تبليغاتX
کتاب آینده هری پاتر - جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل دوازده

کتاب آینده هری پاتر

وبلاگ داستان 8 هری پاتر

جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل دوازده

با سلام در ابتدا ازsbعزيز ،دوست خوبم زهره جان،اقا فرزاد،لرد مكديرشوز،مرلين گل،هاني دختر خورشيديه عزيز،مهسا،كيمياوقاسم فلت عزيز سپاس گذارم كه نظراتشون رو گفتن و به من لطف داشتن فصل جديد رو مي تونيد در ادامه بخونيد در ضمن پي دي اف فصل يازده هم با زحمت اقا مرلين  از وبلاگ محفل ققنوس حاضر شده كه همين امروز مي گذارم موفق باشيد...

پدرش و جك در مقابل هم ايستادند و با حالتي تمسخراميز به يكديگر تعظيم كردند لبخند از رويه لبان هيچ كدام نمي رفت با شماره سه انها شروع به فرستادن جادو به سمت هم كردند اما از انجا كه از وردهايه ساده و ضعيف استفاده مي كردند هر دو به راحتي انها را برمي گرداندن جك كمي سرعت طلسم فرستادنهايش را زياد كرد و پدرش اكنون تنها جادوها را برمي گرداند او برايه اينكه از ان وضع خلاص شود جستي زد و در حال چرخش جادويي را روانه جك كرد كه او به سادگي با تكان چوبش ان را منحرف كرد جادويه كمانه كرده به يكي از اساتيد ريزنقش كه جيمز او را در هاگوارتز نديده بود اصابت كرد و او با دست و پايه بسته نقش زمين شد سالن غرق در خنده شده بود اكنون پدرش جادو مي كرد وجك انها را دفع مي نمود بلافاصله او رويه پاشنه پا چرخي زد و از مقابل جادويه پدرش جاخالي داد و به سرعت جادويي را روانه پدرش كرد و او نيز كه غافلگير شده بود از مچ پا در هوا اويزان شد سالن دوباره غرق در خنده شد اما خنده انها اينبار شديدتر بود جيمز نيز كه از ان طلسم خوشش امده بود شديدا مي خنديد جك لبخند كوچكي بر رويه لبانش داشت اما ردايه پدرش كه پايين افتاده بود جلويه صورتش را گرفته بود وقتي كينزلي جك را برنده اعلام كرد و او پدرش را پايين اورد تازه صورت او مشخص شد بر رويه صورت او ديگر لبخندي نبود بلكه بسيار خشك، جدي و تا حدودي خشمگين به نظر مي رسيد جك كه متوجه اين موضوع شده بود لبخند بر رويه لبانش خشك شد پدرش ردايش را با خشونت تكان داد واز پله ها پايين رفت جك نيز به سرعت به دنبال او رفت جيمز نگاهي كوتاه به پدربزرگش كرد و هر دو به طرف انها رفتند پدرش نزد دوست دخترش رفته بود اما اصلا به او توجهي نداشت مادر جيمز سعي مي كرد او را به حرف اورد اما او با نگاهي خيره به زمين زل زده بود جك به او نزديك شد و گفت:سيريوس مي خوام باهات حرف بزنم...

پدرش با عصبانيتي كه جيمز از او نديده بود پاسخ داد:ولم كن...چي ميخواي بگي؟مي خواي بگي كه متاسفي كه باعث شدي كل مدرسه بهم بخندن ...

_سيريوس متاسفم من نمي خواستم اين اتفاق بيافته فقط دوست نداشتم به تو اسيبي برسه... همين...

_مي تونستي از جادويه بيهوشي استفاده كني يا جادويه قفل بدن اما...

او با خشونت هوا را از بيني اش خارج كرد و جك با لحني ملتمسانه گفت:من رو ببخش ديگه،باوركن هيچ قصدي نداشتم ...سيريوس...

او دستش را رويه شانه پدرش گذاشت و با چاپلوسي به او نگاه كرد پدرش با حرص سرش را چرخاند و به او نگاه كرد مي خواست چيزي بگويد اما تغيير عقيده داد چشمانش را بست و چند نفس عميق كشيد سپس با صدايي سرد گفت:اشكالي نداره رفيق...

سپس به زور لبخندي زد و جك نيز با خوشحالي چند ضربه به كمراو نواخت و وقتي هيدارس سارا را جادو كرد و او در هوا مثل فرفره شروع به چرخيدن كرد هر دو زدن زير خنده بلافاصله جيمز احساس كرد كه به عقب كشيده مي شود و با حالتي وارونه از قدح خارج شد و با پشتكي پاهايش رويه زمين قرار گرفت چيزي نمانده بود كه زمين بخورد اما تعادلش را حفظ كرد پدربزرگش نيز بيرون قدح بود جيمز گفت:اونها كه اشتي كردند پس چرا اين رو نشون داديد ...

_چون اين زمينه ساز مشكل جديه اونها شد...صبر كن تا همش رو ببيني،خوب برايه خاطره بعدي اماده اي...

جيمز با تكان سر جواب مثبت داد او خاطره را از قدح دراورد و خاطره بعدي را وارد ان كرد و با دست به جيمز اشاره كرد جيمز اينبار خود را برايه سقوط اماده كرد و وقتي در يكي از راهروهايه هاگوارتز افتاد نترسيد پدربزرگش كه به نرمي در كنار او فرود امده بود او را به سمتي كشيد و به پدرش و جك اشاره كرد كه به دنبال پدربزرگي كه جوانتر به نظر مي رسيد در راهروها در حركت بودند هر دويه انها بي نهايت خشمگين بودند و به يكديگر نگاه نمي كردند انها نيز به دنبال انها به راه افتادند پدربزرگش در مقابل شكلكي كه پله كان دفتر مدير پشت ان بود ايستاد و گفت(پانمدي)بلافاصله شكلك كنار رفت و پله كان مشخص شد انها بالا رفتند و وارد دفتر مدير شدند پدربزرگ درون خاطره بدون هيچ حرفي پشت ميزش رفت انگشتانش را در هم گره كرد و زير چانه اش گذاشت و گفت:خوب شروع كنيد ببينم اين چه كارهايي كه در راهرو كرديد شما كه با هم دوستهايه صميمي هستيد شما ديگه چرا به هم پريديد مي خوام برام توضيح منطقي داشته باشيد وگرنه جفتتون رو جوري مجازات مي كنم كه در هاگوارتز سابقه نداشته ...

پدرش پيش دستي كرد و گفت:اون من رو جادو كرد با يك جادويه لعنتي كه نمي دونم از كجا ياد گرفته و تا حالا در موردش به من چيزي نگفته بود ...

_بسه...خودم اينهارو مي دونم مي خوام اتفاقهايي رو كه افتاده به طور كامل بشنوم و دليل اين كار رو بدونم...

جك با صدايي بي نهايت غمگين گفت:سيريوس به همه گفت كه من چه مشكلي دارم اون اين موضوع رو به اون نيومن احمق گفت و اون الان همه جا جار مي زنه مي دونيد كه مردم درمورد كساني كه توسط عجوزه نفرين شدن چه عقيده اي دارند الان ديگه همه فكر مي كنن من يك ادم نحس،بد قدم و پليدم...

پدربزرگش با تعجب به پسر خطا كارش نگاه كرد و او صادقانه و با ناراحتي گفت:من نمي خواستم كسي بفهمه ما داشتيم با هم حرف مي زديم كه نمي دونم سر و كله اون نيومن احمق يك دفعه از كجا پيدا شد...

_معلومه كه مي دونستي تو مي خواستي عوض دو هفته پيش رو در بياري ...اما من كه گفتم منظور بدي نداشتم من نمي خواستم به تو اسيبي برسه اما تو...تو به من خيانت كردي بي خود هم نگو كه منظوري نداشتي صد دفعه گفتم در اين مورد با هم تو راهرو حرف نمي زنيم نگفتم؟در ضمن اون نقشه لعنتي كه دستت بود پس نگو كه نمي دونستي نيومن داره مياد...

پدرش نيز از كوره در رفت گفت:تو حق نداري به من بگي خيانت كار من هميشه رازت رو تو دلم نگه داشتم مثل يك دوست واقعي الان هم نمي خواستم اين اتفاق بيافته تو حق نداشتي من رو جادو كني...

انها با خشم به هم نگاه كردند اما پيش از انكه دهانشان را باز كنند پدربزرگش گفت:هر دو تون ساكت باشيد ...جك من به تو حق مي دم اما در هر صورت جادو كردن در راهروها ممنوعه چه برسه به اين جادو كه احتمالا ابداع خودته...

جك بلافاصله سرش را پايين انداخت و پدربزرگش ادامه داد:بنابراين من مجبورم كه پنجاه امتياز از گروهت كم كنم در ضمن دو روز هم مجازات مي شي بايد به هاگريد در تهيه غذا و دادن غذا به حيوونهايه دست اموزش كمك كني...

رنگ از رخسار جك پريد و پدربزرگش ادامه داد:و تو سيريوس اصلا ازت انتظار نداشتم مي دونم كه از قصد اين كاررو نكردي ولي بايد حواست رو بيشتر جمع مي كردي... اول بايد نقشه غارتگر رو به من برگردوني پنجاه امتياز هم از تو كم مي كنم و تو هم دو روز مجازات مي شي اما مجازات تو سخت تره چون بايد ارگوس فيليچ رو تحمل كني و به اون در تميز كردن اطاقش كمك كني ...

با اين حرف جك لبخندي رضايت مندانه زد و پدربزرگش ادامه داد:حالا ديگه برگرديد و خوب فكرهاتون رو بكنيد اميدوارم كه سر عقل بياين و اشتي كنيد...

انها دوباره از قدح خارج شدند جيمز با صدايي ارام گفت:پس اينجوري شد كه اونها قهر كردند؟

_اره ...البته اگر بيشتر تو مدرسه مي موندن احتمالا اشتي مي كردن ولي اون موقع تنها يك هفته به اخر مدرسه مونده بود بعدش هم كه جك تو هر كاري رفت هيدارس براش دردسر درست كرد و يك جورايي اون چوب بي احتياطيه پدرت رو خورد و خوب ديگه دوستيه مجدد اونه بعيد به نظر مي رسيد ...

انها سكوت كردند و هر يك در افكار خود غوطه ور شدند بعد از دقايقي پدربزرگش سكوت را شكست و گفت:اما من فكر مي كنم كه الان زمان خوبي برايه اشتي دادن اونها باشه هر دويه اونها بزرگتر و عاقلتر شدن و جك هم ديگه با اون مسئله كنار اومده و با اين اتفاقهايي كه افتاده بهترين موقعيت برايه اشتي دادن اونهاست ...

او دستي به شكمش كشيد و پرسيد:تو گرسنت نيست جيمز؟

جيمز به خودش امد و تازه به ياد اورد كه ناهار نيز نخورده است ان روز واقعا روز طولاني بود با اتفاقهايه بي شمار با لبخند گفت:خيلي...احتمالا تا حالا روده كوچيكه روده بزرگرو خورده...

_پس پيش به سويه شام كه ديگه هوا تاريك شده...

او با دست هوايه تارك بيرون را نشان داد و جيمز كه از اين موضوع تعجب كرده بود به دنبال او به اشپزخانه رفت همه در انجا دورهم جمع شده بودند جيمز به دوستانش پيوست تا همه چيز را برايشان تعريف كند وقتي همه چيز را گفت به دابي و يك جن خانگيه جوان نگاه كرد كه به سرعت مشغول تهيه غذا بودند بعد از يك ربع دابي جلو امد و گفت:غذا حاضره خواهش ميكنم بياين سر ميز ...

او غذا را به سرعت رويه ميز چيد و جيمز كه بي نهايت گرسنه بود به سرعت مشغول شد ...بقيه نيز دست كمي از او نداشتند بعد از انكه شام تمام شد همه سر ميز ماندند و مشغول صحبت شدند پدر او و پدر جان با هم گرم صحبت بودند و مادرش با مادربزرگ هرميون و مادر جان در حال بحث كردن بودند و ضاهرا بحث داغي نيز بود پدربزرگش چيزي را به پدربزرگ هرميون نشان مي داد و او به دقت به حرفهايه او گوش مي كرد و هر از چند گاهي سري تكان مي داد چشمان جيمز سنگين شده بود و با حواس پرتي به انها نگاه مي كرد جان و هرميون بغل دست او ارام پچ پچ مي كردند اما جيمز از حرفهايه انها چيزي نمي فهميد وقتي پدربزرگش از همه خواست كه به اطاقهايشان بروند و بخوابند جيمز خوشحال شد به سرعت به هرميون و بقيه شب بخير گفت و به همراه جان به اطاقش رفت هنوز چشمانش را كامل رويه هم نگذاشته بود كه خوابش برد...

***

صبح روز بعد با انرژي از جايش بلند شد و به اشپزخانه رفت و صبحانه اي كامل خورد كم كم بقيه نيز امدند پدربزرگش ورقه اي را به سمت او و دوستانش اورد گفت:خوب بچه ها اين برنامه درسيتونه شما سر زمانهايي كه نوشته شده تعليم مي بينيد مگر اينكه استادتون كاري مهمتر از اموزش شما داشته باشه ...

او چرخيد و رفت جيمز به برنامه نگاه كرد و با وحشت گفت:خدا به دادمون برسه اين جارو  گوش كنيد...

جيمز شروع به خواندن كرد:دو شنبه دفاع در برابر جادويه سياه از ساعت دو تا شش ،سه شنبه معجون سازي از ساعت دو تا شش،چهارشنبه گياه شناسي از ساعت دو تا چهارو نيم،پنج شنبه وردهايه جادويي از ساعت دو تا شش،جمعه رياضيات جادويي از ساعت دو تا هفت،شنبه تغيير شكل از ساعت دو تا شش و يك شنبه طلسمهايه باستاني از ساعت دو تا هفت...

جان با وحشت گفت:حتي يك شنبه هم كلاس داريم خدا به فريادمون برسه تازه رياضيات جاديي و وردهايه باستاني ديگه چيه ...

هرميون كه كمتر از انها ناراحت بود گفت:مثل اينكه از تو مدرسه كارمون سخت تره البته پرفسور پاتر گفت كه تا پانزده شانزده سالگي كارمون تمومه معلومه كه بايد فشرده درس بخونيم ...

انها نگاهي به هم كردند و با تاسف اهي كشيدند و به سمت اطاقهايشان رفتند تا خود را برايه شروع كلاسها يشان حاضر كنند...  

             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 8 قبل از ظهر  توسط البوس کبیر  |