تبليغاتX
کتاب آینده هری پاتر - جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل شانزده

کتاب آینده هری پاتر

وبلاگ داستان 8 هری پاتر

جیمز پاتر و ظهور دومین نشان سیاه/فصل شانزده

با سلام از کسانی که لطف کردن و نظر دادن سپاسگذارم و در جواب شاهین جانم باید بگم که من هر وقت کانکت باشم به تمام کسانی که تو پیوندهام هستند سر می زنم یکیش هم وبلاگ زیبایه شماست و همانطور که مرلین عزیز گفت به زودی پی دی اف فصل پانزده رو می ده و من براتون می گذارم همین جا هم ازشون به خاطر زحمتی که دارن می کشن تشکر می کنم ,ichorعزيز من هم داستان زيبايه شما رو دنبال مي كنم ممنون كه نظر دادي در ضمن علت اينكه پنج شنبه فصل جديد را گذاشتم اينه كه مي خوام از اين به بعد پنج شنبه ها اين كار را بكنم فكر مي كنم اينطوري بهتره...

فصل شانزده/ 

نگاه جك بسيار رعب انگيز و وحشتناك شده بود ولي جيمز در موقعيتي نبود كه از قيافه گرفتن يا تهديد كسي بترسد جك با صدايي لرزان و عصباني گفت:فكر كردي داري چه غلطي مي كني؟مي خواي خودت رو بكشي؟فكر كردي با كشتن خودت اونها زنده مي شن يا راضين تو اين كار رو بكني؟

جيمز كمي اخم كرد و دهانش را باز كرد تا چيزي بگويد اما همان موقع پدربزرگش وارد اطاق شد، او امده بود كه به جيمز دلداري بدهد اما با ديدن جك و جيمز كه با خشم به يكديگر نگاه مي كردند منصرف شد و پرسيد:اينجا چه خبره؟

جيمز با ديدن پدربزرگش نگران شده بود و اميدوار بود جك چيزي نگويد اما او بلافاصله گفت:جيمز داشت خودش رو مي كشت اگر يكم ديرتر رسيده بودم يه بلايي سر خودش مياورد...خيلي دوست دارم بدونم چرا اينكار رو مي كرد شايد به شما بگه...

پدربزرگش با شگفتي به او خيره شد ،در را پشت سرش بست و در كنار انها نشست سپس با جديت گفت:خوب جيمز منتظريم كه توضيح بدي چرا مي خواستي اينكار احمقانرو بكني...

شايد جيمز مي توانست به جك چيزي نگويد اما در مقابل پدربزرگش كاملا درمانده بود با شرم سرش را پايين انداخت و گفت:مرگ امروز پدر و مادرم تقصير ريگولاسه اگر دوستانم هم بميرن يا اتفاق بدي براشون بيافته باز هم ريگولاس مقصره...اما من خودم رو هم مقصر مي دونم...مردم در حال حاضر اميد وارند كه ريگولاس نابود بشه چون هنوز شانسي برايه نابودي اون هست ولي اگر دست اون به من برسه و من رو بكشه و قدرتهام رو تصاحب كنه اونوقت جاودانه مطلق مي شه و ديگه هيچ شانسي برايه نابوديش نيست ولي اگر من بميرم ديگه گريفندور وارثي نداره كه ريگولاس با كستن اون جاودانه مطلق بشه...

اخمهايه جك كمي باز شد و پدربزرگش با همان جديت گفت:يعني تو مي خواستي با كشتن خودت كاري كني كه ريگولاس هرگز به جاودانگيه مطلق نرسه...واقعا كه بي فكري...

جيمز با تعجب به او نگاه كرد و پدربزرگش گفت:خوب فكر كن جيمز بنيان گذاران وارثان خودشونرو چطوري انتخاب كردند؟اگر يادت مونده برام بگو...

جيمز به فكر فرو رفت او به صحبتهايه تابلويه البوس دامبلدور و حرفهايي كه ريگولاس در سرسرايه بزرگ زده بود فكر مي كرد او گفت: خوب اونها نوادگانشون رو به عنوان وارث انتخاب كردند البته فقط هافلپاف،روينكلا و اسلايترين...برايه گريفندور پيوند خوني مهم نبود اون به تشابه شخصيت وارثش به خودش اهميت مي داد...

_كاملا درسته جيمز و اون كار عاقلانه اي كرد اول اينكه هافلپاف،روينكلا و اسلايترين نمي تونستند مطمئن باشند كه نوادشون همون راهي رو بره كه اونها مي خوان و مهمتر از اون ممكن بود در برهه اي از زمان خاندان اون افراد از بين بره و ديگه هيچ كس از نسل اونها نمونه و قدرت بنيان گذاران هم همراه اونها از بين بره و اين اتفاق افتاد ديگه هيچ كس از نسل اون سه تا نمونده هر چند كه ريگولاس قدرتهايه اونها رو يك جا داره اما اين اتفاقها برايه وارث گريفندور نمي افته چون ملاك اون تشابه شخصيت اون فرد با خودش بوده پس مطمئنن وارث راه اون رو ادامه مي ده علاوه بر اون هميشه كساني هستند كه از نظر شخصيت ومنش مثل گريفندور باشند پس اون مي تونسته مطمئن باشه كه در هر موقعي از تاريخ بالاخره كسي مياد كه به عنوان وارث اون معرفي بشه شايد فاصله زندگيه دو وارث صدها سال باشه اما بالاخره يكي مثل اون دوباره مياد پس خيالت راحت باشه جيمز حتي با مرگ تو هم اون مي تونه به جاودانگيه مطلق برسه اون الان هم جاودانست اگر بفهمه تو مردي ممكنه برايه مدتي خودش رو كنار بكشه اما اون منتظر وارث بعدي مي مونه و بالاخره كاري رو كه مي خواد بكنه مي كنه، چه بهتر الان كه خودش رو نشون داده و بهش دسترسي داريم كارش رو تموم كنيم...

جيمز به صحبتهايه پدربزرگش فكر مي كرد حرفهايه او كاملا منطقي به نظر مي رسيد بنابراين به جك نگاهي كرد و مي خواست از او عذر خواهي كند اما او با لبخند جيمز را متوقف كرد پدربزرگش گفت:جيمز چيزهايه ديگه اي هم هست كه بهتره بهت بگم فكر كنم بهتره همين الان اون خاطررو ببيني پس به اطاقم بيا تا با قدح انديشه من به خاطره اي بريم كه در اون پدر و مادرت مردن...

جيمز مثل برق گرفته ها از جا پريد جك نمي دانست كه او چرا مي خواهد ان خاطره را به جيمز نشان دهد او در ان زمان به قدري محزون بود كه متوجه اخرين وصيت ماريا نشده بود پدربزرگ جيمز به جك نگاهي كرد و گفت:اگر دلت مي خواد تو هم بيا...

با انكه جك به هيچ وجه دوست نداشت ان خاطرات زنده شود اما به دنبال انها رفت پدربزرگش قدح را رويه ميزش گذاشت و خاطره اي را از سرش بيرون كشيد ،قبل از انكه صورت جيمز با مايعه درون قدح تماس پيدا كند گفت: جيمز برايه چيزي كه قراره ببيني بايد قوي باشي ... صحنه هايه دلخراشيه و خود من هم ديگه دوست ندارم اونهارو ببينم ولي به مادرت قول دادم كه چيزهايي رو به تو بگم و فكر كنم اگر خودت اونهارو از زبون اون بشنوي بيشتر به حرفش گوش كني...

جيمز نفس عميقي كشيد و خود را برايه بدترين چيزها اماده كرد و صورتش را به مايع درون قدح زد وقتي از زمين بلند شد تا چند لحظه با وحشت به اينفريها نگاه مي كرد پدربزرگش و جك نيز در كنار او ضاهر شدند و او را به سمتي بردند كه در انجا خودشان بر سر دو نفر كه غرق در خون بودند نشسته و سخت گريه مي كردند با انكه جيمز چهره كساني را كه در خون خود غوطه مي خوردند را نمي ديد اما به خوبي مي دانست كه چه كساني هستند و اشك از چشمانش جاري شد پدربزرگش او را به خود چسباند و گفت:خودت رو كنترل كن و قوي باش مي خوام اونجا همه چيز رو بشنوي...

او جيمز را بالايه سر انها برد جيمز به چهره بي حركت پدرش نگاه مي كرد بر رويه لبانش خنده كمرنگي بود كه اصلا با وضعيتي كه داشت جور در نمي امد جيمز مسير نگاه او را دنبال كرد و مادرش را ديد جيمز در ابتدا گمان كرد او نيز مرده است اما بلافاصله با هيجان جيغ زد زيرا متوجه شد كه مادرش به اهستگي نفس مي كشد لحظه اي به اين موضوع فكر كرد كه ممكن است او هنوز زنده باشد اما پدربزرگش كه شانه او را سخت فشار مي داد به هيچ وجه هيجان زده نبود،او جيمز را به سمت مادرش برد و گفت:خوب توجه كن جيمز...

بعد از لحظاتي جيمز مادرش را ديد كه با زحمت فراوان نيرويش را جمع مي كند سپس لبانش را تكان داد ،او پدربزرگ درون خاطره را صدا كرده بود كه به اندازه پدربزرگي كه در كنارش بود شكسته و پير بود جيمز با دقت حرفهايه انها را گوش داد و وقتي جون دادن مادرش را ديد زير گريه زد اما پيش از انكه جك و پدربزرگش بخواهند به او دلداري بدهند به ياد حرفهايه مادرش افتاد او بايد همانطور كه مادرش خواسته بود عمل مي كرد بنابراين بغض خود را فرو داد اشكهايش را پاك كرد و با به ياد اوردن شوخيهايي كه پدر و مادرش با او مي كردند لبخند زد قطره اشكي از گوشه چشمان جك لغزيد اما نگذاشت جيمز او را در ان وضعيت ببيند هر سه انها از قدح خارج شدند ،جيمز تمام طول راه تا اطاقش را به حرفهايه مادرش فكر مي كرد تصميم گرفت طوري برخورد كند كه پدر و مادرش به او افتخار كنند وقتي وارد اطاق شد و دوستانش را ديد انها كاملا نگران به نظر مي رسيدند و با احتياط جيمز را نگاه مي كردند جيمز لبخندي زد و گفت:مياين يكم كارت انفجاري بازي كنيم؟

اين حرف جيمز انها را شگفت زده كرد اما برايه اينكه جيمز به حال و هوايه يكي دو ساعت قبل برنگردد قبول كردند با توجه به اتفاقهايي كه ان روز افتاده بود كلاس انها ان روز برگزار نشد سر ميز شام پدربزرگش گفت:پس فردا مراسم تدفين سيريوس و مارياست بهتره خودتون رو اماده كنيد...

او رويش را به طرف جيمز چرخاند و گفت:جيمز نمي تونيم اونهارو تو هاگزهد دفن كنيم چون معلوم نيست سر اجسادشون چه بلايي بياد ،ما از وقتي ريگولاس ظهور كرده داريم يك منطقه امن درست مي كنيم اونجا با طلسم رازداري جادو شده يه منطقه بزرگ كه اعضاء محفل با خيال راحت بتونن توش تفريح كنند، بخصوص شما بچه ها، اينطوري دوباره مي تونيد بيرون بريد ولي بايد تو محوطه تعيين شده گردش كنيد... نبايد بگذاريم كه ريگولاس مارو عذاب بده، ما مي خواهيم قسمتي از اون منطقرو برايه دفن اجسادمون درست كنيم...

جيمز به او نگاه مي كرد ديگران از اينكه او با صبر و حوصله به حرفهايه پدربزرگش در رابطه با دفن پدر و مادرش گوش مي كرد شگفت زده شدند جيمز گفت:فكر كنم پدر و مادرم از اين كار بدشون نياد تازه من هم مي تونم هر وقت دلم خواست برم به ارامگاهشون اما به نظر نمي رسه اون منطقه به اينجا نزديك باشه برايه رفتن به اونجا بايد چيكار كنيم با رمز تاز ميريم ...

همه كنجكاوانه به رئيس فرقه نگاه كردند و او گفت:به چند دليل از رمزتاز استفاده نكرديم اول اينكه جادويه اون بعد از يك زمان معين ازبين ميره و بايد دوباره درستش كرد و دوم اينكه علارقم جادويه رازداري كه نمي گذاره هيچ غريبه اي به اونجا اپارات كنه يا با رمزتاز واردش بشه ما باز هم جادويه ضد اپارات و جادويي راكه مانع ورود رمزتاز ميشرو هم اونجا اجراء كرديم از طرفي شومينه هارو هم وارد شبكه پرواز نكرديم چون معلوم نيست به چند نفر تو وزارتخونه مي شه اعتماد كرد...

_پس چطوري ميريم اونجا...

_ما يك راه جادويي بين اينجا و منطقه امن درست مي كنيم ايدش دو سه ساعت پيش به ذهنم رسيد يه بار مرگ خوارها همينطوري وارد هاگوارتز شدن زمان ولدمورت...

ربكا كارسف كه انروز انجا بود با علاقه پرسيد:پرفسور اون چطوري كار مي كنه؟

_خوب ما مي تونيم يك كماد اينجا داشته باشيم و يكي عين همين رو اونجا و با جادو راهي بين اين دوتا درست كنيم ...اينطوري كار مي كنه كه وقتي وارد اين يكي شديم و در رو بستيم يك دكمرو مي زنيم بعد در رو باز مي كنيم و از اون يكي بيرون ميايم،البته اوني كه تو هاگوارتز بود طوره ديگه اي افراد را جا به جا ميكرد با اپارات به اون يكي كماد، ولي ما برايه راحتيه بچه ها يك كوچولو تغييرش داديم...

همه از اين موضوع خوششان امده بود پدر و مادر النا از همه خوشحالتر بودن اگر زنداني شدن در خانه برايه بچه ها سخت بود برايه ان دو مرگ اور بود و از اينكه دوباره بتوانند بيرون بروند هيجان زده بودند وقتي بقيه مشغول حرف زدن شدند جيمز با صدايي غمگين پرسيد:پدربزرگ جسد پدر و مادرم اينجاست؟

پدربزرگش لحظه اي به او نگاه كرد سپس گفت:اونها به اينجا منتقل شدند اگر دلت مي خواد مي توني كمي باهاشون تنها باشي...

دابي او را به اطاقي كه انها را گذاشته بودند هدايت كرد اطاق بسيار سرد بود ،انها را با سر و وضعي مرتب در تابوتهايي زيبا خوابانده بودند جيمز خيلي سعي كرد گريه نكند اما ناخوداگاه خود را رويه تابوت انها پرت كرد و گريست بعد از يك ساعت به زور دابي از اطاق خارج شد او مي ترسيد جيمز سرما بخورد او فورا معجوني فل فلي را به خورد جيمز داد كه باعث شد تمام وجودش اتش بگيرد جيمز از او تشكر كرد و به اطاقش برگشت فردايه ان روز نيز كلاسهايه انها برگزار نشد اكنون انها مي دانستند چرا بايد حتي در روزهايه تعطيل نيز درس بخوانند هميشه موقعيتي پيش مي امد كه اساتيد انها نتوانند به انها برسند بيشتر اعضاء محفل برايه درست كردن ان مكان و راه جادويي بين ان مشغول به كار بودند ساعت نه و ده دقيقه شب بود كه كار انها تمام شد بچه ها دوست داشتند كه انجا را ببينند ولي پدربزرگش گفت كه بايد تا فردا صبح صبر كنند...

***

صبح روز بعد محفل شلوغتر از هر زمان ديگري بود كه جيمز به خاطر داشت او حداقل يك بار همه را در خانه ديده بود، ولي هيچ وقت همه انها با هم در انجا جمع نشده بودند اكثر انها با ديدن جيمز جلو مي امدند و به جيمز تصليت مي گفتند نزديك به يك ساعت گذشته بود كه وزير جادوگري نيز به همراه چند نفر امد جيمز از اينكه انها را در انجا ديد تعجب كرد زيرا انها عضو محفل نبودند بلافاصله بعد از انها كينزلي شكبولت استاد دفاع در برابر جادويه سياه و الفرد وين استاد درس تغيير شكل نيز به انها ملحق شدند پدربزرگش با صدايه بلند گفت:از همه عزيزاني كه قدم رنجه كردند و امروز به اين مجلس اومدند سپاس گزارم...لطفا برايه شروع مراسم به دنبالم بياين...

او انها را به طبقه بالايي خانه برد در انجا چند اطاق را با هم ادغام كرده بودند و دو انبار كوچك كه ده نفر به زور در انها جا مي شدند را درست كرده بودند رويه يكي شماره يك و رويه ديگري شماره دو به چشم مي خورد پدربزرگش گفت:شماره يك برايه رفتن به منطقه امنه و شماره دو برايه برگشتن از اونجاست وقتي چراغ قرمزه يعني كسي در حال عبور از راه جادويي و در باز نمي شه وقتي چراغ سبز شد گروه بعدي مي تونن وارد بشن برايه رفتن بايد دكمه اي رو كه اون تو قرار داده شده را فشار بديد در ضمن بايد بدونيد كه منطقه امن نزديك گودرك هالو بنا شده خواهش مي كنم بفرماييد...

جيمز به همراه دوستانش ايستاده بود هر سري چند نفر وارد اطاقك مي شدند و وقتي چراغ سبز ميشد انها رفته بودند بالاخره نوبت جيمز و دوستانش شد جك و پدر و مادر النا هم همراه انها بودند وقتي در را بستند انجا كمي تاريك شد ولي نور قرمزي كه از رويه دكمه رويه ديوار تابش مي كرد پيدا كردنش را اسان كرده بود جك دستش را دراز كرد و دكمه را فشار داد بلافاصله تاريكيه مطلق انها را در بر گرفت جيمز كمي سرش را گرداند اما انجا به قدري تاريك بود كه تا چند سانتي متري خود را هم به زور مي ديد نا گهان زير پايش خالي شد و او با سرعتي زياد شروع به سقوط كردن كرد صدايه جيغه دوستانش را به خوبي مي شنيد او نيز كاملا شك زده شده بود اما خود را كنترل كرد ناگهان در كمتر از يك ثانيه سرعت انها كم شد و پايشان با كف زمين برخورد كرد و دوباره همه جا روشن شد با توجه به تاريكيه مطلقي كه لحظاتي قبل انها را در برگرفته بود انجا با تمام كم نوريش برايشان مثل روز روشن بود وقتي جك در را باز كرد نور خورشيد چشمانشان را زد و اشك از انها جاري شد جك كاملا عادي به نظر مي رسيد ولي بقيه با حالتي گيج و سر در گم از اطاقك خارج شدند اما انها ديگر در محفل نبودند بلكه در دشتي بزرگ ايستاده بودند ،اطاقكي كه از ان خارج شده بودند درست مانند اطاقكي بود كه در خانه وارد ان شدند در كنار ان اطاقك ديگري بود كه بالايه ان شماره دو به چشم مي خورد در كنار اطاقكها بر رويه تابلويي نوشته بود«لطفا از ديوارهايه قرمز انطرفتر نرويد مرز منطقه امن ديوارهايه قرمز است»جان با هيجان به سمتي نگاه مي كرد جيمز مسير ديدش را دنبال كرد و زمين كوئيديچي را ديد كه در صد متريه انجا بنا شده بود جايگاه تماشاگران ان به نظر نمي رسيد بيشتر از صد نفر گنجايش داشته باشد جايگاه تماشاگران را بر رويه سكويه بلندي هم ارز دروازه ها ساخته بودند جيمز يقيين داشت كه اگر جان برايه مراسم تدفين پدر و مادر يكي از بهترين دوستانش نيامده بود الان از خوشحالي جست و خيز مي كرد جيمز لبخندي زد و ارام چند باربه پشت او ضربه زد و گفت:عاليه...مگه نه؟

جان با ديدن او كمي سرخ شد و من من كنان چيزي گفت جيمز به او توجهي نكرد و به سمت جمعيتي رفت كه خيلي دورتر از انها دور هم جمع شده بودند هرميون گفت:اينجا بايد خيلي بزرگ باشه چون هر طرف سر مي چرخوني از ديوارهايه قرمز خبري نيست... درست نمي گم؟

پدربزرگ جيمز كه تازه وارد انجا شده بود و پشت سر انها مي امد گفت:درسته دوشيزه ويزلي اينجا خيلي بزرگه فكر كنم روستايه هاگزهد با تمام زمينهايه اطرافش توش جا بشه...

بچه ها با شگفتي به او نگاه كردند و او ادامه داد:جادو كردن اينجا با طلسم رازداري تقريبا غير ممكن بود ولي خوب همونطور كه گفتم تقريبا...مي دونيد بيش از ده جادوگر خبره به طور همزمان كمك كردند تا من بتونم اينجارو با طلسم رازداري جادو كنم و راز دارش بشم وقتي كارمون تموم شد ديگه انرژي تو بدنمون نمونده بود اين جادو به طور معمول انرژيه زيادي مي گيره چه برسه به اينكه بخواي همچين جايي رو جادو كني ولي ارزشش رو داشت من به هيچ جادويه ديگه اي نمي تونستم اطمينان كنم حداقل الان كساني كه من نخوام نمي تونن وارد اينجا بشن...

هرميون با كم رويي پرسيد:اما چرا همچين جايي رو اماده كرديد؟

_بعضي ازدلايلم رو سر ميز شام گفتم مثل تفريح شما و دفن اجسادمون در يك جايه امن، يكي ديگه از دلايلش اينه كه حالا مي تونيم اعضاء محفل و خانوادشون رو اينجا ساكن كنيم البته بعضي از اونها مثل شما تو خود فرقه مي مونيد اونهايي هم كه تو جادو كردن اينجا كمك كردن ترجيح مي دن فقط برايه تفريح به اينجا بيان و تو خونه خودشون زندگي كنن البته اونها رو با طلسم رازداري جادو كردن و خودشون رازدارشن، قراره شانزده خانواده اينجا زندگي كنن كه براشون خونه درست كرديم ...

انها به محلي كه جمعيت جمع شده بودند رسيدند فضايي نه چندان بزرگ را برايه دفن اجساد در نظر گرفته بودند و دور تا دورش را گل كاشته بودند جيمز با ديدن دو تابوت كه در كنار دو چاله بزرگ قرار داشت كاملا ساكت شد افراد يكي يكي بر رويه صندلي هايي كه در كنار قبرها چيده شده بود نشستند جيمز به همراه پدربزرگش،جك،دوستانش و وزير سحر و جادو در رديف اول حضور پيدا كردند و مراسم اغاز شد در اغاز مراسم پدربزرگش و وزير هر كدام كمي صحبت كردند سپس هر كس برايه رفتگان دعايي خواند جيمز توجه زيادي به مراسم نداشت تمام تلاشش اين بود كه به درخواست مادرش عمل كرده و گريه نكند ولي وقتي داشتند تابوتهايه انها را درون گودال مي گذاشتند نتوانست جلويه خود را بگيرد و مشغول اشك ريختن شد سپس با اشاره پدربزرگش بلند شد و مشتي خاك بر رويه تابوتهايه انها ريخت بقيه نيز چنين كردند، جك نگذاشت جيمز و دوستانش بيشتر از ان در ان مكان بمانند و انها را با خود برد تا ان منطقه را به انها نشان دهد وقتي خانه هايي را كه برايه اعضاء ساخته بودند يا پارك بازي را به انها نشان ميداد و توضيح ميداد كه فاصله دو سويه محوطه چقدر زياد است و پايه پياده پيمودن ان چهل و پنج دقيقه طول مي كشد جيمز در اين فكر بود كه اگر الان پدر و مادرش نيز همراه انها بودند ،انها نيز مي توانستند از زيبايي و ارامش انجا استفاده كنند و با هم خوش باشند...                   

     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 11 قبل از ظهر  توسط البوس کبیر  |