقه اي را به سمت او و دوستانش اورد گفت:خوب بچه ها اين برنامه درسيتونه شما سر زمانهايي كه نوشته شده تعليم مي بينيد مگر اينكه استادتون كاري مهمتر از اموزش شما داشته باشه ...
او چرخيد و رفت جيمز به برنامه نگاه كرد و با وحشت گفت:خدا به دادمون برسه اين جارو گوش كنيد...
جيمز شروع به خواندن كرد:دو شنبه دفاع در برابر جادويه سياه از ساعت دو تا شش ،سه شنبه معجون سازي از ساعت دو تا شش،چهارشنبه گياه شناسي از ساعت دو تا چهارو نيم،پنج شنبه وردهايه جادويي از ساعت دو تا شش،جمعه رياضيات جادويي از ساعت دو تا هفت،شنبه تغيير شكل از ساعت دو تا شش و يك شنبه طلسمهايه باستاني از ساعت دو تا هفت...
جان با وحشت گفت:حتي يك شنبه هم كلاس داريم خدا به فريادمون برسه تازه رياضيات جاديي و وردهايه باستاني ديگه چيه ...
هرميون كه كمتر از انها ناراحت بود گفت:مثل اينكه از تو مدرسه كارمون سخت تره البته پرفسور پاتر گفت كه تا پانزده شانزده سالگي كارمون تمومه معلومه كه بايد فشرده درس بخونيم ...
انها نگاهي به هم كردند و با تاسف اهي كشيدند و به سمت اطاقهايشان رفتند تا خود را برايه شروع كلاسها يشان حاضر كنند...
از هاني دختر خورشيدي ::هري جيمز پاتر::قاسم فلت::زهره جان::مرلين عزيزو مهساجان سپاس گذارم كه نظر دادن در جواب هاني جان بايد بگويم كه من قبلا داستان هفت را ننوشتم و اين ادامه هيچ داستاني نيست اما تمام اتفاقات گذشته به مرور توضيح داده مي شه چون كاملا با گذشته در ارتباطه و زهره جان به حرفت گوش كردم و از اين به بعد جواب نظرها رو مي دم از مرلين عزيز هم از وبلاگ محفل ققنوس ممنونم كه بازهم زحمت پي دي اف فصلهارو كشيدن همين امروز براتون مي گذارمشون موفق و سر بلند باشيد...
فصل يازده/
انها با علاقه وارد اشپزخانه شدند به نظر جيمز اشپزخانه كمي بزرگتر از قبل بود و خيلي ها در انجا حضور داشتند از جمله اساتيد و كاركنان هاگوارتز كه رويه صندلي هايي در كنار هم نشسته بودند علاوه بر انها و پدر و مادرش و پدربزرگ و مادربزرگ هرميون مردي با موهايه قرمز در كنار پدربزرگ هرميون بود او كمي از پدرش بزرگتر به نظر مي رسيد و چشمان قهوه ايش را با كنجكاوي در سرتاسر ميز مي گرداند زني در كنار او نشسته بود و بازويش را گرفته بود زن موهايي خرمايي رنگ داشت و لب پايينش كمي بزرگتر به نظر مي رسيد و نسبتا خوش قيافه بود گونه راست او بريدگيه اريب كوچكي داشت كه به نظر جيمز او را جذاب تر مي كرد جيمز با حالتي سوال گونه به جان نگاه كرد و او نيز با تكان سر تاييد كرد و ارام گفت:پدر و مادره منن ...
چند نفر ديگر نيز در اطراف ميز حضور داشتند از جمله ساحره اي بامزه كه موهايه بنفشش را مدل گوجه اي درست كرده بود و چند نگين بالايه ابرويه چپش چسبانده بود پدربزرگ جيمز در بالايه ميز گلويش را صاف كرد گفت :جيمز::هرميون(به جايه كاما دو تا دو نقطه مي گذارم :توضيح نويسنده):: جان لطفا رويه صندلي هاتون بنشينيد خواستم به اينجا بياين چون فقط تا وقتي كه از همه چيز اگاه باشيد مي تونيم مطمئن باشيم كه خودتون رو به خطر نمي اندازيد ...البته بعضيها مخالف اين كار بودند...
با اين حرف مادر جيمز و مادربزرگ هرميون دست به سينه نشستند و اخم كردند حالا كاملا مشخص بود كه چه كساني مخالف گفتن حقايق به انها بوده اند مادر جيمز كمي مي لرزيد پدربزرگش ادامه داد :شما در جريان تمام چيزهايي كه اعضاء محفل مي دونن قرار مي گيريد اما بايد به من قول بدين كه تا وقتي كه اموزشهايه شما تموم نشده از خونه خارج نشيد و اموزش شما ممكنه چهار يا پنج سال طول بكشه با توجه به اينكه شما تعطيلات تابستون نداريد...
جيمز با لحني ارزومندانه پرسيد:بعد از اون مي تونيم از خونه خارج بشيم و به شما در كارهاتون كمك كنيم ...
_تا سن هفده سالگي فقط با اجازه پدرو مادراتون بعد از اون شما بالغ هستيد و مي تونيد خودتون تصميم بگيريد ...
انها با خوشحالي به هم نگاه كردند و هرميون پرسيد:چه كسي ما رو اموزش مي ده ...
_بهتره بپرسيد چه كساني...خوب خوش بختانه تمامي اساتيد هاگوارتز در محفل هستند و شما با اونها اشنايي داريد و از اونجا كه شما فقط سه نفريد مي تونيد حسابي از اونها استفاده كنيد مطمئنم كه قدر اونهارو خواهيد دونست چون اونها بهترين اساتيد دنيا هستن كه گرد هم جمع شدن ...خوب...
او با صدايه بلندي دستانش را به هم زد و گفت:بهتره به كار اصلي برسيم برنامه درسي بچه هارو بعدا هماهنگ مي كنم ...فكر مي كنم همتون از اتفاقهايه افتاده شده اگاه باشيد و كساني هم كه نمي دونستن قبل از شروع جلسه از بقيه جريان رو شنيدن ...
همه افراد دور ميز با تكان سر تاييد كردند و پدربزرگش ادامه داد :پس ميريم سر كارهايي كه بايد انجام بديم خوش بختانه ويتو وينچنزو وزير جادوگري برخورد خوبي با مسئله داشت و اين كارهارو راحت تر مي كنه تمام كساني كه امروز در اينجا حضور دارند افراد قابل اعتماد و اعضاء دائم محفل هستند قسمتي از كار ما پيدا كردن جادوگران داوطلب برايه مبارزست همين امروز عده اي از شما مامور اين كار مي شيد از همه جا نيرو جمع كنيد از تيمهايه كوئيديچ گرفته تا خود وزارتخونه هر چي كارگاههايه بيشتري رو جذب كنيم به نفعمونه وظيفه گروه بعدي سخت تره اونها بايد مرگخوارهارو شناسايي كنند در واقع تا اونجا كه مي تونيد تو كار ديگران فضولي كنيد مخصوصا اشخاصي كه طرفدار خون اصيل هستند ... من احتمال ميدم كه مرگخوارهايي كه امروز در هاگوارتز بودند از خود دانش اموزان مدرسه بوده باشند...
جيمز فورا دستش را بلند كرد و پدربزرگش با حالتي سوال گونه به او اشاره كرد جيمز گفت:يكي از اونها رو ديدم وقتي باهاشون درگير شديم نقابش كنار رفت ...گوردون نيومن بود حدس مي زنم كه بقيشون هم دوستانش بودند ...
پدربزرگش با لبخند شيريني گفت:ممنونم جيمز...فكر كنم برايه شروع بهتره خونه نيومن رو تحت نظر بگيريد مي خوام بدونم با كيا رفت و امد دارند و كجاها مي روند حتي بايد ريز ترين جزئيات زندگيشون رو هم در بياريد اين در مورد دوستان گوردون هم صدق مي كنه فورا اونهارو شناسايي كنيد ...
او به اسپيلبرگ نگاه كرد و ادامه داد :هدايت اين گروه با توئه هر چي باشه تو رئيس دير اسلايترين بودي و بايد خيلي چيزها در مورد گوردون بدوني در اخر جلسه مشخص مي كنم كه چه كساني همراهت هستند ...
پرفسور اسپيلبرگ با هيجان سري تكان داد و قبول كرد پدربزرگش ادامه داد:يك گروه هم مسئول هستند كه از بين موجودات جادويي كمك جمع كنند فالكنها::پريزادها::لپركانها::ارزاينها
و هر موجود جادويي ديگه كه فكر مي كنيد مي تونه به ما كمك كنه احتمالا ريگولاس نيروهايه سياه رو جمع اوري كرده برايه راضي كردن جنها گروهي ويژرو تشكيل مي دهم مذاكره با اونها كاري سخت و حساسه فكر كنم رونالد و هرميون بتونن مسئوليت اين كار رو قبول كنند...
او به پدربزرگ و مادربزرگ هرميون چشمكي زد پدربزرگ هرميون جواب او را با لبخند داد اما مادربزرگش ضاهرا هنوز ناراحت بود زيرا حتي سرش را نچرخاند پرفسور كارسف استاد درس وردها پرسيد:پرفسور فكر كنم برنامه اصلي محفل بايد رويه كشف جاودانگيه ريگولاس و فناپذير كردن اون باشه ...
پدربزرگش به او نگاه كرد گفت:ربكايه عزيز حرف شما كاملا درسته من جك ديويس و پسرم سيريوس رو برايه اين كار در نظر گرفتم اونها هميشه گروه دو نفره خوبي بودند ...البته جك با توجه به مشكلاتي كه داره فردا نه پس فردا به محفل اضافه مي شه و اونها بايد از همون موقع تحقيقاتشون رو شروع كنند من طي نامه اي همه چيز رو برايه جك توضيح خواهم داد...
بعضي ها متعجب بودند و خيلي ها با هم در گوشي حرف مي زدند جيمز علتش را مي دانست احتمالا برايه انها عجيب بود كه چرا پدربزرگش سرايدار مدرسه را برايه كار به اين مهمي انتخاب كرده است پدرش اصلا خوشحال به نظر نمي رسيد او گلويش را صاف كرد و گفت:پدر فكر كنم بايد يكي از مارو از اين گروه دو نفره حذف كنيد شما كه مي دونيد...
جيمز متوجه نمي شد كه منظور او چيست پدربزرگش با ناراحتي گفت:بس كن سيريوس هم تو جك رو دوست داري هم اون تو رو دعوايه شما يك دعوايه احمقانه بود و دوستيه ارزشمنديرو بي دليل خراب كرديد من هنوز هم ميگم كه شما بهترين تيم دنيا هستسد بهتره اختلافتون رو كنار بگذاريد و گذشته هارو فراموش كنيد...ديگه هم نمي خوام در اين مورد چيزي بشنوم...
پدر جيمز حالت عجيبي به خود گرفته بود و درك احساس او برايه جيمز كمي سخت بود هيجان ::خشم و خوشحالي در هم اميخته بود و ضاهرا كش مكش عظيمي در او شكل گرفته بود جيمز از صحبتهايه انها به اين نتيجه رسيده بود كه پدرش و جك زماني دوستان خوبي بوده اند و شايد اين علت علاقه جك به او را توجيه مي كرد او به شدت به اين مسئله علاقه مند شده بود و تصميم گرفت كه در مورد اين مسئله بعد از جلسه كمي اطلاعات جمع كند پدربزرگش دوباره شروع به صحبت كرد و گفت:يكي ديگه از كارهايي كه ما بايد انجام بديم گذاشتن جاسوسي مطمئن در بين افراد ريگولاسه اين كار كمي سخته و خودم ترتيبش رو ميدم ...خوب سوالي نيست...
وقتي كسي چيزي نگفت او مسئوليت ها را مشخص كرد و ختم جلسه را اعلام نمود بعد از جلسه دقايقي همه در اشپز خانه ماندند و با يكديگر صحبت كردند كم كم اشپزخانه خلوت شد و فقط كساني ماندند كه قرار بود در انجا زندگي كنند جيمز به سمت پدربزرگش رفت و او كه متوجه شده بود با دستش به گوشه اي خلوت اشاره كرد جيمز در كنار او نشست و گفت: پدربزرگ بابا و جك با همديگه دوست بودند... اره؟
پدربزرگش لبخندي غمگين زد و گفت :اره اونها با هم دوست بودند در واقع عين دو تا برادر بودند جك خيلي راحت مشكلش رو به پدرت گفته بود و اون هم هميشه سعي مي كرد كمكش كنه پدرت كاپيتان و جستوجوگر تيم گريفندور بود و جك هم يكي از بهترين مهاجمان هاگوارتز ...هر دو كارشون عالي بود اونها هم سن بودند بنابراين هميشه با هم به كلاسها مي رفتند و با هم در يكجا مي خوابيدند تابستونها هم همش خونه همديگه بودن مي دوني جك از اول بچه دوست داشتني بود و من هم بهش علاقه زيادي داشتم به خصوص وقتي فهميدم با البوس هم نسبت داره و نوه نوه اونه...
او اهي كشيد و ادامه داد:اگر كسي به يكي از اونها توهين مي كرد با هر دويه اونها طرف بود البته كسي جرات نداشت با اونها درگيرشه چون پدرت علاوه بر اون كه جادوگر خوبي بود پسر مدير مدرسه هم بود و جك هم كه ديگه مي دوني قهرمان بدون رقيب دوئل هاگوارتز و يكي از بهترين جادوگراني بود كه به هاگوارتز پاگذاشته ...كسي كه به پدرت كمك كرد تا با مادرت دوست بشه و بعدها با اون ازدواج كنه جك بود مي دوني با اينكه پدرت مثل جك يكي از محبوب ترين پسران هاگوارتز بود اما كمي خجالتي بود و علي رقم علاقش به مادرت برايه درخواست از اون عاجز بود و خوب اين كمك بزرگ جك به پدرت باعث شد كه اون و جك صميمي تر هم بشن خلاصه هر چي از دوستيه اونها بگم كم گفتم تا اينكه يه مشكلاتي بين اونها بوجود اومد و خوب اگر به موقع مشكلات كوچك رو حل نكني اونها ريشه مي دوانن و عميق و محكم مي شن و خلاصه سر اتفاقهايه احمقانه دوستيه بي نظير اونها خراب شد شايد من هم مقصر باشم بايد اونهارو سر عقل مي اوردم ...فكر مي كنم الان وقت مناسبي برايه اشتي دادن اونها باشه چون كه با تمام صحنه سازيشون اونه عاشق همديگن ادم نمي تونه احساسش رو پنهان كنه ...
او به جيمز لبخندي زد و جيمز كه به شدت كنجكاو بود گفت:پدربزرگ چرا دوستيه اونها به هم خورد مگه اونها چه اختلافي با هم پيدا كردن كه باعث شد چنين دوستي به هم بخوره...
پدربزرگش متفكرانه پاسخ داد :فكر كنم بهتره اونهارو ببيني اينطوري دركش برات راحتتره...
جيمز كه شگفت زده شده بود پرسيد: اونهارو ببينم...
_اره با كمك قدح انديشه من مي توني اونهارو ببيني فكر نكنم بدوني قدح انديشه چيه اون وسيله ايه كه ادم ميتونه خاطراتش رو توش بريزه و بعد همراه ديگران به اون بره و اونها رو با جزئياتي كاملتر و بهتر نگاه كنه چيزهايي كه حتي خود فرد هم ممكنه چيز درستي ازشون به خاطر نياره وسيله اعجاب انگيز و مفيديه دوست داري امتحانش كني ...
جيمز كه بي نهايت هيجان زده بود گفت:بله حتما...
سپس به دنبال پدربزرگش بلند شد و رو به جان و هرميون گفت:الان ميام بچه ها...
او جيمز را به اطاقي برد كه وسايلش در ان چيده شده بود... با ورود انها فاكس اوازي دل انگيزي سر داد پدربزرگش از درون كمادش قدح سنگيه قديمي را بيرون اورد كه دور تا درو ان اشكال عجيبي حكاكي شده بود او گفت:خوب شد يكم از وسايلم تو خونه بود وگرنه بايد برميگشتم هاگوارتز و برميداشتمشون ...
سپس چوبش را به شقيقه اش چسباند و كمي ان را عقب كشيد تاره مويه نقره اي رنگ نازكي به ان چسبيده بود بالاخره به طور كامل از سرش خارج شد و از نوك چوبش اويزان ماند پدربزرگش ان را وارد مايع نقره اي رنگه درون قدح كرد جيمز با شگفتي به پدربزرگش نگاه مي كرد كه طوري قدح را تكان داد گويي مي خواهد ارد الك كند سپس ان را رويه ميز گذاشت و گفت:نوك دماغت رو بزن بهش ...
جيمز كمي تعجب كرد اما مطيعانه پايش را خم كرد با برخورد كوچك دماغش با مايع درون قدح او شروع به سقوط بر رويه سالن اصليه هاگوارتز كرد اما او به نرمي با كف سالن برخورد نمود او چنان جيغ زده بود كه احساس مي كرد گلويش پاره شده وقتي بلند شد پدربزرگش را ديد كه در كنارش ايستاده او دستش را رويه شانه جيمز گذاشت و گفت:از اين طرف ...
سالن مملو از دانش اموزان هاگوارتز بود خبري از چهار ميز طويل وسط سرسرا نبود و در عوض سكويي در وسط سالن درست شده بود پدربزرگش خود را نشان داد كه بسيار جوانتر به نظر مي رسيد و موهايش كاملا سفيد نشده بود اما او جيمز را به سمت ديگري برد در گوشه اي پسري با موهايه سياه در هم ايستاده بود كه چندين سال بزرگتر از جيمز به نظر مي رسيد و شباهت حيرت انگيزي به او داشت نشان كاپيتاني تيم كوئيديچ بر رويه سينه اش خود نمايي ميكرد در كنار او جوان خوش قيافه ديگري هم سن او بود كه سرپرست دانش اموزان بود دختري زيبا دست پسر مو مشكي را گرفته بود بدون شك انها پدر و مادر او و پسر خوش قيافه جك بود جيمز با صدايي بلند گفت:واي ...چه باحال...
سپس با لبخندي بزرگ به سمت انها رفت پدربزرگش هم با لبخند به دنبال او رفت مادر هفده ساله او گفت:برايه هر دو تون ارزويه موفقيت مي كنم اميدوارم قرعه خوبي براتون بيفته ...
جك با لبخند گفت:ماريا اگر ما با هم مبارزه كنيم چي اونوقت باز هم برايه هر دومون ارزويه موفقيت مي كني ...
_نه اون موقع ارزو مي كنم كه هر دو تون سالم بمونيد...
پدرش با تعجب گفت:فكر كردي اگر ما با هم بيافتيم از جادوهايه خطرناك در مقابل هم استفاده مي كنيم ...
مادرش لبنخد زيبايي زد و گفت:مطمئنم كه اين كار رو نمي كنيد ...
كسي در بالايه سكو شروع به حرف زدن كرد او كينزلي بود اما او هم جوانتر به نظر ميرسيد او گفت:از چهار قهرمان باقي مانده خواهش مي كنم بيان بالايه سكو...
مادرش به سرعت لبان پدرش وگونه جك را بوسيد و برايه انها ارزويه موفقيت كرد انها با هم به بالايه سكو رفتند يك دختر روينكلايي و يك پسر اسلايتريني هم انها را همراهي مي كردند پسر اسلايتريني جيمز را ياد شخصي مي انداخت كه از او متنفر بود و مي توانست حدس بزند كه او چه كسي است وقتي كينزلي شروع به صحبت كرد حدسش به يقيين تبديل شد او گفت:ما امروز چهر فيناليست داريم اقايه پاتر::اقايه ديويس مدافع عنوان قهرماني ...
با گفتن اين حرف جمعيت شروع به تشويق كردند و جك لبخندي زد قيافه پسر اسلايتريني در هم رفته بود اما پدر او با افتخار به شانه دوستش ميزد كينزلي ادامه داد:مبارز اسلايتريني هيدارس نيومن ...
اينبار اسليتريني هايه سالن شروع به تشويق كردند صدايه هو كردن از سمتي كه گريفندوريها ايستاده بودند به گوش ميرسيد و كينزلي نفر اخر را معرفي كرد و گفت:و شگفتي ساز امسال سارا اولدمن ...خوب ما قرعه كشي رو انجام داديم تا حريفهاي اين مرحله را مشخص كنيم در اين مرحله سارا در مقابل حريف قدر اسلايتريني قرار مي گيره و دوستان گريفندوري بايد در نبرد اول در مقابل هم قرار بگيرند اين شما و اين اولين دوئل امروز ...
پدرش و جك به هم نگاه كردند و خنديدند مادرش به انها پوز خند ميزد گريفندوريها شاد بودند چون حداقل يكي از فيناليستها گريفندوري بود سكو كاملا برايه نبرد انها خالي شده بود پدربزرگ درون خاطره كمي خم شده بود و با لبخند و علاقه نگاه مي كرد پدربزرگي هم كه در كنار او بود لبخند ميزد اما نمي خواست نتيجه را بگويد هيجان جيمز به اوج خود رسيد...
تصاوير گوناگون با سرعت غير قابل تصور از مقابل ديدگانش عبور مي كردند در نهايت سرعت كم و كمتر شد و در حالي كه تلو تلو مي خورد از شومينه بيرون امد صدايه قدمهايي را كه به سرعت به سمت سالن اصلي مي امدند را به خوبي مي شنيد در كمال تعجب متوجه پدر و مادرش شد كه با تعجب به او نگاه مي كردند پدرش با لحني متعجب پرسيد:جيمز تو اينجا چيكار مي كني...
پيرزني كه پشت انها بود گفت:شروع شده... درسته؟
و پيرمرد بغل دست او با جديت به جيمز خيره شده بود قبل از انكه جيمز لبانش را باز كند پدربزرگش پشت او ضاهر شد با ضاهر شدن او توجه همه از جيمز به او معطوف شد پدربزرگش به سمت پيرمرد و پيرزن رفت گفت:رون هرميون حالتون خوبه؟
انها با لبخندي جواب مثبت دادند و پيرمرد كه رون نام داشت گفت:ما بد نيستيم رفيق... ولي به نظرم تو خوب نيستي تعريف كن ببينيم چه اتفاقي افتاده ...
_بهتره بريم به اشپزخانه انجا همه چيز را براتون شرح ميدم...
همه به دنبال او به سمت پله هايي رفتند كه لحظاتي قبل پدر و مادرش از ان بالا امده بودند جيمز نيز به دنبال انها رفت و وارد اشپزخانه اي بزرگ و تاريك شد ديگهايه زيادي در اندازه هايه مختلف از سقف اويزان بود و ظروف زيادي در قفسه ها قرار داشت پدربزرگش با رضايت گفت:مي بينم كار تميز كاريه اينجارو تموم كرديد ...دستتون درد نكنه...
جيمز از اين حرف پدربزرگش متعجب شده بود اگر انجا با ان وضعيت از نظر او عالي بود واقعا خوشحال بود كه قبلا به انجا نيامده پدربزرگش و انها مشغول صحبت شدند و وقتي پدربزرگش گفت كه ريگولاس جيمز را مي خواهد مادرش شروع به گريه كردن كرد و پدرش با حالتي به او نگاه مي كرد گويي هر لحظه ممكن است دست ناپيدايي او را بگيرد و با خود ببرد پيرمرد و پيرزن نيز با حالت عجيبي به او نگاه مي كردند ناگهان جيمز ياد نكته اي افتاد گفت:معذرت مي خوام قربان شما اقا و خانم ويزلي هستيد درسته؟
انها تاييد كردند و جيمز پرسيد:هرميون ويزلي نوه شماست و با شما زندگي مي كنه؟
پيرزن با لبخند گفت :درسته...
_پس بهتره يك سر بريد خونه و اون رو اينجا بياريد پدربزرگ گفت همه بچه هارو به محل زندگيشون ببرن فكر نمي كنم اون بدونه شما اينجا هستيد...
پيرزن با دست جلويه دهانش را گرفت گفت:اين پسر درست مي گه من مي رم هري و خيلي زود برمي گردم تا من برنگشتم جلسرو شروع نكنيد...
او به سرعت اپارات كرد و رفت پدربزرگش با لبخند گفت:ديدي گفتم جيمز گفتم كه بزودي دوستانت رو مي بيني تو هم بهتره بري و برايه خودت يه اطاق پيدا كني دابي مي تونه كمكت كنه...
بلافاصله جن خانگيه پيري ضاهر شد او چشمان تنگ و كدرش را كه ضاهرا سبز بود را به جيمز دوخت و گفت:اوه باورم نمي شه پاتر جوان هم به پدربزرگ بزرگوارشون رفتند خواهش مي كنم دنبال من بياين قربان...
او تعظيمي كرد و جيمز را راهنمايي كرد در راه گفت:قربان من تقريبا از زماني كه پدربزرگتون هم سن شما بود پدربزرگتون رو مي شناسم ايشون مرد بزرگوار و بي نظيري هستند و به من خيلي لطف داشتند يادش به خير زماني كه ايشون در هاگوارتز درس مي خواندن و من انجا به البوس دامبلدور خدمت مي كردم ...
_پس شما بايد سنتون خيلي زياد باشه...
_درسته من زماني رو كه لرد سياه ظهور كرد را به خوبي به خاطر دارم چه دوران سياهي بود به خصوص برايه موجوداته بي ارزشي مثل ما جنهايه خانگي در اون زمان كمتر مي شد جادوگر شرافتمندي رو پيدا كرد من از شانس بدم برده يك خانواده مزخرف بودم خانواده اي كه از ريشه و بن خراب بودن...مالفوي ها ...تا اينكه هري پاتر يك ساله لرد سياه رو شكست داد و اون به مدت سيزده سال نا پديد شد بعد از اون وضع ماها خيلي بهتر شد حتي من هم كمي راحت تر شدم چون مالفوي ها نمي خواستند ذاتشون رو نشون بدن تا اينكه با كمك پدربزرگ شما ازاد شدم و البوس دامبلدور به من كار داد وقتي لرد سياه برايه بار دوم ظهور كرد ديگه وضع من به بديه قبل نبود اخه من بعد از مرگ دامبلدور به خدمت پدربزرگ شما در اومدم و تا الان هم دارم به ايشون خدمت مي كنم تنها ارزويه من اينه كه هميشه ايشون رو راضي نگه دارم چون كه ايشون به من ازادي دادند و من زندگيه بهتري رو تجربه كردم ...
او با مهرباني به جيمز نگاه كرد گفت:قربان شما هم مثل پدربزرگتون هستيد من مطمئنم كه روزي مرد بزرگي خواهيد شد ... من يقين دارم ...
بعد از ان اتفاقهايه شومي كه افتاده بود لحن ارام وفادارانه و مهربان دابي كمي از نگراني هايه جيمز كاست و جيمز لبخندي بر لب اورد او در اطاقي را باز كرد گفت:پدربزرگتون وقتي هم سن و سالهايه شما بود و به محفل ققنوس امد در اين اطاق اقامت داشتند همراه دوستشون رونالد ويزلي فكر كنم بهتر باشه شما هم اينجا باشيد در كل اينجا خونه راحتي نيست اما امنه بي نهايت امن ...
جيمز فورا پرسيد:دابي چرا قبلا من تو رو تو خونه پدربزرگ نديدم ؟
_برايه اينكه من هميشه بين اينجا و هاگوارتز در حال نقل مكانم هري پاتر دلش نمي خواست كسي به اينجا پا گذاشت و من مراقب بودم...
جيمز مي خواست بپرسد پس چرا انجا ان قدر كثيف است اما با توجه به سن زياد او ترجيح داد اين موضوع را پيش نكشد بنابراين از او تشكر كرد و به بررسي اطاق پرداخت ...اطاق بزرگ و دلگيري بود دو تخت در گوشه اي از اطاق قرار داشت كه پتوهايه رويه ان توسط موش جويده شده و سوراخ بود بر رويه تنها تابلويه اطاق هيچ چيز نقاشي نشده بود و بوم خاليه خالي بود جيمز ارزو كرد كه ايكاش حداقل رويه ان عكس منظره اي را نقاشي كرده بودند تا اطاق كمي زنده تر شود با بي حالي شروع به مرتب كردن وسايل كرد اين فكر كه شايد ماهها در ان خانه زنداني شود او را ازار مي داد يعني مجبور بود روزهايه زيادي را به در و ديوار گرفته و ماتم زده انجا نگاه كند با توجه به اينكه او هدف اصليه ريگولاس بود و اخرين حلقه رسيدن او به جاودانگي پنهان شدن او اجتناب ناپذير بود حداقل تا وقتيكه ريگولاس نابود شود اما ايا نابوديه او تنها چند ماه طول مي كشيد قطعا نه نابوديه او مطمئنا سالها به درازا مي انجاميد و جيمز به هيچ وجه حاضر نبود مدت زيادي رو به خاطر ديگران پنهان شود او از هيچ كاري برايه رهايي از ان وضعيت دريغ نمي كرد مطمئنا او از تمام توانش برايه مقابله با ريگولاس استفاده مي كرد باز شدن در او را از افكارش بيرون اورد جيمز انتظار داشت تنها هرميون را ببيند اما جان نيز در استانه در ايستاده بود با خوشحالي فريادي از شادي كشيد و به سمت دوستانش رفت وقتي جان را رها كرد گفت:تو اينجا چيكار ميكني پسر...فكر مي كردم تنها هرميون به اينجا مياد عالي شد...
با ديدن بهترين دوستانش تمام افكار ازار دهنده از او پر كشيده بود و دنيا برايه او زيبا تر شده بود ديگر ان تابلويه خالي برايه او حكم نوعي شكنجه را نداشت بلكه به نظرش مضحك و خنده دار بود با اشتياق دوستانش را به سمت تختها راند و مقابل انها نشست جان گفت:خوب راستش رو كه بخواي همين كه رسيدم خونه پدرم رو ديدم كه يك نامه دستشه ضاهرا دعوتنامه از طرف فرقه ققنوس بود مادرم هم كلي داد و بيداد كرد كه خونه چيكار مي كنم خلاصه ماموره كلي براشون شرايط رو توضيح داد پدرم هم تصميم گرفت فورا به فرقه بيان خوب نمي تونستند من رو تو خونه تنها بزارند بنابراين من هم باهاشون اومدم وقتي پدربزرگت من رو ديد گفت كه همين جا بمونيم چون اينجا خيلي امنه پدرم هم خوشحال شد و قبول كرد خلاصه هرميون رو هم ديدم كه با مادربزرگش اومد بعد يه جن خونگيه پير به دستور پدربزرگت ما رو اورد اينجا...
_پس اينجا مي مونيد ... عالي شد مي دونيد همش نگران بودم كه نكنه تنها تويه اين خونه وحشتناك زنداني بشم ...
هرميون نگاهي به اطاق كرد گفت:حق داري اين خونه يه جوريه ...در هر حال ما با هميم اين طوري بهمون بيشتر خوش مي گذره با توجه به اين شرايطي كه پيش امده مي ترسم ديگه فرصتي برايه شادي پيش نياد ...
جان با تعجب گفت:چرا اينطوري فكر مي كني ...
_معلومه ديگه ...دير يا زود قتل و غارتها شروع مي شه و هرج و مرج همه جارو فرا مي گيره مگه كتاب ظهور و سقوط جادويه سياه رو نخونديد ...
جيمز و جان با تكان سر جواب منفي دادند و جيمز گفت:مي دونم منظورت چيه هرميون اما پدربزگم ميگه كه در زمان ولدمورت بزرگترين امتياز محفل اين بود كه سعي مي كرد زياد تحت تاثير شرايط قرار نگيره مي گفت اگر ما زندگيه عاديمون رو ول مي كرديم و اثير افكار وحشتناك مي شديم و هميشه در وحشت زندگي ميكرديم ولدمورت ما رو به راحتي شكست مي داد ...
انها كمي ساكت شدند و ديگر چيزي نگفتند بعد از دقايقي جان گفت:خوب فكر كنم بهتره ما هم اثير افكار پليد نشيم و در عوض كمي كارت بازيه انفجاري كنيم و شاد باشيم و به هيچ چيز فكر نكنيم نظرتون چيه...
هرميون و جيمز كه مي خواستند سرشان گرم شود با خوشحالي قبول كردند وقتي دو سه دست بازي كردند جيمز گفت:يعني الان النا داره چيكار مي كنه ؟فكر ميكنيد كه جايه اون پيش ماگلها امنه...
هرميون بي معطلي گفت:من فكر مي كنم جايه اون پيش ماگلها امن باشه زمان ولدمورت هم جنگ زياد به دنيايه ماگلها كشيده نشد اونها اسيب زيادي ديدند ولي انها در مركز جنگ قرار نداشتند به نظر من كه جايه اون پيش ماگلها امنتر از ماست...
جان با اضطراب گفت:اما اون يك ماگل زادست اگر ريگولاس بخواد از ماگل زاده ها برايه خودش ارتشي درست كنه چي اونوقت ديگه جايه اون امن نيست اون تويه هاگوارتزه و راحت مي تونه جايه اونها رو پيدا كنه ...وقتي داشتيم مي اومديم بالا پدربزرگت داشت اين رو مي گفت...
او جمله اخر را رو به جيمز گفته بود جيمز كمي فكر كرد و او نيز نظرش را گفت: مي دونيد به نظر من احتمال اينكه اون بخواد از ماگلزاده ها استفاده كنه كمه اون يك طرفدار خون اصيله فراموش كرديد؟اون دفعه قبل هم به ولدمورت پيوسته بوده و برايه ماگلها و ماگل زاده ها هيچ ارزشي قائل نيست اما از طرف ديگه اون بي اندازه قدرت طلبه به نظر من كه اون برايه رسيدن به هدفش از هيچ كاري دريغ نمي كنه حتي ممكنه اون بر خلاف ميلش از ماگل زاده ها
هم استفاده كنه ...مطمئنم كه پدربزرگم و بقيه در اين مورد فكرهايي خواهند كرد...
هرميون تاييد كرد و گفت:خوب حرفهات منطقيه راستي تو و پدربزرگت با وزير كجا رفتيد...
او و جان كاملا كنجكاو بودند كه از مسائل اگاه باشند جيمز شروع به توضيح دادن كرد و همه چيز را توضيح داد و در نهايت گفت:پدربزرگم از اينكه اون به حرفهاش درست گوش كرد خوشحال شد ...
_بايدم گوش كنه مطمئن اون نمي خواد مانند وزيران دوره پدربزرگت اشتباه عمل كنه و هيچ كس به خوبيه پدربزرگه تو نمي تونه كمكش كنه ...
در باز شد و دابي در استانه در ضاهر شد او با لبخند تعظيمي كوتاه كرد گفت:جيم پاترقربان...
پدربزرگتون خواستند كه شما و دوستانتون به طبقه پايين برويد...
جيمز با نگراني گفت:برايه چي خواست كه پايين بريم ؟
جيمز كاملا نگران بود مطمئنا به او هشدار مي دادند كه ديگر نبايد از خانه خارج شود و بايد تا وقتي ريگولاس نابود مي شود در خانه زنداني باشد و از دوستانش نيز مي خواستند كه در كنار او بمانند و او را تنها نگذارند اين فكر كه وقي انها بزرگتر شدند جان و هرميون اجازه نبرد داشته باشند اما او مجبور باشد در خانه پنهان شود او را ازار مي داد دابي جواب داد:همه اعضاء فرقه امدند پدربزرگتون اصرار داشت كه همه كساني كه در اين خانه هستند در جريان امور باشند در ابتدا چند نفر مخالف بودند اما ايشون همه را متقاعد كردند ...
جيمز با ترس به حرفهايي فكر مي كرد كه ريگولاس زده بود مطمئنا منبعد او زندگيه ارامي نداشت با توجه به چيزهايي كه او گفته بود به نظر جيمز رسيد كه او حتي از ولدمورت هم قوي تر است چشمش را به پدربزرگش دوخت كه دوباره مشغول صحبت شده بود او با لحني ارام گفت:مي دونم كه تو تصور مي كني امروز به هدفت مي رسي اما بايد بدوني كه من سالها پيش فكر چنين روزي رو كردم هميشه مي دونستم كه با مرگ ولدمورت همه چيز تموم نمي شه بنابراين سالها تلاش كردم تا بالاخره راهي برايه خارج كردن سريع بچه ها از مدرسه پيدا كردم طوري كه به امنيت هاگوارتز ضربه اي وارد نشه ...
بلافاصله درهايه سرسرا از جا كنده شد و چند تن از جادوگران نقاب پوش زير درها ماندند جيمز گوردون را ديد كه به سرعت از زير در كنار رفت تعداد زيادي از زره خودهايه هاگوارتز به داخل سرسرا سرازير شدند اما تعداد انها از هميشه بيشتر بود هيچ كس به خاطر نداشت كه ان تعداد از انها را در قلعه ديده باشد ريگولاس با سر خوشي گفت :هري تو من رو نااميد كردي يعني راه تو برايه خارج كردن بچه ها از قلعه كمك گرفتن از چند تا اهن قراضست...
_نه ريگولاس اين همش نيست...بگذريم تو گفتيكه همين الان هم جاودانه اي مطمئنم كه تو هم مثل اربابت برايه خودت جاودانه ساز ساختي اما فكر مي كني اين مي تونه نجاتت بده من امروز جيمز رو از اينجا ميبرم و ديگه هرگز ممكن نيست دست تو به اون برسه مي دوني وقتي كشتمت و جسمت از بين رفت ديگه نمي توني مانعم بشي ...
ريگولاس با لحني مطمئن گفت:خوب سعيت رو بكن ...
پدربزرگش به سرعت جادويي را به سمت او فرستاد اما او هيچ واكنشي نشان نداد جادو مستقيم با سينه اش اصابت كرد و او را به هوا بلند كرد و از پشت به زمين كوبيد بلافاصله بدنش از هم پاشيد و جزء مشتي خاكستر هيچ چيز باقي نماند دانش اموزان با خوشحالي هورا كشيدند و مي خواستند به سمت مديرشان بروند اما زره خودها كه هر كدام دست دو دانش اموز يا استاد را گرفته بودند مانع شدند زره خودهايي هم كه دست كسي را نگرفته بودند با حالتي دفاعي ايستاده بودند ناگهان نوري در بالايه جايي كه ريگولاس مرده بود تابيد و شبهي از ان خارج شد شبه كم كم جامدتر مي شد در نهايت ريگولاس در حالي كه هيچ اسيبي رويه بدنش نبود با خنده اي موذيانه انجا ايستاده بود با اشاره كوچك چوبش ردايش را بر تن كرد او با حالتي تمسخراميزگفت:برنامه هات به هم خورد هري نه ...فكر اينجاش رو نكرده بودي ؟بايد بگم كه من از گذشته ولدمورت دريهايه زيادي گرفتم فكر كردي من حاضرم زمان زيادي رو در انزوا زندگي كنم ؟
پدربزرش كه برايه اولين بار حالت چهره اش تغيير و جاخورده بود گفت: تو من رو غافلگير كردي اما همه برنامه هام رو به هم نزدي فكر كنم در حال حاضر تنها كاري كه من مي تونم بكنم اينه كه بچه هارو از قلعه خارج كنم ...بعدا برايه تو فكري خواهم كرد...
بلافاصله زره خودها به همراه كساني كه دستشان را گرفته بودند شروع به غيب شدن كردند پدربزرگش دستش را به سمت او دراز كرد و جيمز به سرعت به سمت او رفت و دستش را در دست او گذاشت فاكس رويه شانه پدربزرگش نشست و اتشي انها را در برگرفت اخرين چيزي كه جيمز ديد جادويي بود كه صفير كشان از طرف ريگولاس به سمت انها مي امد انتظار داشت انها به بيرون هاگوارتز بروند اما انها در دفتر مدير ضاهر شدند پدربزرگش خيلي سريع شمشيرگريفندور را به همراه تابلويه البوس دامبلدور برداشت و جادوهايي را رويه در دفتر اجراء كرد يكي از تابلوها گفت: هري خيالت راحت باشه ما نمي ذاريم كسي كسي به جزء تو يا جانشين شايسته تو وارداين دفتر بشه ...
پدربزرگش با لبخند به تابلو گفت:ممنونممينروا ولي كار از محكم كاري عيب نمي كنه دوست ندارم كسي وارد دفترم بشه و اطاقم رو به هم بريزه ...
سس لبخندي زد و دوباره دست جيمز را گرفت وقتي اتش از بين رفت انها در سالني بزرگ با كف پوش طلايي ضاهر شدند در وسط سالن حوضي بزرگ قرار داشت كه پنج مجسمه ان را زينت داده بودند سالن پر از بچه ها و زره خودهايه هاگوارتز بود جادوگران و ساحره هايي كه از اسانسورهايه انتهايه راهرو به سمت انها روان بودند با تعجب به انها نگاه مي كردند جان هرميون و النا از ميان جمعيت راهشان را به سمت انها باز مي كردند وقتي به انها رسيدند النا و هرميون چنان محكم او را در اغوش گرفتند كه جيمز احساس كرد هر لحظه ممكن است چشمانش از حدقه در ايد جان نيز با خوشحالي مشتي نثارش گفت:خوشحالم كه سالمي فكر مي كردم ديگه كار هممون تمومه ...
او با ديدن مديرش كه با متانت به انها لبخند مي زد كمي دست پاچه شد و ادامه حرفش را خورد جيمز اهسته از پدربزرگش پرسيد:ما كجا هستيم؟
_درست وسط سالن اصلي وزارتخونه ...اون هم ويتو منتظرش بودم...
جيمز مسير ديد او را دنبال كرد و چشمش به وزير جادوگري افتاد كه با اضطراب به سمت انها مي امد او با لحني مضطرب گفت:پرفسور چه اتفاقي افتاده؟چطوري همه بچه ها رو به اينجا اورديد؟
پدربزرگش نفس عميقي كشيد و با صدايه بلندي كه همه حضار در سالن بشنوند گفت:اتفاق وحشتناكي افتاده شخصي ظهور كرده كه از نظر شرارت با ولدمورت هيچ فرقي نداره ولي به مراتب قدرتمند تر از اونه ...
همه در سالن ساكت بودند و به حرفهايه او گوش مي كردند او ادامه داد:شايد همين الان خيلي از شما به فكر افتاديد كه خودتون و خانوادتون رو هر چه بيشتر از اينجا دور كنيد حتي خيلي از شما نمي خواين كه حرفهايه من رو باور كنيد ولي من مي گم كه تنها راه نجات پيدا كردن و خلاص شدن از دست لرد ريگولاس مبارزست... ما بايد به سرعت دست به كار بشيم و كارهايه لازم و ضروري رو انجام بديم چون اون خيلي از ما جلوتره اون همين الان هم مرگخوارهاش يا هر چي كه اون اسمشون رو گذاشترو جمع كرده به هر حال ما بايد موقعيت رو درك كنيم و سنجيده عمل كنيم مطمئنا دستورات لازم را جناب وزير خواهند داد تنها خواهش من اينه كه بچه هارو به خانه هايشان برگردونيد و موقعيت رو برايه خانواده هايه انها شرح بديد ...
جيمز با اشاره او به سمتش رفت و او گفت: جيمز از دوستانت خداحافظي كن ...مطمئنم كه بزودي اونهارو خواهي ديد ...
جيمز با ناراحتي به سمت دوستانش برگشت اما نتوانست هيچ چيز بگويد هرميون اولين كسي بود كه صحبت كرد و گفت:ما باز هم همديگر را خواهيم ديد همانطور كه پرفسور پاتر گفت... جيمز تو هم بهتره نگران نباشي جادوگر بزرگي در كنار تو هست و تو ما رو هم داري...
او گونه جيمز را بوسيد النا هم جيمز را بغل كرد گفت:اميدوارم هر چه زودتر ببينمت دلم برات تنگ مي شه ...
جان با ناراحتي چند ضربه ارام به بازويه جيمز زد وگفت:من هم دلم برات تنگ مي شه رفيق برام نامه بنويسيا ...
جيمز به انها لبخندي زد و به دنبال پدربزرگش و وزير به سمت اسانسوري رفت وقتي وزير و پدربزرگش مي خواستند وارد اطاقي شوند او كمي عقب ايستاد اما پدربزرگش او را به داخل اطاق راند و بي مقدمه شروع به صحبت كرد:ويتو من نمي خوام فكر كني كه مي خوام تو كارت دخالت كنم اما من تجربم كمي از تو بيشتره و مي خوام دوستانه نصيحتهايي رو به تو بكنم ...
وزير بدون كوچكترين رنجشي گفت: خوشحال مي شم كه راه كارهايه شما رو بشنوم چون خودم هيچ ايده اي برايه اروم نگه داشتن اوضاع ندارم...
_خوب چيزهايي رو مي گم كه از جنگ قبلي ياد گرفتم بايد فورا ديوانه سازهارو بيرون بريزي اونها اولين موجوداتي هستند كه به تو پشت مي كنند شايد همه زنداني هايه ازكابان به ريگولاس نپيوندن ولي ما بايد جلويه هر پيشامد شومي رو بگيريم تا بعدا اضهار تاسف نكنيم...
تنها چيزي كه وزير گفت اين بود كه موافق است پدربزرگش ادامه داد: نكات لازم را هم طي نامه اي به تمام جادوگران گوش زد كن مثل خطر اينفريها و اقدامات لازم برايه امنيت خانه ها ...
_فورا انجام مي شه...
_برايه وزراء تمام كشورها نامه بنويس و هشدارهايه لازم را بده شكي ندام كه خيلي زود اين جنگ يك جنگ تمام عيار بين المللي خواهد شد ...
وزير كمي اخم كرد گفت:شما در اين مورد مطمئنيد؟
_شك نكن ويتو ... يه كار ديگه هم بايد بكني اشخاص لايقي رو برايه مذاكره با غولها بفرست مي خوام اين بار اونها همشون طرف ما باشن با توجه به ازاديهايي كه دفعه قبل به عده اي از انها كه به ولدمورت پشت كردند داديم اينبار شانس زيادي برايه راضي كردنشون داريم...
_احتمال اينكه قبول كنند كمه ... اونها ذاتا وحشين دفعه قبل هم دو دستگي كه ميان خودشون بود باعث شد بعضي هاشون بيان طرف ما اونها اين لرد جديد ريگولاس رو ترجيح مي دهند...
پدربزرگش با جديت گفت:حرفهايهتو رو قبول دارم ولي حتي اونها هم گرفتن امتيازات بيشتر رو دوست دارند ما بايد از اين حربه استفاده كنيم...اونها هنوز هم از خيلي چيزها محرومن اينطور فكر نمي كني...
_دوباره شروع نكنيد پرفسور ...به هر حال من اين كار رو هم انجاو مي دهم چون به نظرم درست مياد...
پدربزرگش با لبخند بلند شد گفت:عاليه... تو ادم منطقي هستي شك ندارم كه اين ويژگيه شايسته تو كمك بزرگي به جامعه جادوگري خواهد كرد ... يه چيز ديگه من دارم محفل ققنوس رو دوباره برپا مي كنم اميدوارم مخالفتي نداشته باشيد ...
وزير نيز كه كمي از اضطرابش كاسته شده بود لبخندي زد و گفت:به هيچ وجه ... من از هر نيرويي كه سعي بر ارام كردن اوضاع داشته باشد حمايت مي كنم مي خواين همين جا يك محلي رو برايه شما و گروهتون ترتيب بدم ...
_شما لطف داريد مكان فعلي محفل تعيين شده اميدوارم باز هم ببينمتون...
او رو به جيمز گفت:ميدان گريمولد شماره دوازده...
و با دست به شومينه اشاره كرد جيمز ارام به سمت شومينه رفت و مقداري پودر برداشت و به داخل شومينه ريخت با توجه به چيزهايي كه شنيده و ديده بود احساس مي كرد دچار سرنوشتي مانند سرنوشت پدربزرگش شده و اينده بدي در انتظارش است...