تبليغاتX
کتاب آینده هری پاتر - جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل چهارده

کتاب آینده هری پاتر

وبلاگ داستان 8 هری پاتر

جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل چهارده

با سلام از اقا امير گل ، هاني دختر خورشيديه عزيز ، ارسان عزيز ، شاهين جان و دوست خيلي خوبم مرلين متشكرم كه نظر دادن هفته قبل چون كار داشتم داستان را يك روز زودتر گذاشتم اين هفته هم چون فردا سيزده به دره داستان را يك روز زودتر مي گذارم ولي از هفته بعد طبق قرارمان هر يك شنبه داستان را مي گذارم در ضمن مرلين عزيز از وبه محفل ققنوس زحمت پي دي اف فصل قبل را كشيدن كه همين امروز برايتان مي گذارم...

فصل چهارده/ 

جيمز، جان و هرميون به جك، پدر جيمز،پرفسور هلن اسپيلبرگ استاد زيبا رويه معجونها و ساحره بامزه مو بنفش كه در اولين جلسه محفل ديده بودند نگاه مي كردند كه خود را برايه اوردن النا و خانواده اش اماده مي‌ نمودند انها برايه اوردن سريع و ايمن انها رمزتاز درست كرده بودند وقتي كاملا اماده شدند با اشاره جك اپارات كردند در مقابل انها خانه ماگلي زيبا و دوست داشتني قرار داشت با قدمهايي بلند و محكم خود را به در خانه رساندند جك دستش را بلند كرد تا در بزند اما صداهايي كه از درون خانه مي امد او را منصرف كرد صدايي كه برايه جك بي نهايت اشنا بود فرياد زد:احمقا زود باشيد ديگه كره من نشون مي ده كه هر سه تاشون خونه هستند بايد هر چه زودتر بگيريمشون و ببريمشون پيش ارباب ...

صدايه مردانه ديگري گفت:هيدارس تمام خونرو گشتيم هيشكي تو اين خونه نيست مطمئني وسيلت قاطي نكرد...

_خفه شو احمق بيشور...حتما يه جا خودشون رو قايم كردن ... شايدم نامرئين...

ساحره اي كه صدايي احمقانه داشت گفت:هيدارس اونها ماگلن،ماگلها كه نمي تونن خودشون رو نامرئي كنند،دختره هم تازه سال اولشه...

جك نگاهي به همراهانش كرد و انها نيز با چهره‌هايي مصمم سري تكان دادند و چوبهايشان را دراوردند جك چوبش را به سمت در گرفت بلافاصله در از پاشنه كنده شد و به سمت ديگر سالن رفت در راه به يكي از مهاجمان خورد و او را نقش زمين كرد به غير از ساحره اي كه بيهوش رويه زمين افتاده بود شش سياه پوش ديگر نيز در سالن حضورداشتند قبل از انكه به خود بيايند رگباري از جادوها به سمتشان رفت وسه تا از انها را از پا دراورد افراد باقي مانده به سرعت موضع گرفتند اسپيلبرگ و ساحره مو بنفش كه كارولين نام داشت با جادوگري خشن كه كاملا تاس بود و بر رويه سرش عكس اژدهايي را خالكوبي كرده بود مشغول نبرد شدند دندانهايه پيشين جادوگر از طلا بود و در گوش سمت راستش گوشواره حلقويه بزرگي را اويزان كرده بود پدر جيمز با ساحره اي قد بلند مبارزه مي كرد هر دويه انها كارشان عالي بود و چوبشان لحظه اي از حركت نمي ايستاد جك مقابل هيدارس ايستاده بود ،هيدارس از خوشحالي نفس نفس مي زد و در چهره جك لبخندي غمگين نشسته بود جك با صدايي ارام گفت:باز هم در مقابل هم قرار گرفتيم...تو برام مشكلاته زيادي درست كردي هيدارس اميدوارم وقتي در ازكابان عذاب مي كشي فقط به ياد من باشي و اينكه من تو رو اونجا انداختم ...

هيدارس لبخند زشتي زد سپس با صدايي شاد گفت:هميشه از ازار دادن تو لذت بردم ديويس حالا از كشتنت لذت خواهم برد...

او چوبش را به سمت جك گرفت و با صدايه بلندي گفت«اوادا كداورا»جادويه مرگي از چوبش خارج شد وبه سمت جك رفت جك نيز با ارامش كمي چرخيد و اجازه داد جادو از كنارش عبور كرده و به ديوار پشتش اصابت كند و به طور هم زمان بدون انكه دهانش را باز كند جادويي قدرتمند را روانه هيدارس كرد،هيدارس كه با مشاهده قدرت جادو دست پاچه شده بود به سرعت ديواره دفاعي ساخت و جادو را منحرف كرد ولي او به قدري كند بود كه متوجه جادويه بعديه جك نشد،جادويه دوم جك درست به سينه اش اصابت كرد و او كه با طنابهايه نامرئي بسته شده بود نقش زمين شد جك چوب او را از دستش در اورد و به ميدان نبرد نگاه كرد صدايه درگيري سه نقاب پوش ديگر را از اطاقهايه ديگر خانه به انجا كشانده بود اسپيلبرگ هنوز مشغول مبارزه با همان جادوگر طاس بود و كارولين باجادوگري قد كوتاه و فرز مبارزه مي كرد،سيريوس به طور همزمان يك ساحره و يك جادوگر را به خود مشغول كرده بود او ساحره اي را كه در ابتدا با او مبارزه مي كرد را از پا در اورده بود جك چوبش را به طرف جادوگري كه با سيريوس مبارزه مي كرد تكان داد و او را بيهوش كرد ساحره حواسش به جك پرت شده بود كه سيريوس او را خلع صلاح كرد و بست جك به سمت اسپيلبرگ رفت و پدر جيمز به كمك كارولين شتافت در كمتر از يك دقيقه تمامي مرگخوارها كه با جادويه ضد اپارات بسته شده بودند در گوشه اي از خانه رويه هم قرار گرفتند النا كه در سمت ديگر خانه بود شنل نامرئي را از رويه خود و پدرو مادرش برداشت و به سمت انها امد انها در تمام مدت در گوشه اي از اطاق بدون سر و صدا مشغول نظاره كردن مبارزه بودند پدر النا جلو امد و گفت:من پيتر هستم،اين هم همسرم جولياست از كمكتون واقعا ممنونم...

جك با او دست داد و گفت:قابلي نداشت...خوب اماده ايد كه بريم يا بايد وسيله هاتون رو جمع كنيد؟

النا خيلي سريع گفت:من وسيله هام رو جمع كردم و امادم...

اما پدر و مادرش به سمت اطاقهايشان رفتند و بعد از حدود پنج دقيقه امدند جك طرز استفاده از رمزتاز را برايه انها گفت و ادامه داد:اين شما رو مستقيم اونجا ضاهر ميكنه ما بايد اين مرگخوارها رو ببريم تحويل بديم كارولين بهتره تو همراه اونها باشي...

كارولين با تكان سر موافقت كرد و انها را به سمت رمزتاز هدايت كرد النا كه قبلا هنگام فرار از هاگوارتز رمزتاز را تجربه كرده بود با هيجان انگشتش را به فنجاني زد كه رويه ميز قرار داشت با شماره سه قلابهايه نامرئي به دور نافشان بسته شد و انها در اميزه اي از رنگهايه مختلف يه پرواز در امدند پدر و مادرش سعي مي كردند فريادشان را در گلو خفه كنند و وقتي رمز تاز به طور ناگهاني از حركت ايستاد نقش زمين شدند النا با كمك دابي از زمين بلند او از ديدن جن خانگي كاملا شگفت زده شده بود و قبل از انكه بفهمد چه شده در اغوش دوستانش قرار گرفت هرميون حتي به او فرصت نفس تازه كردن نداد و پرسيد:خوب بگو ببينم تو اين چند روز چيكار مي كردي؟

و پيش از انكه او بتواند حرفي بزند جيمز بپرسيد:مشكلي كه پيش نيومد؟بقيه كجان؟

_بذاريد دوشيزه ديمون كمي نفس بكشه...

پدربزرگ جيمز اين حرف را زد و با لبخندي النا و پدر و مادرش را به اشپزخانه دعوت كرد در انجا كمي برايه انها در باره محفل صحبت كرد پدر و مادر النا از اينكه معلوم نبود چه مدت در ان خانه كسل كننده زنداني هستند خوشحال نبودند اما جديتي در صدايه پيرمرد روبرويشان قرار داشت كه باعث مي شد انها حرفهايه او را قبول كنند و تصميم بگيرند كه با شرايط كنوني خود كنار بيايند پدربزرگ جيمز ساكنين خانه را صدا كرد و انها را با هم اشنا نمود وقتي پدر النا و پدر جان با هم مشغول صحبت شدند و مادرش به زنها پيوست رويش را به النا كرد و به او در رابطه با تحصيلش در خانه توضيحاتي داد سپس از انها خواست كه در فرصتهايه بي كاري به النا در درسهايه عقب افتاده اش كمك كنند بچه ها با نااميدي به سمت اطاق پسرها رفتند و مشغول در خواندن شدند تنها وقت استراحت انها وقت ناهار بود و بعد از ان نيز كلاس داشتند بعد از كلاس يكي دو ساعتي را به درس خواندن سپري كردن وبعد تنها برايه شام پايين رفتند بعد از شام بالاخره بي كار شدند و وقتي برايه صحبت پيدا كردند با انكه هر چهار نفرشان از فرط خستگي در حال غش كردن بودند اما مشغول صحبت شدند و از خواب گذشتند النا از اتفاقهايه ان روز صبح تعريف كرد و گفت:من تازه از خواب بيدار شده بودم، مي دونيد هيچ وقت شنل نامرئي همراهم نبود اما صبح كه بيدار شدم و چشمم به اون افتاد نمي دونم چي شد كه به سرم زد برش دارم بعد رفتم اشپزخانه كه چند تا صدايه ترق اومد خيلي زود شنل رو رو سر خودم و پدر و مادرم انداختم مجبور بوديم خودمون رو جمع كنيم كه معلوم نشيم با هزار زحمت خودمون رو به سالن رسونديم مي خواستيم به سمت در بريم كه يكيشون در رو بست ديگه اونجا گير افتاده بوديم و نمي دونستيم چيكار كنيم نزديك ده دقيقه اونجا كز كرده بوديم و اميدوار بوديم كه برن همون موقع در منفجر شد و محفلي ها ريختن تو خونه و همشون رو بستند...

بچه ها كه با علاقه به داستان هيجان انگيز او گوش مي كردن با شنيدن پايان ان لبخندي زدند جيمز با علاقه پرسيد:مرگخوارها چند نفر بودند؟

_دقيقا ده نفر...

هرميون جيغي از هيجان زد و گفت:ده به چهار...اونها كارشون عالي بوده...

جيمز لبخندي زد و با صدايي پر غرور گفت:خوب ديگه فكركنم بهتره بخوابيم تا خوب درس نخونيم و اماده نشيم نوبت ما نمي شه كه از خونه بيرون بريم مگه نه بچه ها...

انها نيز با تكان سر تاييد كردند دخترها شب به خير گفتند و به اطاقهايه خود رفتند جيمز به سقف خيره شده بود و فكر مي كرد اتفاقهايه ان روز باعث شده بود انها تصميم بگيرند كه در يادگيري درسهايشان جدي تر باشند تك تك انها ارزويه روزي را داشتند كه بتوانند از خانه بيرون بروند و با رويدادهايه هيجان انگيزي دست و پنجه نرم كنند...

***

جيمز صبح روز بعد با خستگي بيش از حد از خواب بيدار شد با بي حالي به سمت تخت جان رفت و به اعتراضهايه او توجه نكرد و او را از خواب بيدار كرد تا شروع درسهايشان مي توانستند كمي تفريح كنند اما از انجا كه هنوز هم النا كمي از انها عقب تر بود بايد به او هم كمك مي كردند دخترها در اطاقشان نبودند و اين بدين معني بود كه انها زودتر از پسرها بيدار شده اند وقتي به اشپزخانه رسيدند متوجه شدند كه همه در انجا جمعند و به نظر خوشحال و راضي مي رسند مردها در گوشه اي با هم صحبت ميكردند و زنها نيز در جايه ديگري مشغول صحبت بودند تنها دابي به انها توجه نشان داد و فورا برايشان صبحانه اورد وقتي صبحانه شان راتمام كردند به دخترها پيوستند جان پرسيد:اينجا چه خبره ؟چرا بقيه اينقدر خوشحالن؟

النا روزنامه پيام روز را جلو كشيد و گفت:خبر دستگيري مرگخوارها توسط اعضاء فرقه تو روزنامه چاپ شده و وزير هم حمايت كامل خودش رو از ما اعلام كرده از صبح تا حالا كلي نامه اومده...كسايي كه مي خوان عضو محفل بشوند اين موضوع خيلي خوبه البته پرفسور پاترمي گه بايد حواسمون باشه چون معلوم نيست به چند تا از اين ادمها مي شه اعتماد كرد در حال حاضر بيشتر اعضاء فرقه دارند درمورد اين داوطلبين تحقيق مي كنن تا صلاحيتشون رو تاييد كنند مهمتر از اون وزير ديوانه سازها رو بيرون كرده و يك سري موجود جديد اورده اسمشون ايزماره ...

جيمز و جان با هم گفتند:چي چي؟

به جايه النا هرميون پاسخ داد و گفت: ايزمار...من رفتم تو كتابخونه محفل گشتم و يك چيزهايي پيدا كردم اين موجودات فقط به چشم كسايي ميان كه خودشون مي خوان عكسشون تو اين كتاب هست...

جيمز بر رويه يكي از صفحه هايه كتابي كه در دست هرميون بود عكس موجودي را ديد كه تقريبا مانند انسان بود و مانند انسان رويه دو پايش مي ايستاد موهايش به رنگ ابي بود و مانند شعله اتش به سمت بالا حركت مي كرد گويي از زيرپاهايش بادي شديد به سمت بالا مي وزيد دماغ و دهانش مانند انسان بود اما چشمانش بسياردرشت و به رنگ زرد بود ابرويه نازكي داشت و پوستش تركيبي از رنگ سبز لجني و نقره اي بود اندازه دستانش مانند انسان بود و با بدنش متناسب بود ولي شكلش به گونه اي بود كه گويي بر رويه استخوانهايه درشت دستش تنها لايه اي نازك از پوست قرار دارد شلوار و جليغه كهنه اي به تن ايزمار درون كتاب بود...

جان با تعجب گفت:حالا اينها مي تونند جلويه مرگخوارها رو بگيرند؟

النا توضيح داد:تو اين كتاب نوشته كه هيچ جادويه سياهي رويه اونها اثر نداره و فقط جادوهايه دفاعي و معمولي جلوشون كاربرد دارند از اونجا كه اونها هميشه دشمن پليدي و بدي بودن در مقابل جادويه سياه به مرور زمان تجهيز شدن از طرف ديگه ديوانه سازها به جايي كه اونها حضور دارند نزديك نمي شوند و اونها مي تونند با نگاهشون و تمركز هرچيزي رو اتش بزنند بنابراين جلويه اينفريها هم مي تونند ايستادگي كنند ...

جيمز با تعجب پرسيد:پس چرا وزارتخونه قبلا با اونها همكاري نمي كرد؟

هرميون كمي اخم كرد و گفت:ميدوني فكر كنم يكي از دلايلش رو بدونم اونها تو جاهايه مرطوب و باراني نمي تونند مدت زيادي زندگي كنند الان هم وزارتخونه تو كل جزيره اي كه ازكابان توش هست اتشهايه جاويد رو پديد اورده و كاري كرده كه بارون در اونجا بصورت شهابسنگ فرود بياد كه برايه اونها مشكلي بوجود نياره...

_خوب اين كارهارو قبلا هم مي تونستن انجام بدن...نه؟

جيمز اين راگفت و برايه گرفتن جوابش فورا به پدربزرگش نگاه كرد او مشغول صحبت با پدربزرگ هرميون بود و دور از ادب بود كه جيمز مزاحمشان شود با نااميدي كمي سرش را گرداند و چشمش به جك افتاد كه در سكوت به بحث دوستش سيريوس ،پدر جان و پدر النا گوش مي كرد گويي او متوجه نگاه كسي بر رويه خود شده بود چون سرش را بلند كرد و كمي به اطراف چرخاند و نگاهش بر رويه جيمز ثابت شد لبخندي زد و به انها نزديك شد و در كنارشان نشست و پرسيد:خوب بچه ها مشكلي كه نداريد...

جيمز گفت:جك ما داشتيم در مورد اين نگهبانهايه جديد ازكابان صحبت مي كرديم ... به نظر شما اونها برايه حفاظت از ديوارهايه ازكابان توانايي و شايستگيه لازم رو دارند؟

جك با لبخندي شيرين گفت:بدون شك اونها بهترين نگهبانهايي هستند كه ازكابان مي تونه داشته باشه...

_پس چرا قبلا با اونها همكاري نمي كرديم؟

_مشكل خود اونها بودند... مي دونيد اونها موجودات بسيار مغروري هستند و به هيچ وجه حاضر نيستند به موجودات ديگه خدمت كنند از اين نظر حتي از سناتورها هم سر سخت ترند به همين خاطر خيلي كم ديده مي شوند چون فقط كسايي كه خودشون بخواهند مي تونن اونها رو ببينن البته اونها به شرافت و صداقت سخت اعتقاد دارند و بنابراين هميشه با جادويه سياه مبارزه مي كنند حتي دفعه قبل هم اونها با ولدمورت مبارزه مي كردند اما اين تلاش اونها به چشم نمي يومد چون اونها انفرادي عمل مي كردند و با محفل و وزارتخونه و به طور كلي جادوگرها كاري نداشتند در ضمن اونها از خود نمايي هم بدشون مياد،اين مسئله كه وزير چطور تونسته اونها رو راضي كنه واقعا عجيبه خود ما حتي فكرش رو هم نمي كرديم كه اونها محافظت از ازكابان رو قبول كنند اين كار وزير واقعا ارزشمند بوده...

جيمز سري تكان داد گفت:روز اول كه پدربزرگ با وزير ملاقات كرد گفت كه تدبير و شجاعت اون به جامعه جادوگري كمك خواهد كرد...

_شايد به جامعه جادوگري كمك كنه اما به خودش اصلا...

بچه ها با تعجب به او نگاه كردند و جك ادامه داد:ويتو جوانترين وزيريه كه تا حالا انتخاب شده اون قبل از اينكه وزير بشه كارگاه بوده و اون هنوز هم مثل يك كارگاه عمل مي كنه اون جوانتر و پاك تر از اونه كه شيفته قدرت بشه اون در حال حاضر بهترين گزينه برايه اين پسته اون شجاعه، و در كارش جدي اما به همون اندازه كله شقه مثل تمام كارگاههايه ديگه اون تمام فكر و ذكرش كمك به جامعشه و به همون اندازه كه برايه حفظ جامعه كار انجام داده برايه حفظ جونه خودش كاري نكرده و اين موضوع پرفسور پاتر و خود من رو نگران مي كنه اون جوانتر از اونه كه درك كنه وجودش چقدر برايه جامعه جادويي لازمه اون در تمام كارهاش با پرفسور پاتر مشورت مي كنه اما هر وقت كه پرفسور در مورد محافظت از خودش با اون صحبت مي كنه گوشش بدهكار نيست ميدونيد يكي از كارهايه محفل محافظت مخفيانه از اونه محفل اصلا دوست نداره كسايي مثل وزيرهايي كه در زمان ولدمورت رويه كار بودن جايه اون رو بگيرن...

او چشمكي زد و از انها دور شد بچه ها با صدايه بلندي از او تشكر كردند جيمز به حرفهايي كه زده شده بود فكر مي كرد با انكه ريگولاس تاكنون دو بار اقدام كرده بود اما وزير بسيار جدي كارهايه لازم رو انجام داده بود جيمز از صميم قلب اميدوار بود كه او سالم بماند و اميدوار بود تا مدت مديدي ريگولاس كاري نكند اما اين فكر به طور كامل از سرش نگذشته بود كه صدايه اپاراتي امد و جادوگري هراسان ضاهر شد او استاد درس رياضيات جادويي هاگوارتز و يكي از كساني بود كه قرار بود استاد بچه ها باشد و به انها تدريس كند همه سرها به طرف او چرخيد او با دست پاچگي گفت:حمله شده ... ريش مرلين كمكمون كنه اينا ديگه چين؟وحشتناكن، به ماگلها حمله كردن مثله اينكه مي خوان قدرت نمايي كنند...

پدربزرگش به سرعت ايستاد و گفت:تو از چي حرف مي زني ديويد ... منظورت رو از اونها واضح تر بيان كن...

همه با چشماني گرد و نگران به ديويد نگاه مي كردند كه سينه اش تند تند بالا و پايين مي شد او نفس خود را جمع كرد و گفت:اونها مثل اينفريها مي مونن ،جسدن ... ولي نه جسد ادمي زاد اونها...اونها اجساد حيوانات بزرگ ودرندن توشون اجساد حيوانات ما قبل تاريخي هم چند تايي بود تعداد زيادي جسد غول غار نشين و غول هم بود بزرگ بودن...خيلي بزرگ...

همه به هري پاتر نگاه كردن كه ابروان سفيدش را در هم كشيد و با اخم گفت:اما چنين چيزي امكان نداره...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/12ساعت 1 بعد از ظهر  توسط البوس کبیر  |