تبليغاتX
کتاب آینده هری پاتر - جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل سیزده

کتاب آینده هری پاتر

وبلاگ داستان 8 هری پاتر

جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل سیزده

با سلام به دوستان خوبم از اون جایی که من فردا کار دارم و نمی خواهم بد قول شوم داستان را یک روز زودتر می گذارم از دوستان خوبم شیما پاتر::مهساخانم:: ارسان عزیز و اقا مرلین گل هم ممنون که لطف داشتن و نظر دادن در ضمن پی دی اف فصل دوازده را هم اقا مرلین از وبلاگ محفل ققنوس زحمت کشیدن و درست کردن که همین امروز می گذارم موفق باشید...
فصل سیزده/

چشمان او به پسرش و دوستان او بود كه ارام به طرف اطاقهايشان مي رفتند اولين روز اموزش انها بي نهايت سنگين و خسته كننده بود اما دوستيه انها و اينكه در كنار هم بودند تحمل انرا اسانتر مي كرد به گذشته فكر مي كرد زماني كه او و جك هم دوستاني جدا نشدني بودند نمي توانست خود را گول بزند از اينكه ممكن بود دوباره با جك دوست شود خوشحال بود اما مي ترسيد كه جك دوستيه او را قبول نكند و او نيز به جك حق مي داد او با اشتباه خود برايش دردسر زيادي درست كرده بود چشمانش رويه هم رفت و همانجا خوابيد وقتي چشمانش را باز كرد متوجه شد كه هوا روشن شده مت ويزلي خميازه كشان به طرف اشپزخانه مي رفت او نيز بلند شد و ارام به دنبال او رفت ان روز، روز موعود بود بالاخره جك بازميگشت و احتمالا با هم به دنبال ماموريتشان مي رفتند خودش به هيچ وجه نمي توانست تصور كند كه بايد كار را از كجا شروع كنند و اميدوار بود كه پدرش ايده اي داشته باشد و انها را راهنمايي كند مدت زيادي تا ظهر نمانده بود كه زنگ خانه به صدا درامد به سرعت بلند شد و به طرف در رفت مي دانست فقط كساني مي توانند خانه را ببينند كه پدرش محل خانه را به انها گفته باشد ولي با اين حال طبق عادت چوبش را به صورت اماده باش نگه داشت و در را باز كرد پشت در دو چهره اشنا حضور داشتند يكي از انها پدرش بود و ديگري دوست قديميش جك ديويس هر دويه انها به هم زل زده بودند و هيچ حرفي برايه گفتن نداشتند پدرش سكوت را شكست و گفت:اين هم  جك بالاخره خودش رو رسوند هر دوتون دنبالم بياين بايد براتون ماموريتتون رو شرح بدم ...

او انها را به اطاق خودش برد و با دست به صندليهايي كه در مقابل ميزش بود اشاره كرد انها نيز بلافاصله نشستند او گلويش را صاف كرد و گفت:سيريوس تو در جريان جزئيات اتفاقهايه افتاده شده قرار داري جك هم تا حدودي شرايط رو درك كرده همانطور كه مي دونيد اولين قدم و مهمترين قدم در راه نابوديه ريگولاس فناپذير كردن اون هستش و اين ماموريت بي نهايت مهم و به همان اندازه سخت و خطرناكه من هر دويه شما رو خوب مي شناسم و به هر دوتون اطمينان دارم و دوست دارم شما در اولين قدم اختلافهايه گذشتتون رو كنار بگذاريد و بازهم مثل دو برادر با هم رفتار كنيد در يك كار گروهي مهمترين چيز اتحاده ...من منتظرم...

او با احتياط نگاهش را از پدرش برداشت به جك نگاه كرد كش مكش بزرگي در درونش جريان داشت اگر الان اقدامي نمي كرد ممكن بود ديگر فرصتي بدست نياورد از طرف ديگر مي ترسيد دستش را دراز كند و جك انرا پس بزند و غرور او مانع از اين كار مي شد اما اگر جك اين كار را مي كرد تنها غرور او مي شكست اما اگر اين فرصت را از دست مي داد ممكن بود ديگر هرگز چنين شانسي بدست نياورد بدون هيچ فكر ديگري دستش را به سمت او دراز كرد انتظار داشت او در دست دادن دو دل باشد اما جك بدون هيچ درنگي دستش را فشرد انها به هم نگاه كردند و با شادي لبخند زدند برايه لحظه اي به دوراني رفته بودند كه برايه اولين بار در هاگوارتز قسم خوردند تا ابد با هم دوست باشند پدرش انها را به خود اورد او كه لبخند مي زد گفت :خوشحالم كه سر عقل اومديد خوب بهتره به مسائل مهمتر برسيم ...لرد ريگولاس،من از حرفهايي كه اون در هاگوارتز زد به نتايجي رسيدم مي دونيد اون كاملا مطمئن بود كه پيروز مي شه و حرفهايي زد كه به ضررش تمام خواهد شد برايه اون همه چيز از جايي شروع شد كه مي خواست به سرورش ولدمورت خدمت كنه محلي باستاني كه در اون به دنبال سپر روينكلا بود اون وقتي داشت در مورد اينكه چطور فهميده مي تونه قدرت رو بدزده حرف مي زد گفت كه به طلسمهايه باستاني علاقه زيادي داره و گفت كه برايه اينكه بتونه ولدمورت رو از صحنه محو كنه به سفرهايه زيادي رفته اون در ادامه صحبتهاش گفت كه در همين سفرها از افسانه اي قديمي اگاه شده در رابطه با بنيان گذاران... من فكر مي كنم اون در هر محل قديمي كه فكر مي كرده مي تونه توش چيزه با ارزشي ياد بگيره سرك كشيده علاقه اون به جادوهايه سياه و باستاني و چيزه با ارزشي كه در اولن سفرش به اينطور مكانها ياد گرفته بود مطمئنن اون رو اغوا مي كرده كه چيزهايه بيشتري در مورد اين مكانها بدونه از طرف ديگه من كتابهايه زيادي حتي در رابطه با جادويه سياه خوندم اما روش اون برايه جاودانگي رو هيچ جا نديدم اينكه بدن يك نفر به سرعت ساخته بشه واقعا عجيبه تنها چيزي كه ما مي تونيم از راه عقل بفهميم اينه كه مطمئنن برايه فناپذير كردن اون راهي وجود داره و پيدا كردن اين راه با توجه به اطلاعاتي كه گرفتيد بر عهده شما دو نفره اقايون ...

او صحبتهايش را تمام كرد و با جديت به انها نگاه كرد جك شانه اش را بالا انداخت و گفت :ما به اين مسئله مي رسيم و حلش مي كنيم... مگه نه سيريوس؟

سيريوس نيز كه لبخند مي زد گفت:مثل اب خوردن مي مونه رفيق...

***

جيمز و دوستانش مشغول انجام دادن تكليف روز گذشته بودند چشم انها به جك و پدر جيمز افتاد كه خنده كنان از پله ها پايين مي امدند جيمز از اين كه مي ديد انها با هم كنار امده اند خوشحال بود جك وقتي انها را ديد با صدايي مهربان گفت:چطوريد بچه ها ؟چيزهايي رو كه تو هاگوارتز بهتون ياد دادم رو تمرين مي كنيد؟

جيمز با تاسف سري تكان داد گفت:حتي وقت سر خاروندن هم نداريم ...حتي يك شنبه هم كلاس داريم از النا هم كه خبري نداريم و نمي تونيم براش نامه بنويسيم چون نمي دونيم سر جغدهامون چه بلايي اومده...

پدرش لبخندي زد و گفت:نگران نباش ريگولاس با جغدها كاري نداره دير يا زود خودشون ميان پهلوتون و مي تونيد با دوستتون نامه نگاري كنيد...

جك كه قيافه هايه پكر انها را نگاه مي كرد گفت:اون حالش خوبه و پيش ماگلها جاش امنه من هم نگران اون هستم اما شما بايد به خودتون مسلط باشيد ...

جان نتوانست جلويه خود را بگيرد و گفت: پرفسور پاتر معتقده كه ريگولاس دير يا زود به ماگل زاده ها حمله مي كنه و اونهايي رو كه بهش نپيوندن مي كشه النا كه محاله به اون خدمت كنه تازه نيومن مي دونه اون دوست جيمزه ...

جك با تفكر گفت:حق با شماست بعيد نيست كه ريگولاس سعي كنه از اون به عنوان دام استفاده كنه...فكر كنم بتونم براتون يه جغد تهيه كنم فعلا برايه اون شنل نامرئي رو بفرستيد تا ما با پرفسور مشورت كنيم فكر كنم اين خونه برايه اون و خانوادش هم جا داشته باشه ...

***

النا مثل هميشه خود را از پنجره اطاقش اويزان كرده بود و به بيرون نگاه مي كرد پدرش گفته بود كه او را به مدرسه ماگلي خواهد برد و او از اين موضوع ناراحت بود نمي توانست حالا كه دنيايي جديد و راز الود را شناخته از ان دل بكند بخصوص اينكه در ان دنيا دوستاني داشت كه نگرانشون بود پدرش گفته بود كه لازم نيست او نگران باشد و جنگ جادوگرها مربوط به خودشان است و به انها اسيبي نخواهد رسيد او نمي دانست كه نگرانيه النا از بابت خودش نيست و تصميم نداشت بگويد كه يكي از دوستانش در اين جنگ هدف اصلي به شمار مي رود اميدواربود كه دير يا زود جغدي از انها دريافت كند و در جريان امور قرار بگيرد مادرش او را صدا كرد و از او خواست كه برايه خوردن ناهار پايين برود وقتي به اشپزخانه رفت متوجه شد كه پدرش نيز در انجا حضور دارد يادش امد كه پدرش برايه پيدا كردن مدرسه اي برايه او ان روز را مرخصي گرفته است پدرش با خوشحالي گفت:النا بالاخره تونستم برات يه مدرسه خوب پيدا كنم كه ظرفيتش تكميل نشده باشه ...خوشحال نيستي؟

النا در ابتدا مي خواست بگويد كه خوشحال شده اما تغيير عقيده داد و گفت:معلومه كه خوشحال نشدم من كه گفتم مدرسه ماگلي نمي رم اينطوري اين احساس به من دست مي ده كه ديگه نمي تونم به جايي برگردم كه بهش تعلق دارم ...

پدرش با تعجب به او نگاه كرد و مي خواست چيزي بگويد اما مادرش با حركت لبش به او گفت كه النا را به حال خودش بگذارد ناهار بدون هيچ حرفه ديگري صرف شد النا مي خواست از جايش بلند شود كه درخشيدن شعله اي مانع او شد او و پدر و مادرش از ترس جيغ زدند و به عقب پريدند در جايي كه لحظا تي قبل اتش زبانه مي كشيد بسته اي به همراه نامه قرار داشت النا با خوشحالي فرياد زد:اينها از طرف دوستامه...

سپس به سرعت نامه را باز كرد و شروع به خواندن ان با صدايه بلند كرد:

با سلام به دوست خوبم النا

النايه عزيز اگر با اين شيوه فرستادن نامه ترساندمت عذر مي خواهم البته اين تنها راه و البته سريعترين و مطمئن ترين راه ممكن بود همانطور كه مي داني جامعه جادوگري در موقعيت خطرناكي قرار گرفته بسياري گمان مي كنند كه اين جنگ در دنيايه جادوگري خواهد ماند و ماگلها در امانند اما پدربزرگ من به هيچ وجه به اين موضوع اعتقاد ندارد او مي گويد كه دير يا زود جنگ به دنيايه ماگلها كشيده خواهد شد و اولين هدف ريگولاس هم از اين كار تشكيله سپاهي از ماگل زاده ها يي است كه هنوز به طور كامل وارد دنيايه جادوگري نشده اند او در هاگوارتز است و پيدا كردن انها برايه او اسان است و همانطور كه مي داني بد بختانه من هدف اصليه او محصوب مي شوم و او بيشتر از هر چيزي به دنبال من است تا با كسب قدرتهايه من جاودانه شود محلي كه من در حال حاضردر ان هستم برايه او غير قابل نفوذ است و او نمي تواند از جادويه پدربزرگم بگذرد بنابراين به دنبال راهي خواهد بود تا با ان من را يه دام بياندازد و تو بهترين گزينه هستي اين را گفتم تا مراقب خود باشي البته تا زماني كه اعضاء محفل ققنوس برايه اوردن تو و خانوادت به اينجا اقدام كنند انها دير يا زود به دنبال شما خواهند امد و ما دوباره در كنار هم خواهيم بود زيرا در حال حاضر من ،جان و هرميون در كنار هم هستيم و با كمك هم اين نامه را مي نويسيم انها بي نهايت به تو سلام مي رسانند من به همراه اين نامه شنل نامرئيم را هم برايت مي فرستم اميدوارم مجبور به استفاده از ان نشي ولي اگر احساس كرديد كه خطري در راه است فورا از ان استفاده كنيد طرز كارش را بلدي فكر نمي كنم امدن اعضاء محفل بيشتر از يك يا دو روز طول بكشد...

دوست داران تو جيمز،جان وهرميون

النا نامه را تا كرد و به پدرو مادر بهت زده اش نگاه كرد پدرش با لكنت گفت:تا چه حد مي شه رو حرفهايه دوستت و پدربزرگش حساب كرد؟

النا با جديت گفت:پدربزرگ دوستم هري پاتره اون مهمترين و بهترين جادوگر دنياست و فكر نمي كنم در تمام دنيا جادوگري باشه كه چيزي اون بگه و اون جادوگر حرفش رو باور نكنه ...خوب چي كار مي كنيم...

مادرش به سرعت گفت :از اينجا مي ريم، مي ريم مسافرت برايه يك مدت طولاني...

_فكر نمي كنيد رفتن به جايي كه دوستم گفته بهتره اون گفته كه اونجا نفوذ ناپذيره و كاملا امنه در ضمن ما در اونجا در كنار هري پاتر هستيم و مي فهميم كه چه خبره...

مادرش با نگراني گفت:اما اگر جايي بريم كه اصلا كسي نتونه پيدامون كنه كه بهتره اينطوري هيچ كس نمي دونه كجاييم...

پدرش به خود اومد و با صدايه بلندي گفت:صبركنيد ،صبر كنيد شما سر چي بحث مي كنيد؟ما قرار نيست از اينجا جايي بريم و اين دوستت هم خيالاتي شده جنگ جادوگرها به ما مربوط نيست و قرار نيست كه مربوط هم بشه...

اما مادرش با ترس گفت:اما پيتر اگر حرف اون پسر درست باشه چي ؟من حاضر نيستم جون خودم و دخترم رو به خطر بندازم...

_اما جوليا اخه يه بچه به چه درد اون يارو ريگولاس مي خوره ؟

_من نمي دونم و برام هم مهم نيست فقط ديگه نمي تونم در اين خونه بمونم...

قيافه مادرش كاملا جدي بود پدرش با نارضايتي گفت:باشه ولي به نظر من بهتره با اون ...چه ميدونم محفلي ها بريم به نظرم اگر قراره پنهان بشيم اونجا بهتره...

النا با خوشحالي منتظر موافقت مادرش ماند و وقتي او قبول كرد با خوشحالي فريادي كشيد از اينكه دوباره مي توانست به دنيايه جادوگري باز گردد خوشحال بود به سرعت به بسته رويه ميز چنگ زد و به اطاقش رفت تا وسايلش را ببندد...          


 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 1 بعد از ظهر  توسط البوس کبیر  |