جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل پانزده
فصل پانزده/
اعضاء محفل در سكوتي مرگبار به رئيس خود نگاه مي كردند او ادامه داد:اين جادو برايه اجساد انسان كارايي داره اخه چطور ممكنه بشه باهاش بقيه اجساد رو هم به حركت در اورد ؟
جك متفكرانه گفت:ممكنه دامنه جادو رو وسيعتر كرده باشه به طوريكه بتونه بقيه اجساد رو هم به حركت دربياره...
پرفسور كارسف استاد وردهايه جادويي طبق عادت هميشگي اش با پشت انگشت شصتش ابرويه كلفتش را خاروند و گفت:به نظر من اون چندتا جادو رو تركيب كرده و با اين كار تونسته اجساد اونها رو هم تحت كنترل خودش بگيره در هر حال به نظر من اونها هم با مرگ اربابشون از كار مي افتن...
هري خود را تكاني داد و حواسش را متمركز كرد و گفت:در هر صورت الان وقته بحث كردن درباره اين موضوع نيست فورا همه اعضاء محفلرو به محل دعوت كنيد هر كي رو كه توان جنگيدن داره...
او رويش را به بچه ها كرد و ادامه داد:شما به همراه خانواده ديمون تو خونه مي مونيد به هيچ وجه از خونه خارج نشيد اينجا در برابر اينفري از هر نوعش ايمنه ...فكر نكنم امروز از درس خوندن خبري باشه...
بلافاصله ذهنش را بر رويه لندن ماگلي متمركز كرد و غيب شد وقتي سياهي جايه خود را به نور ناشي از تابش خورشيد داد منظره اي را ديد كه حتي در بدترين كابوسهايش هم نديده بود تمام خيابانهايه شهر پر از موجودات ريز و درشت رعب انگيزي بود كه به هر موجود زنده اي حمله مي كردند انها به هيچ وجه مثل اينفريهايه سابق كند نبودند بلكه با سرعت زيادي حركت مي كردند و ويراني به بار مي اوردند تعداد غولها و غولهايه غار نشيني كه با جراحاتي وحشتناك بر رويه بدنشان حركت مي كردند به قدري زياد بود كه به نظرش رسيد ريگولاس تمام انها را كشته و برايه خود اينفري ساخته است موجودات كوچكتر مثل شيري كه به او حمله كرد كاملا سالم به نظر مي رسيد هر چند كه بسيار استخواني بود و چشمانش را لايه نازكي از پوست گرفته بود و كدر كرده بود ريگولاس برايه كشتن انها از جادويه مرگ استفاده كرده بود اما موجودات بزرگتر را با اسيبهايه بدني كشته بود قبل از انكه دندانهايه اينفري به او برسد به چوبش تكاني سريع داد و او را بست تازه متوجه شد كه تمام اعضاء محفل پشت او ضاهر شده اند و به او نگاه مي كنند فيله بزرگي نعره كشان به انها نزديك مي شد اجهايش به شكل وحشتناكي از جا در امده بودند و مطمئنن علت مرگ او نيز اين بوده است جك و سيريوس به طور همزمان چوبشان را به سمت او تكان دادند اتش عظيمي از نوك چوبهايشان خارج شد و راه اينفري را بست او لحظه اي بي حركت پشت اتش ايستاد اما بلافاصله چشمانش برقي زد با حالتي بي پروا از اتش رد شد و چيزي نمانده بود كه جك وسيريوس را له كند انها نيز كه بي نهايت شگفت زده بودند به سرعت غيب شدند و در جايه امني خود را ضاهر كردند هري كه به پسرش و دوست او نگاه مي كرد به سرعت چوبش را به سمت زير يكي پاهايه جلويي فيل گرفت توده عظيمي از خاك زير ان خالي شد پايه فيل به درون گودال رفت و او كمي سكندري خورد و تلاش كرد خود را سروپا نگه دارد اما در نهايت با صدايه تالاپ بلندي كه كل خيابان را به لرزه دراورد نقش زمين شد هري فرصت را از دست نداد و خيلي سريع ديوار خانه اي را كه فيل بغل ان افتاده بود را رويه سرش خراب كرد...
با اندوه سرش را به طرف افرادش چرخاند و گفت:ما نمي تونيم اينها رو بكشيم اتش هم اينها رو نمي ترسونه تنها كاري كه از دست ما بر مياد اينه اينه كه سرعتشون رو كم كنيم تا ماگلهايه بيشتري بتونن فرار كنن دوتا دوتا پخش بشيد و از همديگه حمايت كنيد...
سيريوس خيلي سريع به همسرش پيوست او نمي خواست در ان وضعيت او را تنها بگذارد جك و ديويد نيز يك گروه را تشكيل دادند و مشغول شدند رونالد ويزلي پدربزرگ هرميون به هري پيوست و گفت:مثل قديمها رفيق...
هري كه با سرعت زياد چوبش را به سمت اينفريها تكان مي داد گفت:بدتر از قديمها ،ولدمورت تو اوجه قدرتش هم همچين سپاهي نداشت و همچين حمله اي به ماگلها نكرد...
_منظوره من وقتهايي بود كه همدوش هم مي جنگيديم وگرنه منم يادم هست كه قبلا لازم نبود از ماگلها مراقبت كنيم...
او چوبش را به سمت تيركي گرفت وبه هوا بلند كرد سپس با قدرت زياد به صورت غول غارنشيني كوبيد كه وحشيانه به سمت انها مي امد غول غارنشين چيزي حدود شش متر انورتر نقش زمين شد لحظه اي بي حركت ماند سپس از جايش بلند شد و مجددا به طرف انها امد رون لبخند تلخي زد و گفت:مي دوني هري ترجيح مي دم تو يك غار پر از اكرومانتيولا باشم تا اينجا...
_نگران نباش ريگولاس به دوستايه تو هم رحم نكرده...
و به چهره وحشت زده دوستش نيش خند زد يك عنكبوت غول پيكر به سمت موجوداتي كه به سمت انها روان بودند اضافه شده بود هري متوجه وحشت دوستش شده بود مطمئنن ان عنكبوت با ان لايه نازك پوست بر رويه چشمانش او را به ياد يك اكرومانتيولايه خاص مي انداخت هري به سرعت وارد عمل شد و بهترين كار ممكن را كرد او عنكبوت را به پشت رويه زمين انداخت و او ديگر حتي نمي توانست ذره اي تكان بخورد بعد از يك ربع حلقه محاصره انها به شدت تنگ شده بود و انها تنها يك راه داشتند به سرعت اپارات كردند و در نقطه اي ديگر از شهر ضاهر شدند انجا نيز وضعيتي مشابه با محل قبلي را داشت هري با نااميدي سرش را چرخاند اهي كشيد و چوبش را بلند كرد او ديگر اين واقعيت را قبول كرده بود كه از دست انها كاري بر نمي ايد گوزني نقره اي با سرعت زياد از چوبش خارج شد و به حركت در امد او از تك تك اعضاء خواسته بود كه انجا را ترك كنند صدايه درد الود اشنايي او را به وحشت انداخت بلافاصله بعد از ان صدايه جيغي زنانه امد و صدايي مردانه كه متعلق به جك بود و فرياد زد«نه»لحظه اي بي حركت ايستاد سپس شروع كرد به دويدن به سمت صدا صحنه اي كه در مقابلش بود باعث شد خون در رگهايش يخ بزند دستي شانه اش را گرفت و فشار داد او دوستش رونالد ويزلي بود كه او را دنبال كرده بود بيست متر انورتر جسد بي جان پسرش سيريوس افتاده بود در حالي كه جمجمه اش كاملا متلاشي شده بود در كنار او عروسش بود كه تمام بدنش غرق در خون بود او به شدت مجروح شده بود و هري پاتر به خوبي مي دانست كه خورشيد زندگيه او نيز بزودي غروب خواهد كرد در كنار انها جك چوبش را با خشم به سمت غولي تكان مي داد كه از تيره اهني به عنوان چوبدستي استفاده مي كرد او جراحات وحشتناكي را رويه بدن غول بوجود اورده بود اما اينفري كه دردي را حس نمي كرد دوباره بلند مي شد و به حركت ادامه مي داد جك بار ديگر با خشم به چوبش تكاني وحشيانه داد تير اهن را از دست غول دراورد و با ان او را به ديوار ميخ كوب كرد سپس چند جادو را به گردن جانور كوفت و سرش را از بدن جدا كرد اينفري ديگر تكان نمي خورد بدون شك او از بين رفته بود اما هري به قدري محزون بود كه متوجه اين نكته نشد با قدمهايي لرزان خود را به پسر و عروسش رساند و با هر يك از دستهايش يكي از دستهايه انها را گرفت با انكه او با درد رنج اشنا بود اما باز هم نتوانست خود را كنترل كند چشمانش پر از اشك شد و ناخواسته بر گونه هايش جاري گشت صدايه هق هقي به گوشش مي رسيد اما صدا دورتر از ان بود كه او را به خود اورد او ديگر هيچ چيز را به درستي نمي شنيد حتي متوجه جك نشد كه دست ديگر سيريوس را گرفته بود و گريه مي كرد رون ويزلي تنها كسي بود كه در ان جمع سه نفره گريه نمي كرد و تنها كسي بود كه به صورتهايه پر از خون ماريا و سيريوس نگاه مي كرد چشمان او نيز پر از غم بود اما او از همان ابتدا خود را برايه اين اتفاقها اماده كرده بود مي دانست با ظهور اين لرد سياه جديد بايد هر روز منتظر اين اتفاقها باشند و با چيزي كه ان روز ديده بود اميدوار بود حداقل تا وقتي كه نوه اش به سن قانوني مي رسد زنده بماند صدايه زنانه ارام و لرزاني گفت:پدر
با انكه اين صدا بسيار ارامتر از صدايه هق هق جك بود اما هري انرا به خوبي شنيد او گمان نمي كرد ماريا تا ان لحظه زنده باشد بنابراين دست پسرش را رها كرد و به عروسش خيره شد او با همان صدايه شكننده گفت:مراقب جيمز باشيد و بهش ياد بديد كه شجاع و قوي باشه بگيد كه ما دوست نداريم اون برامون اشك بريزه و تاسف بخوره...
صدايه او خس خسي كرد سپس مقدار زيادي خون بالا اورد و فشار دستش را بر رويه دست هري زياد كرد بدن او كمي كش امد اما اين كشش خيلي زود تمام شد و او برايه هميشه ان دنيا را ترك كرد هري با انگشتان لرزان چشمان او را بست هميشه بدترين اتفاقها بايد برايه او مي افتاد و هميشه سنگينترين وظايف بر گردن او بود اما هري مي دانست كه دادن اين خبر به جيمز از تمام كارهايي كه قبلا بايد مي كرده سخت تر است ...
***
جيمز با نگراني در اشپزخانه قدم مي زد بيشتر اعضاء محفل بازگشته بودند درست بود كه بيشتر انها به شدت زخمي بودند اما حداقل مي دانستند كه درمان خواهند شد اما هنوز از بازگشت خانواده اش و جك كه او را نيز به اندازه خانواده اش دوست داشت خبري نبود اعضاء محفل مي گفتند كه جك و ديويد همرزم بوده اند اما او به هيچ كس چيزي نگفت و برايه استراحت به يكي از اطاقهايه خانه رفت جيمز نمي دانست كه به نظرش رسيده يا واقعا ديويد از نگاه كردن به چشمانش خود داري مي كند هرميون نيز به اندازه جيمز ناراحت بود پدربزرگ او نيز هنوز بازنگشته بود مادربزرگش مشغول دلداري دادن به او بود كارولين به سمت او امد و دستش را رويه شانه جيمز گذاشت و او را به طرف يكي از صندلي ها برد و اهسته گفت:بشين جيمز مي دونم كه نگراني ولي با قدم رو رفتن به جايي نمي رسي منم مثل تو نگران اونها هستم ما در اين مدت كوتاه خيلي با هم صميمي شديم و من هم دوست دارم اونها خيلي سريع برگردند...
كم كم با حرفهايه او جيمز داشت ارام مي شد كه چند صدايه اپارات از سالن ورودي خانه به گوش رسيد جيمز و هرميون به همراه كارولين،پرفسور اسپيلبرگ و مادربزرگ هرميون به انجا رفتند پيشاپيش انها پدربزرگ جيمز بود كه كاملا محزون به نظر بود بعد از او پدربزرگ هرميون بود كه نوه اش را در اغوش كشيده بود و او را نوازش مي كرد پشت سر انها جك بود او به دليلي سرش را بلند نمي كرد اما خبري از پدر و مادر او نبود كارولين باز هم شانه او را گرفت و اينبار كمي انرا فشار داد پدربزرگش گلويش را صاف كرد و با صدايي اري از احساس گفت:جيمز مي شه لطفا با من به اطاقم بياي ...
جيمز به شدت لرزيد و افكار وحشتناكي به ذهنش راه يافت و جيمز با تمام وجود اميدوار بود اين فكر كه پدر و مادرش سخت اسيب ديده اند درست باشد زيرا در مقابل بقيه افكارش از همه بهتر بود نگاه خيره همه را بر رويه خود احساس مي كرد با قدمهايي ارام به دنبال پدربزرگش به اطاق او رفت او پشت ميزش نشست و كمي گلويش را صاف كرد و با صدايي ارام و متين گفت:مي دوني جيمز هميشه اتفاقهايي در زندگيه ادم مي افته كه جلو گيري از اونها از قدرت ادم خارجه اين اتفاقها ممكنه خيلي خيلي درد ناك باشند من اين رو مي گم چون بارها اون رو تجربه كردم اما تنها كاري كه ادم مي تونه بكنه اينه كه با اون اتفاق كنار بياد مي دوني تو خيلي شجاع تر از مني هر چي باشه تو وارث گريفندوري ولي من نه مطمئنم كه تو با اين مسئله بهتر از من كنار خواهي اومد و...
جيمز حرف او را قطع كرد و با صدايي لرزان گفت:پدربزرگ بگيد چه اتفاقي افتاده...بلايي سر پدر و مادرم اومده؟
پدربزرگش كمي سرش را پايين اورد و با صدايي غمناك گفت:ميدونم كه سخته جيمز ولي بايد بگم كه متاسفانه اونها ديگه در كنار ما نيستن...
او كمي مكث كرد جيمز سر جايش خشك شده بود اميدوار بود كه اين يك شوخي باشد اما پدربزرگش جدي تر از هميشه بود و جيمز غم را از همان ابتدا در چشمان او ديده بود او هر چقدر هم كه سعي مي كرد نمي توانست غم خود را مخفي كند او ادامه داد و گفت:مي دوني من اشتباه كردم كه گفتم اونها در كنار ما نيستن اونها پيش ما هستند هميشه اونها در قلبهايه ما هستن و ما هميشه مي تونيم وجودشون رو احساس كنيم پس اونها واقعا از پيش ما نرفتن وتو بايد...
جيمز ديگر به حرفهايه او توجه نداشت تازه داشت معنايه حرفهايه پدربزرگش را به درستي مي فهميد قطرات اشك از چشمانش جاري شده و راه خود را بر رويه سينه اش پيدا كرده بودند بدون هيچ حرفي از جايش بلند شد و از اطاق خارج گشت پدربزرگش با افسوس اهي كشيد و گفت:من نمي تونم هيچ وقت اين كار رو ياد بگيرم البوس...
نقاشيه متحركي از مردي مهربان با عينك حلالي شكل بر رويه چشمانش به او نگاه مي كرد او با صدايي كه به اندازه چهره اش مهربان بود گفت:هري تو هر چي بايد مي گفتي،گفتي...اما اين اتفاق به سادگي برايه او قابل درك نيست... من مي تونم بگم كه هنوز برايه تو هم قابل درك نيست...
هري رويش را به تابلو چرخاند او لبخند تلخي بر رويه لبانش بود و ادامه داد:هري تو بايد قوي باشي تو قبلا هم با درد رنج جنگيدي و پيروز شدي مرگ عزيزان زيادي رو تجربه كردي و باهاشون كنار اومدي الان هم مي دونم كه برات سخته ولي بايد به خاطر جيمز هم كه شده قوي باشي...
هري به چهره استاد پيرش نگاه مي كرد مرگ او يكي از دردهايي بود كه سالها طول كشيد هري با ان كنار بيايد حتي بعد از كشتن ولدمورت،هري فرصت نكرده بود پيغام ماريا را به جيمز بدهد ولي بايد در اولين فرصت اين كار را مي كرد جيمز به اطاقش برگشته بود و زار زار گريه مي كرد بعد از حدود يك ربع دوستانش امدند و در كنار او نشستند هرميون او را بغل كرد و مشغول دلداري دادن به او شد اما هيچ كدام از حرفهايه او در حال جيمز تاثيري نگذاشت هرميون با نا اميدي كمي از او فاصله گرفت ،النا كه به او خيره شده بود با محبت او را بغل كرد و گفت:خواهش مي كنم اروم باش جيمز...مي دونم سخته ولي تو بايد قوي باشي اونها اينطوري مي خواستند من مطمئنم...
اغوش او و صدايه لرزانش كمي جيمز را ارامتر كرد دوست داشت ساعتها در كنار دوستانش گريه كند كارولين نيز بعد از دقايقي به انها اضافه شد او با چشمان نمناك چند بار اهسته به پشت جيمز زد و گفت:مي دونم سخته...من هم همسنهايه تو بودم كه پدر و مادرم رو از دست دادم اونها بر اثر بي احتياطيه يك ماگل مردن اون پدر و مادرم رو با اون وسيله هايه احمقانه حمل و نقلشون زير گرفته بود خيلي سخت بود خيلي...بعد از اون من با اسپيلبرگها زندگي كردم منظورم پدر و مادر هلنه برايه همينه كه ما دو تا مثل خواهر مي مونيم ما با هم بزرگ شديم تو دوستهايه خوبي داري كه بايد قدرشون رو بدوني پدر و مادر تو دوست ندارن كه تو بيش از اين خودت رو ناراحت كني اين رو از من قبول كن...
جيمز به كارولين نگاه كرد سپس با تكان سر با او موافقت كرد ،اشكهايش را پاك كرد و با صدايي لرزان گفت:لطفا من رو كمي تنها بگذاريد ،مي خوام كمي تنها باشم...
كارولين موافقت كردو بچه هارو از اطاق خارج نمود جيمز اه عميقي كشيد و چشمانش دوباره لبريز از اشك شد به ياد مجازاتهايي افتاد كه از جانب پدرو مادرش مي شد گويي ان اتفاقها متعلق به سالها پيش بود روزهايي كه او به خاطر شيطنتهايي كه مرتكب مي شد بايد در اطاق حبس مي ماند الان ارزو داشت كه باز هم بتواند اخمهايه پدرو مادرش را ببيند حداقل الان كه انها مرده بودند بايد به خواستشان احترام مي گذاشت درست بود كه مدتها بود دست از پا خطا نكرده بود ولي تصميم گرفت كه از ان به بعد هم كاري نكند به ياد حرفهايه كارولين افتاد او راست مي گفت جيمز دوستان خوبي داشت كه بايد قدرشان را مي دانست اما ايا تا زماني كه ريگولاس نابود مي شد انها زنده مي ماندند مطمئنن شانس انها برايه زندگي كردن بسيار كم بود با توجه به اينكه انها دوستان جيمز نيز بودند مرگ پدر و مادرش بر گردن او بود و اگر اتفاقي برايه دوستانش مي افتاد هم همينطور اگر ريگولاس دستش به او مي رسيد و قدرتهايه گريفندوريه او را تصاحب مي كرد باز هم زندگي هايه زيادي را مي گرفت و اين هم تقصير او بود زيرا در ان صورت او ديگر هرگز شكست نمي خورد او نبايد ان قدر خود خواه مي بود كه برايه بيشتر زندگي كردن افراد زيادي را قرباني مي كرد و شانس نابوديه ريگولاس را از انها مي گرفت او فقط يك راه داشت بدون هيچ فكري چاقويه جيبي اش را دراورد، روش دردناكي برايه مردن بود اما او بدنبال بهترين و سريعترين را بود و به قدري نگران اينده دوستانش بود كه به چگونه مردن اهميتي نمي داد چاقو را به سمت رگ دستش برد و مي خواست ان را قطع كند اما دست مردانه اي چاقو را از دستش در اورد او جك بود كه با چشماني لبريز از خشم به او نگاه مي كرد...
